مرغ میگوید
- به سامان باز آمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم ٬ آمد سوی پایان
و درون تیرگیها ٬ تنگنای خانه های ما در آن ویلان ٬
این زمان با چشمه های روشنائی در گشوده است
و گریزانند گمراهان ٬ کج اندازان ٬
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر .
و خراب و جوع ٬ آنان را زجا برده است
و بلای جوع آنان را زجا خورده ست
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته .
و چو شمعی در ته گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی .
هر تنی زانان
از تحیر بر سکوی در نشسته .
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود ) اینک می کشد در گوش
خلق می گویند
- بادا باغشان را ٬ در شکسته تر
هرتنی زانان ٬ جدا از خانمانش ٬ بر سکوی در ٬ نشسته تر .
و سرود مرگ آنان ٬ باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش .
- بادا ٬ یک صدا از دور می گوید .
و صدائی از ره نزدیک ٬
اندر انبوه صداهای بهم سوی ره دویده
- این ٬ سزای سازگاراشان
باد ٬ در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان
مرغ میگوید
- اینچنین ویرانگیشان ٬باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی .
بادشان ( سر میدهد شوریده خلق آوا
- باد آمین
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا
باد آمین
و هر اندیشه در ما مردگی آموز ٫ ویران
آمین آمین
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویان
بسته لب بودند
وبدان مقبول
و نکویان در تعب بودند
آمین
در حساب روزگارانی
کز بر ره ٬ زیرکان و پیشینیان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنائی کور می کردند
آمین
با کجی آوردهای آن بد اندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد
آمین
با کجی آورده هایشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق
آمین
با کجی آوردهاشان زشت
که از آن پرهیزکاری بود مرده
و از آن رحم آوری ٬ واخورده
آمین
این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو ٬ گشاده در پی سودا
و از آن ٬ چون بر سریر سینه ی مرداب ٬ از ما نقش بر جا
آمین آمین
نیما یوشیج

No comments:
Post a Comment