Saturday, February 17, 2018

 
اکنون دوباره در شب خاموش
قد میکشند همچو گیاهان
دیوارهای حائل ٬ دیوارهای مرز
اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی ها
از ظلمت کرانه من کوچ میکنند
 
اکنون دوباره پنجره ها ٬ خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می  یابند
اکنون درخت ها ٬ همه در باغ خفته ٬ پوست می اندازند
 
 
من در پناه شب
از انتهای هرچه نسیم است می وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می ریزم

با من بیا
با من به آن ستاره بیا
نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک ٬ و مقیاس های پوچ دورست
و هیچکس در آنجا از روشنی نمیترسد 
 
 
با من رجوع کن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد ناکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شایدکه عشق من
گهواره تولد عیسای دیگری باشد
 

فروغ فرخزاد
 

No comments: