Monday, November 02, 2020

 صدای ترسناک مخوف








عرضم به حضور محترم تک تک شما فضولان خس و خاشاکی
سبد زباله ای برساند که شبی بی نهایت تاریک و ساکت بود 
و تمامی قصر ملکه کلونیالیست عفونی بد بو در تاریکی مطلق
فرو رفته بود 

چرا? 

زیرا سالیان سال بود که ملکه فرمان داده بود که تمامی کنتورهای
برق نقاط مختلف را در اطاقش کار بگذارند و خودش بعد از 
آماده شدن برای خواب سر راه کنتورها را خاموش میکرد

,خاموش میکرد
چون بارها بیدار شده و یک لامپ فزرتی را ته کرویدور دیده 
بود که بیخودی برای خودش میسوخت و برق زیادی مصرف میکرد
حالا ابدا مهم نبود که کسی مشغول نامه نویسی یا خیاطی یا آرایش
و کتاب خوانی باشد ابدا خاموشی ملکه واررررررر ناگهان میاید 

بله میگفتم 
شبی صدای سقوط جسمی را از روی پلکان های قصر
شنید و از همان اطاقش با صدای ترسناک مخوف پیرزنی
گفت 
کی بود چی شد اسم شبت چیه 

که صدای ضعیفی گفت - تامپون - و ملکه گفت ای خودت
و پوسی زنت را مرده شور ببرند برو بگیر بخواب سر یخچال
هم نرو و چیزی نخور 

بعله میگفتم شبی از یکی از همین شب های تاریک 
قصر صدای درشکه ای تق و تق وتق و تق روی 
سنگفرش های قصر شنیده شد  ملکه اجازه داده بود
شبها شمعی را جلویش روشن کنند وپول شمع را
هر یک از خانواده رویالتی بپردازند 
زیرا ملکه قدرت مالی خرید هر شب یک شمع بد بو
را نداشته 
ازداخل درشکه شخصی که روی صورتش را شنل کشیده 
بود خارج و به سوی درب رفت و حالا نکوب کی بکوب
بالاخره باتلر ملکه بعد از گرفتن دوش و تراشیدن ریش و
نوشیدن قهو ه ای به درب آمد و باز کرد 
و گفت کی هستی و چه میخواهی 
صدائی از زیر شنل گفت آشنا هستم و سخت محتاج
سخن گفتن باملکه ارچمند 
باتلر گفت ممکن است موفق نشوی ولی من هم اکنون رفته
او را بیدار خواهم کرد
به پشت درب اطاق ملکه رفت و ضربه ای به در زد وهمان
صدای ترسناک گفت چه شده 
باتلر گفت شخصی آمده میگوید آشنا است و حتما باید با شما
هم اکنون سخن بگوید 
 ملکه گفت یک ساعتی باید به من فرصت بدهد که
آماده شوم 
سپس ابتدا کلاه گیس 
و بعد سمعک
 و بعد دندان های مصنوعی
و بعد دو حدقه چشم 
و بعد نوبت تا کردن پستان هایش عین آکاردوئن
ودر پستان بند جا دادنش 
سپس رو به باتلر کرد و گفت برو بفرستش داخل 

که چشمتان روزبد نبیند ناگهان صادق خان رفتگر
مسلمان لندن باگریه وناله شنل را کنار زد و اشک ریزان
کله خود را روی دامان ملکه نهاد و گفت ای علیاحضرت 
نمیدانی چه بلای بزرگی بر سر من آمده 
ملکه در حالی که سر صادق خان را نوازش میداد گفت 
چه شده پسرم

که صادق خان گفت زمانی که من به دنیا آمده بودم پدرم 
خیلی فقیر بود بهمین دلیل هر روزو شب دماغ مرابا فشار
رو به بالا بازی میکرد 
روزی مادرم گفت آهای صادق بزرگه چرا با دماغ بچه 
این کار را می کنی که پدرم گفت - دارم سعی میکنم 
که دماغش را عقابی عین دماغ جهودان کنم
تا شاید ترقی کند و رفتگر ملکه ای چیزی گردد وپول پارو
کند 

سپس با گریه های دلخراش گفت  اکنون همه چیزبهم ریخته است
سراغ مسلمانان میروم میگویند این جاسوس موساد است ازدماغش
پیداست 
سراخ جهودان میروم به من چپ چپ نگاه کرده و میگویند البته
دماغش جهودی - عقابی هست ولی مسلمان بودنش چی
دعوت مسلمانان خاک بر سرتروریست به لندن چی 
 و حالا هر دوگروه میخواهند مرا یافته بکشند

اعلاحضرت باید بگذارد من در پوسی اش پنهان شوم
ملکه فوری گفت 
نه نه نمیشود کلی کشیش و ملا و مفتی و خاخام ساکن
پوسی من هستند و یک تیم ساکر از حمس و یک تیم 
ساکر از حزب الله 
مگر پناه نکرده پوسی بدبخت من چه قدرجا دارد که هی
نره خران بیایندو در آن مخفی شوند

که عرعر و زر زر صادق بلند شد و ملکه دلش سوخت 
و یک نامه نوشت و به دستش داد و مرخصش کرد 
در نامه نوشته بود 

اپرا فرفری عزیزم
یادم آمد که لوسیفرمدتها از ترس خدا در میان روده های
نرم و گرم توسکنی
گزیده بود
اکنون این رفتگر لندنی من نیاز به جای گرم و نرم و
روده های پر از گه برای مخفی شدن دارد 
لطفا او را سکنی بده که دعای من و فلیپ وپاپ پشت 
سرت خواهد بود 

ملکه لجن خوار کلونیالیست انگلستان 

نانا زولا 



No comments: