Saturday, July 07, 2018

وریته - سینما
 
در سال هزار و نهصد و هفتاد وپنج قرن گذشته
ماریوبولونینی فیلمی ساخت به نام ( عشق من ٬ لیبرا) در
این فیلم کلودیا کاردیناله نقش یک زن شوهر دار با دو
کودک را که کمونیست بود در زمان فاشیزم موسولینی
در ایتالیا بازی میکرد
 
 
او که به شدت ضد فاشیزم بود زندگی بی نهایت
سختی را میگذارنید و مرتبا درگیر میشد
تا بالاخره با جاسوسی شهردار دهی کوچک دستگیر
و به زیر شکنجه فاشیست ها رفت
 

 
بالاخره جنگ شد و فاشیست ها فرار کردند و
ایتالیا آزاد شد و مردم شروع به بازگشت به
زندگی عادی خود کردند و لیبرا هم در پوست
نمی گنجید که بالاخره مردم پیروز شدند
 

 
همان روزهای نخست به خیال خود آزادی
برای کمی خرید به بیرون از خانه رفت
و روی پلی در سر راهش به شهرداری برای
مهر کردن کوپن مواد غذائی به دلیل جنگ
و باقی مصائب ٬ سربازان گویا با تتمه
دو سه نفری فاشیست درگیرتیر اندازی  بودند
 
بالاخره راهی برایش گشودند و توانست وارد ساختمان
شهرداری شود و خسته با مواد غذائي وارد راهروی درازی
شد و به اطاق مدیری که باید کوپن ها را مهر میکرد رفت 


مدیر پشتش به او بودو هنگامی که برگشت لیبرا حیرت زده
مثل این که روح دیده است  به او مینگریست
او همان ماموری بود که زمان فاشیزم او را آزا
ر داده بود
بالاخره با فریادی گفت - تو اینجا چکار میکنی


مردک فاشیست ابتدا اورا آرام کرد وگفت بنشین
وسپس آغاز سخن کرد
که توتوقع نداشتی که دولت جدید همه ما راکه
کارمندانش بودیم تصفیه کند ! بالاخره ما هر یک
تخصصی داشتیم وباید بکار گرفته میشدیم و بل
بل بل بل توجیهات مامبو جامبوئی
 
لیبرا که تمامی ایلوژنش ریخته بود بیرون میاید
وبه سوی پل میرود و معلوم نیست کلمه ایست
سربازان را میشنود یا نه حیرت زده به راه خود
ادامه میدهد تا به اوشلیک میشود وروی زمین
همراه با آذوقه برای غذای کودکانش می افتد
واز شرهرچه کمونیست و فاشیست وپاپ و ملکه
خلاص میشود
 

ماجرای مردم ایتالیا و باقی مردم جهان این است
جایگزینی خانواده ای تبهکار با خانواده ای تبهکارتر
بیخودنیست همه چیز را خانواده ای ومیراثی کرده اند
که به بنای ظلم و ستم شان صدمه نخورد
 
 
باقی بقایتان
 
 
نانا زولا

No comments: