![]() |
برای ثبت در تاریخ
با درودهای گرم برتک تک سپیدان فخر بشری و رزمندگان راه آزادی و حرمت انسانی
فقط خدا میداند چند سال قبل بود که روزی
برایتان عکس زنی را با نور شمع و لباس سپید
نهادم و به شما گفتم که این عکس را به خاطر
بسپارید تا برایتان ماجراُي را بگویم که اکنون
زمان مناسبش نیست
شادی کنید و دست بزنید که موقعش رسیده و
میخواهم قولی را که به شما داده ام عملی کنم
پس با دقت بخوانید
ابتدا بگویم که تا قبل از این ماجرا و باقی ماجراها
من یک انسان کاملا منطقی بودم و با خرافات و توهمات
مذهبی و آسمانی و باقی ....صد در صد بیگانه و موردی
نبود که این خرافات را مسخره نکنم
و خوب چون خانواده ام هم مذهبی نبودند گوشت دم
توپ ام مادر بزرگ خرافاتی و مذهبی بود
برای مسخره کردن و دوستی که او را هم فشار میدادم
و مسخره میکردم
خانه ای که زمان انقلاب در آن زندگی میکردم از شمال
به یک کوچه باریک و از جنوب به کوچه باریک دیگری
متصل بود و پنچره های اطاق خواب رو به کوچه دیگر
و پنجره های آشپزخانه رو به خیابان شمالی داشت
و خیابانی چهار لاینه هم از بالاتر این کوچه ها وجود
داشت که گاهی صدای بوق ماشینی به گوش ساکنان میرسید
من برای آمدو رفت هوای تازه و نسیم پنچره آشپزخانه را
که رو به پنجره اطاق خواب خودم داشت باز میگذاشتم
و تمامی شب با نسیم ملایمی میخوابیدم
هنوز چند روزی از آمدن خمینی جنایتکار جاسوس کارتر
و حزب دموکرات برای تخریب و کشتار و ترسانیدن
نگذشته بود که بر اثر رفتاری که میدیدم وحشت سیاهی
قلبم را از فاشیزم سیاهی که میدیدم در دست گرفته بود
شبی که این دهاتی جانی گهی مفت خورد به قدری
عصبی شدم که مدتها در تخت خواب خودم گریه
کردم و نمیدانم خوابم برد یا نه که ناگهان صدای
همهمه های مردمی که قبل و بعد از برنشست
خمینی همگی با هم میرفتند و از صدایشان فقط
همهمه بر میخواست
شنیدم
با خوشحالی به سرعت به طرف پنجره رو به شمال آشپزخانه
رفته و از پنجره باز منظره ای باور ناکردنی دیدم
پیرمردی با ریشی سپید و تمیز با شمعی در دست جلوی صف
میرفت و هزاران هزار مردم با لباس های سپید و شمعی در
دست به دنبالش روان بودند و فقط همهمه این گروه به گوش
میرسید
انچه من دیدم عین همین عکس بود و شنیدم
کسی میگفت که زرتشت به کمک مردم ایران
آمده است تا بالاخره ایران را از دست مهاجمان
بربر نجات دهد
زیاده عرضی نیست
نانا زولا

No comments:
Post a Comment