Tuesday, August 25, 2020

کوچه ی بن بست - Art & Design Photos - shahla's Photoblog

 برای ثبت در تاریخ 


ترس 


با درودهای گرم بر تک تک سپیدان فخر بشری ورزمندگان راه رهائی و حرمت انسانی و خسته نباشید به همه شما کهروز و شب مشغول تلاش و کوشش هستید چند روز قبل عکسی از یک پسر زندانیایرانی دیدم که به زندانبان میگفت که او دیگراز هیچ چیز نمیترسد یاد این ماجرا افتادم 

امروز میخواهم بر مبنای گفته شخصی مطلبی برایتان بنویسم پس شراب های خود را برداشته کنار آتش پیر زن بیائید 


جانم برایتان بگوید که من به همان راحتی که یک داستان بلند چند جلدی مانند جنگ و صلح و بینوایان و سرخ وسیاه و .........را میخوانم بهمان راحتی هم داستان های کوتاه را میخوانم و با خجلتباید بگویم که خیلی داستان های کوتاه را دوست دارم 

بهمین دلیل موضوع همه را تقریبا یادم است  امروز میخواهم یکی از بهترین ها را برایتان بنویسم

ش متاسفانه متاسفانه متاسفانه نه نامش یادم است نه نام نویسنده ا 


پس از سقوط سلسله قاجار  رضا شاه سخت شروع به 
دادن نظم و قانون به ایران شد و شروع به ساختن ایران
مدرن کرد 
پس هزارفامیل قجری ویلان و سرگردان شدند و همه زمین ها
و باقی متعلقات را مجبور شدند پس داده زندگی معمولی در
پیش گیرند 
ولی خوب چون خون خود را رنگین تر از خون باقی مردم 
که قجری نبودند میدانستند بالاخره نشانه ای از زمان قبل و
نمایش به باقی ملت بدبخت ایران

 که هنوز هم رنگ خونشان
رنگ گه اسهالی اشرافیت است 

اگر کوجه ای را برای زندگی
انتخاب میکردند دو خانه را درهم کوبیده و بر عکس باقی 
مردم که در خانه های کوچک زندگی میکردند آنان حیاطی 
بزرگتر و پر از گل و سنبل داشتند و خوب دو برابر باقی
مردم اطاق و چند برابر باقی مردم عتیقه و یادگارهای 
مانند کاسه شاش انیس السلطنه و تخم خشک شده ناصرالدین
شاه و باقی 

در یک کوچه بن بست که در ته کوچه دو خانه 
بزرگ بوده و یک قجری خریده بوده و یک خانه
ساخته بوده با زن و نوه و عروس و دامادش 
زندگی میکرده که باقی تک خانه ای ها از این 
خانواده مهم و قبلا  ثروتمند والدوله و السطنه ای 
خود را کم بها تر میدیدند و انگاری این افراد
شاه و ملکه هستند هی از آنان کون لیسی میکردند
فراموش کردم بگویم که این خانه بزرگ صاحب 
نوکر و کلفتی هم بود که یکی کارهای خرید را
انچام میدادو دیگری در آشپزخانه سخت مشغول
بود 

یک روز صبح که پشمک الدوله قجری خانه نبود
درب زدند و نوکر خانه رفت و پشت درب یک 
پاسبان خجالتی سراغ پشمک الدوله را گرفت و
نوکر که مش محمود نام داشت گفت خانه نیستند
به من بگوی پاسبان مربوطه گفت نه باید به 
خودشان بگویم 

روز بعد مش محمود با عجله پشمک الدوله را از 
خواب صدا کرد و گفت که نترسید ولی یک پاسبان
دیروز سراغ شما را میگرفت و اکنون که برای 
خرید نان تازه رفته بودم دیدم زیر درخت سر کوچه
مشغول زیر نظر گرفتن خانه ماست 

وا وی لا که قیامت راه افتاد 
جناب پشمک الدوله همه را به صف کرد برای اکشن 
ماجرا این بود که روزهای جمعه کبابی درستمیکردند
و دوستان و فک و فامیل را به کباب در خانه خود
دعوت میکردند 
و بعد از ناهار بچه ها با هم و زنان دور هم و 
مردان به اطاقی رفته و در مورد مردان بحث های
سیاسی ضد رضا شاه انجام میگرفته 
پشمک الدوله گونی گونی کاغذ و چیزی که مدرکی
باشد زیر چادر کلفتش به خانه او فرستاد و خلاصه 
همه از جمله زن او و بچه ها از زیر زمین هرچه
خاک خورده زمان قجر بود به زیر چادر زن بدبخت 
دادند که ببرد خرابه بیندازد و بگیر و برو از عرق
ریختن برای پاک کردن خود از اتهام قجر بودن 
آن گاه جناب پشمک الدوله به مش محمود گفت 
فردا هنگامی که پاسبان مربوطه درب زد تا 
تقاضای دیدن مرا تکرار کند بگوی اکنون
میایند و شما را ملاقات میکنند 

روز بعد پاسبانی خجالتی که سرخ شده بود
درب را میزند و تقاضای دیدار با جناب پشمک
را میکند 
و او در حالی که ربدشامبر گل منگلی دارد
پشت درب میاید و از پاسبان مربوطه میپرسد
چه میخواهی 
که او با خجالت و سرخ شدن میگوید 
با این که به بچه ها و خانم گفته بودم هرگز مزاحم
شما نشوند چند روز قبل بچه ها توپ خود را موقع
بازی در حیاط خانه شما افکنده اند و من به آنان
گفتم که کسی حق رفتن و طلب کردن توپ را ندارد
الا خودم که باید معذرت های زیادی هم بابت 
مزاحمت های خوانواده ما قبول میکنند و بر سرمان
دادوبیداد نمیکنند 
مش محمود با گشتن زیر درخت ها خانه توپی خاک
گرفته را یافته به دم درب میاورد که پشمک خان 
به پاسبان میدهدومیگوید هیچ اشکالی ندارد و
به سرعت خود را به آغوش انیس السلطنه افکنده
میگوید 
بلا رفع شد

 ترس چیز بیهوده ای است نترسید 

نانا زولا 

No comments: