برای ثبت در تاربخ
گپی با سپیدان
بچه ها میخواهم برایتان چند خاطره از وقتی
تازه در ایران روح الله اختراع و نصب شده
بود بگویم
به همه شما گفتم که همان از روز اول کثافت کاری
اسلام با مردم شهروند شروع شد
و من وقتی این رفتار فاشیستی را دیدم با خودم
گفتم تا جان دارم تک نفره مسخره شان میکنم و به
آنان توهین میکنم
زیرا انگاری از قبرهای تاریخی برای نشان دادن
فاشیزم در قالب اسلام بر سرمان سوار شده اند
و وا وی لا که روزی با یک فاطی کماندو روبروی
برخوردی شدم و مرا برای سین جیم بردند
بازجوی من دختری معمولی بود و کاغذی جلوی من
گذاشت که پر کنم
نگاهی به سئوال ها کردم همه آلوده به گه اسلام و
مسلمان و طلبه و آیت الله بود
و بزرگ روی کل صفحه نوشتم من هیچ چیز از هیچ چیز
اسلام نمیدانم فکری به حال خودت کن
بفرموده امامت برو جهاد سازندگی کمی کود و تاپاله
جا به جا کن
سرخ شد و گفت بفرمائید بفرمائید یعنی بروید بیرون
موارد زیادی بود که هی توهین ها ملایم تر
میشد
زیرا وحشیان بربر با اعمال اسید پاشی و تیغ زنی
و قمه و چماق مشغول ایجاد خوف و کابوسی که
شما تحملش کرده اید شدند
هنگام خارج شدن از ایران شخصی یک شرابخوری
صنایع دستی بلور آبی کمرنگ که کمی عتیقه هم بود
برایم آورد و دستم گرفتم
من وقتی چمدانم را دادم و به اطاقی که همیشه بوی
عرق گندیده فاطی کماندوها و بوی خودشان و اسلام
را میداد رفتم تا مرا بگردند
که تا چشمش به جسم در کاغذ پیچیده
در دستم افتاد گفت این چیست
گفتم دوستی برایم هدیه اورد
گفت نمیشود ببری
گفتم پس بگذار ببینم هستند بدهم ببرند
و رفتم از طبقه دوم نگاه کردم کسی دستی برایم
تکان نداد و برگشتم به زنک گفتم یعنی چی یعنی
من ممکن است با این بزنم به کله خلبان و هواپیما
را های جک کنم
گفت دستور است
من هم فوری و فوتی نگاه کردم و زن زمین شوری
را دیدم جام را برداشته به سراعش رفتم و گفتم
این را دوست داری با خنده گفت آری چه زیباست
گفتم پس مال تو
و باز گشتم و هنگام خارج شدن از پشت روسری
خواست موهایم را جمع کند که محکم به روی دستش
کوبیدم و در حال رفتن گفتم - دست به موهای من نزن
دیشب دویست تومان در سلمانی خرج کرده ام
و قر دهان رفتم
ولی یکبار همین زالوهای کنونی را به شدت
خیط کردم
و آن باری بود که بعد از سالیان سال به ایران رفتم
در هواپیمای لوفت هانزا که همه مسافران کانادا و
امریکا را به امستردام میبرد و از آن جا همگی را
سوار هواپیمای کوچکی کرده به ایران میبرد
هنگامی که بعد از هفت هشت ساعت انتظار همه
صف بستند که از گیت خارج شوند
متوجه مرد قد کوتوله ای اندازه ظریف شدم که
هی با دلشوره و ساعت گران و کت و شلوار
گشاد تر از خودش و کیفی و بارانی ئی در دست
مدتی با زن هلندی حرف زد و کنار ایستاد
و بعد رفت و از یکی از میهماندارن چیزهائی
پرسید و میهماندار درکامپیوتر نگاه کرد و مرا
با انگشت به او نشان داد
که با ریخت کریه و خنده ای زشت به
سراغ من آمد و گفت
- ببخشید خانم من حتما باید امشب در تهران باشم
ولی بلیط ندارم میخواستم پیشنهاد کنم که شما بلیط
خود را به من بفروشید
و من چه میدانم چه میزان اضافه هم میدهم
وای وای وای که نمیدانست به چه کسی رجوع کرده
با فریادی که همه را میخکوب کرد گفتم
مردک پوفیوز چه کسی گفته است که کار من در تهران
مهم تر از کار تو نیست هرکه گفته گه خورده با دهان تو
به جان شریفم غیبش زد ها ها ها ها ها ومن و پدرو مادرهای
بچه های ساکن امریکا و کانادا کلی خندیدیم
این را هم بنویسم و بروم پی کارم
من در ایران متوجه شدم که ما شهروندان
حق انتقاد داشتیم مگر بین خودمان نه در
محل های پابلیک
این را به این دلیل مینویسم که با برنشست
اسلام قبیله نشینان ناگهان دیگر مردم در
خلوت خود حرف هم نزدند زیرا بسیاری
از خانوادها در میان خود یک ربل خودنما
داشتند که تک نفره بگوید یا الله و بر سر
باقی بکوبد
پس دهان ها بسته
ولی خوب رابطه بشریت که با هم قطع
نمیشود اگر حتی حرف نزنند و بترسند
تمامی رابطه رفت در مسیرنگاه ها بهم
باورکنید مردم ایران اکنون بانگاه با هم
سخن میگویند ووای از این نگاه های پر
از نفرت و خشم قربانی به قاتلش
هر جا یک ایرانی دیده ام با چشمانش با
من سخن میگفت من هم با چشمانم
پاسخش را میدادم
این هم چند خاطره بود از گذشته برای شما
نانا زولا
یادم رفت بنویسم که غیر از اختلافات خانوادگی
بر سر عقاید گهی تازه یافته فردی از افراد خانه
در مدارس شروع کردند از کودکان جاسوس
بسازند
دوستی میگفت به پسرم که خیلی شیطان است گفتم
اگر بیش از این کار بد کنی به مدیر مدرسه ات
تلفن کرده و شکایت خواهم کرد
پسرک هم گفت خوب بکن
من هم میگویم همین خانم که جلوی شما با حجاب
و مانتو ایستاده در خانه اش میهمانی زن و مرد مخلوط
و بی حجاب و مشروب خوری راه می اندازد

No comments:
Post a Comment