Saturday, March 02, 2013


تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
امروز مکن حیله که آن رفت که دیدی
ما را بحکایت به در خانه ببردی
بر در بنشانده و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستی
صد کیسه درین راه بحیلت ببریدی
آن کیست که او را به دغل خفته نکردی
وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس باز نیامد
امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی
امروز ببینی که کیان را بگزیدی
یا شیر ز پستان کرامات چشیدی
یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد
خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آنجا بردت پای که در سر هوسش بود
وآنجا بردت دیده که آنجا نگریدی
بر تو زند آن گل که بگلزار بکشتی
در تو خلد آن خار که در یار خلیدی
تلخی دهد امروز ترا در دل و در کام
آن زهر گیاهی که درین دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز ببینی
که قفل دری یا جهت قفل کلیدی
گر آب حیاتی تو و گر آب سیاهی
این چشم ببستی تو در آن چشمه رسیدی
خاموش و دهان را بخموشی تو دوا کن
زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی



مولانا

No comments: