سوی شهر خاموش
می سراید جرسی
می رسد قافله ی راه دراز.
شهر مفلوج (که خشک آمده رگ هایش از خواب گران)
بر می آید ز ره خوابش باز
دید خواهد روزی
که نه با چشم علیل دگران
در بد و خویش آید نگران؛
و پس خواب دل آکنده به افسون و فریب
(کز رگش هوشش برد
وز جگر خونش خورد
و همه مردگی او از اوست)
آید آن روز خجسته که به جا آورد او
دوست از دشمن و دشمن از دوست
و به هر لحظه ی روشن شده ای، بیداری
بر کفش شربت نوش
گرم خواند با او
بدواند با او
وندر اندازد در مخزن رگ هایش هوش
همچو مرغی که به هوش آید جان برده بدر
از درون قفسی
سوی شهر خاموش،
می سراید جرسی
اندرین نوبت تنگ
با گران جانی شب
که ستوه است و گریزان گویی
هم از او سنگ ز سنگ
کاروان دارد پیوند
با دل خسته ی او
(چو تن او پابند)
گرم می پاید در کار وی از راه برون
این چنین پوشیده
و آنچنان جوشیده
دسدت بر نبضش، کاود در حال درون
حال می پرسد
راه می جوید
تند می آید
حرف می گوید
می دهد مرهم با زخم دلش
و به ویرانه ی هر خسته نوایش تعمیر
می گشاید هر در
نقشه ی منکسر دیواری
نقرسی و فرتوت؛
می شکافد پیکر
وندرین معرکه در رستاخیز
می رسد سوختگان را به مدد
یار فریادرسی
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی
نیما یوشیج
No comments:
Post a Comment