Wednesday, September 04, 2019

بار دیگر شهری که دوست میداشتم
نادر ابراهیمی
 
بخواب هلیا٬ دیر است
دود دیدگانت را آزار میدهد
دیگر نگاه هیچ کس از خیابان خالی کنار
پنجره ات نخواهد کرد
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟
سگها رویای عابری را که از آنسوی باغ های
نارنج میگذرد پاره میکنند
شب از من خالیست هلیا
گلهای سرخ میخک میهمان رو میزی طلائی رنگ
اطاق تو هستند
اما گلهای اطلسی شیبپورهای کوچک کودکان
عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن
فرسوده اش را میکاود
قمار بازها تا صبح بیدار خواهند بود
آنها که تا صبح بیدار می نشینند ستایش گران
بیداری نیستند
رهگذر پاره های تصورش را نمی یابد
و بخود میگوید
به همه چیز میشود اندیشید
و سگهار را نفرین میکند
نفرین پیام آور در ماندگی است
و دشنام برای او برادریست حقیر
هلیا بدان من به سوی تو باز نخواهم
گشت تو بیدار می نشینی تا انتظار
پشیمانی بیافریند
بگذار با تمام وجودت تسلیم شدگی را
با نفرین بیامیزد
زیرا نفرین بی ریا ترین پیام آور
درماندگیست 
شب های اندوه بار تو از من و تصویر
پروانه  ها خالیست
ملخ های سبز رنگ به تصرف بوته  های
پنبه آمده بودند
صدای آبهای به زهر آلودهای را میشنوم
که در هوا گرد می شوند و به روی بوته ها
می نشینند
ملخ های سبز رنگ کنار پنبه ها بر خا ک
انباشته شده اند
بلوچ ها می خندند

ادامه دارد
 

No comments: