Friday, May 10, 2024

 

ترانه آبی


من اگر بخواهم ده شاعر واقعی ویژن دار را انتخاب کنم 
قطعا احمد شاملو یکی از آنان نخواهد بود 
چرا ؟ 
زیرا او بخشا اسیر ایدیولوژی ذهنی خود بود و با برگزیدن شعر - شعارهای
لفتی وارتان سخن نگفت و فقرا خوبندن و پولدارها بدندن و باقی چاله 
مستراح کانون نویسندگان ایران که اکثرا کمونیست بودند افتاد و ویژن یادش
رفت و در گل و لای روشنفکرنمایان بی سواد فرو رفت 

بهر حال علیرغم نظرم نسبت به شاملو ولی اگر منصف باشم اشعاری احساسی
دارد که بی مانند است مطلقا صد در صد احساس است و نوستالژی 
تصمیم گرفتم ماجرای این شعر را که برایتان میگذارم و در سالیان گذشته خوانده بودم 
 کالبد شکافی کنم 

ترانه آبی

قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.

هنگامی که شاملو کودک بوده و تابستان های گرم او را برای 
کمی خوابیدن به زیر زمین خانه میفرستادند البته با زور 

و در زیر زمین خانه حوضچه ای به رنگ آبی فیروزی 
ساخته بودند که دور و برش را هم با کاشی های ایرانی 
قدیمی تزیین کرده بودند 

و این رنگ آبی فیروزه ای ناگهان نوستالژی کودکی اش که 
به این کاشی ها نگاه میکرده و وقت میگذرانده 



امیر زاده ای تنها
با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.
لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد
که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها
می گذشت
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی
ناآگاهاز وطن دهد.

امیر زاده ای تنها
با تکرار چشمهای بادام تلخش
در هزار آئینه شش گوش کاشی.

میگوید امیر زاده ای تنها با چشمان غمگین اش 
ناگهان کاشی برای او مفهوم آبی وطن را به یاد میاورد

روز
بر نوک پنجه می گذشت
از نیزه های سوزان نقره
به کج ترین سایه،
تا سالها بعد
تکـّرر آبی را
عاشقانه مفهومی از وطن دهد


طاق طاقی های قیلوله
و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد
بر سکوت اطلسی های تشنه،
و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
در هزار آئینه شش گوش کاشی
سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها
با اشکهای آبیت

No comments: