Wednesday, December 04, 2019

 
جاده خاموش است ٬ از هر گوشه ی شب هست در جنگل
تیرگی ( صبح از پی اش تازان )
رخنه ای بیهوده می جوید
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیقش قصه ی پوشیده میگوید

بر در شهر آمد آخر کاروان ما ز راه دور - می گوید -
با لقای کاروان ما ( چنان کارایش پاکیزه اش هر لحظه می آراست )
مردمان شهر را فریاد بر می خاست

آنکه او این قصه اش در گوش ٬ اما
خاسته افسرده وار از جا
شهر را نام و نشان هرلحظه می جوید
و به او افسرده می گوید
(( مثل اینکه سالها بودم در آن شهر نهان ماوا
مثل اینکه یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق ٬ شاد بودم با لقای او ))

جاده خاموش است اما همچنان شب هست در جنگل
تیرگی ( صبح از پی اش تازان ) رخنه می جوید
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیقش قصه ی پوشیده میگوید

نیما یوشیج

No comments: