بار دیگر شهری که دوست میداشتم
نادر ابراهیمی
دیر است برای بازگشتن ٬ برای خواندن تصنیف های
کوچه و بازاربرای بوئیدن کودکانه گلها
هلیا برای خندیدن زمانی ست بی حصار وگریز
آیا هنوز می انگاری که من از کنار پنجره ات
خواهم گذشت ؟ کنار پله ها خواهم نشست ؟ من
جیب های کهنه ام را از بادام زمینی پر میکنم
و فریاد میزنم
هلیا بیا برویم توی باغ قصر بگردیم
پنجره باز میشود تو میخندی
- هنوز عصرانه نخور ده ام کمی صبر کن بر میگرد ی و یک نان مربائي بزرگ از
پنجره بیرون می اندازی پائین ٬ من روی
هوا می گیرم و و تو باز می خندی با لیوان
چای میائی کنار پنجره و با دهان پر چیزهائی
می گوئی که نمی فهمم
- بابا جانت کجاست
- رفته سری به پنبه ها بزند امسال ما خیلی پنبه داریم
- میدانم هلیا
بازگشت من به شهر ٬ بازگشت من بسوی تو نیست
سگ های خانگی مرز میان آشنا ئی و بیگانگی هستند
در تمام طول شب آنها بیدار می نشینند
و دود می کنند و ورق ها را دست به دست میدهند
تو در را بهم می کوبی و بسوی من میدوی
دستت را به من میدهی و میرویم سر وقت
ماهی ها ٬ بوی مربای تازه بهار نارنج
فضای گرداگرد خانه را پر کرده است
ادامه دارد

No comments:
Post a Comment