Thursday, April 22, 2010


روباه و خروس


می گذشت از ره قبرستانی
روبه زیرک پر دستانی .
پیش رو دید خروسی زیبا
شده بر شاخ درختی بالا ٬
جوجکی فربه و دشمن نشناس
ساده ای بی خبر از کید و ریا .
دل روباه پی وصلت وی
سخت لرزید ٬ ولی وصل کجا ؟
چنگل کوته و مقصود بلند
شکم خالی و مزروق جدا !
حیله را تند بچسبید و گشاد
لب ز عجز و ز تضرع به دعا .








جوجکش گفت - که ای ؟ - گفتا - من
مومنم ٬ مومن درگاه خدا .
مردگان را طلبم غفرانی
زندگان را بدهم درمانی

گفت - از راه خدای ای حق جو
برهان جان من از شر عدو .
مادرم گفته مرا در پی هست
کهنه خصمی به تجسس هر سو .

بکشید آه زدل روبه و گفت
- طالع خصم مبادا نیکو !
بفرود آی که با هم بنهیم
به مناجات سوی یزدان رو

آمده نامده جوجک به زمین
زیر دندان عدو زد قوقو

- مومنا آن همه دلسوزی تو
و آن همه وعده درمان کو ؟ کو ؟

گفت - درمان تو جوف شکمم
وعده ام لحطه ای دیگر لب جو

هر که نشناخته اطمینان کرد
جای درمان ٬ طلب حرمان کرد


نیما یوشیج

No comments: