Saturday, October 14, 2023

جهانی نوین نامه ای به بارون ترامپ عزیزم چند روزی وقت نداشتم برایت بنویسم حالا میخواهم برایت ماجرائی واقعی را بگویم پارچ بزرگی از آب میوه ای که دوست داری با یخ برای خودت بریز و ماجرا را بخوان
خانواده ای ایتالیائی که مرکب از پدر و مادر و دو تین ایجر یکی دختر هفده ساله و یکی پسر پانزده ساله را میشناختم و با هم دوست بودیم تا روزی به من تلفن کرد و گفت
میخواهد
با کل خانواده به امریکا بیاید و میخواست بداند من وقت دارم برایشان یا نه ؟ و بعد خیلی آهسته در تلفن گفت که با من کاری دارد و باید از نزدیک مرا ببیند گفتم : خوش آمدید و روز قبل از آمدنشان غذای مفصلی پختم و ظروف تنقلات را هم پر کردم و به سوپر رفته چندیدن نوع قهوه ( اسپرسو ) و کولد کات های مورد علاقه شان را خریدم و آماده شدم روز بعد به فرودگاه رفته تا به خانه بازگشتیم موقع شام بود شام خوردیم و دو نفر دو نفر در دو اطاق اضافی که در هریک تختخوابی دو نفره برای میهمان نهاده بودم بردم و سپس جای همه چیز را به آنان نشان دادم و گفتم
چون اطاق خواب من آن طرف خانه و جدا از همه جا بود و داخلش حمام هم داشت و به آنان گفتم من لای درب اطاق خوابم را کمی باز میگذارم که اگر نیمه شب اتفاقی افتاد لازم به درب را زدن و سر و صدا نیست همه چون خسته بودند خوابیدند ولی من تا نزدیکی های صبح بیدار بودم و نزدیک صبح خوابم برد
پسر نازنین من که تو باشی من همیشه وقتی بیدار میشوم با چشمان بسته مدتی میمانم بعد چشمهایم را میگشایم ناگهان از خواب پریدم و بوی جان بخش قهوه اسپرسو به مشامم خورد و عده ای با صدای بلند مشغول ایتالیائي حرف زدن با هم هستند با خودم گفتم : من در ایتالیا چیکار میکنم

این خانواده مانند بسیاری دیگر از خانواده ها که فوری پسر به مادر و دختر به پدر می چسبند بودند صرفا هم به دلیل صفات اخلاقی پدر اهل کتاب خواندن بود بسیار انسان ساکتی
بود و همیشه روی مبلی راحت نشسته مشغول خواندن چیزی بود دختر بزرگش مانند خودش کم حرف ساکت و خجالتی بود واوی لا از مادر و پسر که مادر از آن بچ های ( پوتانا ) ایتالیائی بود و پسرش هم درست شبیه مادر خیلی باسی و شلوغ و پر سر و صدا بود بگذریم یکی دو روز بعد مادرشان به من گفت که موقع رفتن برای خرید او را دعوت کنم با من بیاید و تا بتواند ماجرائي را که میخواست به من بگوید ٬ بگوید

به من گفت که دخترش از کودکی عاشق و شیفته و شیدای ماشین های کلاسیک امریکائی است و حالا میگوید میخواهم بروم امریکا تا این ماشین ها را ببینم
من با قهقهه خنده گفتم بگو چرا امریکا را برای دیدن این نوع ماشین ها انتخاب کرده برود کوبا و این ماشین ها را که زنگ هم زده و تکه و پاره و با طناب هر گوشه ای به گوشه وصل ....ببیند گفت نه نگوی خیلی برایم سخت است که یک دختر معصوم را بفرستم کشوری که هیچ یک از خانواده تجربه رفتن نداشته و هزار خطر متوجه اش است بارون عزیزم من این افراد را به دو سفر یکی به نيو اورلئان و یکی آستین بردم به ناسا و هرکجا دیدنی بود بردم ولی چشمت از بلا دور باد حتی یک ماشین کلاسیک هم ندیدیم و خانواده ناامید به ایتالیا بازگشتند از اینجا به بعد دقت کن



شهری که این گروه در آن زندگی میکردند شهر کوچکی بود که مدتی قبل در آن زلزله ای مهیب آمد که کلیسای بسیار قدیمی این شهر را که نامش
L'Aquila
بود و با رم چند ساعتی فاصله
داشت اینان در فرودگاه رم از هواپیما پیاده شده و دوستی از شهر به فرودگاه رفته همگی سوار ماشین این دوست شده و به سوی مقصد رفته اند و یک ساعتی قبل از رسیدن به شهر
L'Aquila
ناگهان دخترشان فریاد
میزند نگه دار نگه دار چی شده چی شده
که در کنار جاده چشمشان به دو ماشین تمیز و براق و خوشگل نهاده اند او فوری پیاده شده به داخل این محل که چمن بوده و ماشین ها ردیف میشود و عاشقانه شروع به نوازش تک تک ماشین ها میکند



معلوم میشود که این محل متعلق به دو سه
دوست است که ماشین های شورلت و فورد و باقی کلاسیک ها را خیلی ارزان خریده و با هم رویش کار کرده و خوب حدس بزن چی ؟ یکی از این پسران عاشق این دختر شده به او پیشنهاد ازدواج میدهد و دختر قبول میکند
میگما بارون جونم کلکسیون ماشین های قدیمی را جمع کن زیرا بخش بزرگی از تاریخ گذشته پر از افتخار شما امریکائیان است به والدین درود مرا برسان با عشق و دوستی و احترام
نانا زولا

No comments: