
من و دنی
ای الهی که خاک بر سر این دانالد ترامپ
بریزد که مرا که دختر عمویش بودم در
کودکی خیلی خیلی خیلی اذیت کرده و حرص
داده است تف تف تف
من و دانی چون دختر عمو و پسر عمو بودیم
همیشه در خانه مادر بزرگم بودیم ومن کم کم
عاشق دانی خاک برسر انترکیب شدم
درپنچ سالگی هی برایش ناز وغمزه چشمی آمدم
( ناز و غمزه چشمی کار بتی بو با چشمانش
است ولی ناز و غمزه بدون چشم چشمان
چشم دریده دموکرات است که انسان را میترساند
وای چه ترسناک است )
هرچه خودم را شبیه بتی بو میکردم دانی حتی
نگاهم هم نمیکرد و میگفت چرا چشمانت را عین
چشمان دولت چین میکنی برو کنار حالم بهم خورد
در کودکی ترامپ مرا خیلی خیلی اذیت کرد و کتک
زد
مثلا یک روز جلوی اطاقش روی زمین با گچ برای
لی لی خط کشی کرده بودم که از پنجره اش گفت
این زیر چه خبره چرا بساط بازیت را زیر پنجره من
پهن کرده ای مگر طویله است
و چون من فقط گفتم یع یع بو بو رفت و یک کاسه
آب یخ اورد و بر سرم ریخت فقط فکرش را کنید
وقتی به پدرش شکایت کردم گفت خوب شد آب یخ
استفاده کرد و شاش گرم بر سرت نریخت
واه واه واه چه همگی خر و خاک بر سر بودند
هرچی بزرگتر میشدیم دانی از من بیشتر بیزارتر
میشد و مخصوصا هی ادای مرا در میاورد
و موهایم را میکند و در مستراح می ریخت
یا گاهی هم مرا میترسانید
خود را شبیه دراکولا میکرد و نصفه شب ها
در راهروهای خانه رفت و آمد میکرد
تا بالاخره بیست ساله شدیم و ما را به عروسی
دانی خاک برسر خر با یک زن بیخودی اروپای
شرقی ,و تقریبا بیست روز جز ناهار و شام
چیزی نخوردم و گریه ها کردم
تازه این که دل مرا شکستن نبود سالها بعد از این
خانم بیخود و بی جهت جدا شد و با یک زن زشت
بیخود و بی جهت تر عروسی کرد
که دیگر موقعش رسیده بود که من هم بفکر خودم باشم
و با اولین خواستگار که عین ایگور بود و قوز هم داشت
و تنها خواستگار من بود عروسی کردم
به نظر من دانالد ترامپ یک فرد خودخواه بی خودی است
که مرا نخواسته
مگر میشود مرا نخواست تف تف تف
کاش من دختر عموی یک نفر دیگر بودم
ولی من هم انتقام
خودم را گرفتم و با کمک هیلاری دو و ننسی دو نشستیم
و کتاب آزارهای دانالد ترامپ به دختر عمویش را نوشتیم
و هما اخوان الپشگل المخینی را مامور به تایپ چرت و
پرت هایمان کردیم
به امید روز نشر کتابم چه خوب
ماری ترامپ مخ نخودی
No comments:
Post a Comment