Wednesday, July 28, 2010



حجاب و ملا !



عرض کنم به خدمت فضول از دمتان که امشب برنامه
تفسیر خبر نداریم زیرا دکتر بنی صدر بود و او نیازی به
تفسیر ندارد
او عین من که مادر شما هستم پدر شماست و فقط شما
جوانان باید او را مواظب باشید که هر وقت یاد چائی دارچین
افتاد با ضربه ای به پس کله اش به او رئال را یاد آوری کنید
و فوری به دستش یک قهوه خوش بوی استارباکس بدهید


برای ستاره درخشش جانم تصمیم گرفتم به جای خبر کمی
خاطره بگویم و شما هم بخوانید


ما هشت نفر بودیم که در دو گروه چهار نفره با هم مرتبا بریج بازی
میکردیم همه هم مسن و عاقله
چهار نفر زن و چهار نفر مرد که دو میز کنار هم نهاده و هر
گروهی سرش به کار خود بود چون ضمن بازی شراب خواری هم
میکردیم خیلی می خندیدیم ولی خنده های واقعی را وقتی میکردیم
که فقط زنانه بود و مردها نبودند !


یک شب که چهار نفر زنانه بازی کردیم و دیگه آخرهای شب خیلی
مست بودیم و خیلی هم خندیده بودیم شریک بازی من که درست
عین خودم زنی آلرت و با هوش بود و با من نشسته بود به توالت
رفت و من محض خنده کارت ها را از رو ریختم و به او دستی که
قطعا برنده است و طرف را کوت میکند
دادم یعنی برایش هشت کارت از یک خال و پنج کارت هم
از یک خال و همه از تاپ به زیر یعنی صد در صد دست برنده
و بعد هر سه ما تظاهر کردیم که مشغول شمردن امتیازهای خود
هستیم و او شادان و خندان از مستراح بازگشت و من که خودم را
سخت گرفته بودم از زیر چشم به او نگاه میکردم و دوستان دیگر
هم همچنین به جان نانا ورق ها را برداشت و لبخندی بسیار
زود گذر روی لبش نشست و بلافاصله به من نگاه کرد و در حال ریختن
کارتها روی میز گفت

گت دفاک اوت اف هیررررررررررر

خوب ما خیلی بعدش خندیدیم و واقعا هر کی یک طرف غش کرده
بود زیرا مست هم بودیم و خنده ها قطع نمیشد من هنگامی که
کمی آرام شدم به هر سه گفتم

به جان نانا اگر ایران آزاد شود من
شما را به ایران برده و همه جای ایران شما را میگردانم بس که
طنز ایرانی ها و امریکائی ها عین هم است !

وناگهان دو نفر دیگر که با هم شریک بودن به سرعت به درون اطاق
خواب من رفتند و درب را بستند و من با خودم گفتم مست هستند
که حتی از من اجازه نگرفتند و به اطاق خوابم رفتند

و بعد از پنج دقیقه هر دو در حالی که هریک یک ملافه روی سر
درست عین چادر مشگی انداخته بود و رویش را گرفته بود ولی از
پشت شلوارک داغ چروک خورده و لنگ و پاچه های سفید زیرا ملافه
کوچک بود
و شروع کردند با قرهای عشوه ای دور خانه گشتن و تمرین کردن
هی به من میگفتند این شکلی درسته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


گفتم الاغان الان که نه وقتی ملاها رفتند !!!!!!!!!!!!!!! نانا زولا

No comments: