جهانی نوین
با درودهای گرم بر تک تک سپیدان فخر بشری
ماجرای خنده داری برای من پیش آمد که امروز بعد از دیدن برنامه آوای فلسفه
کلی خندیدم و حیفم آمد برای خودش نگویم و البته باقی شماها
راجع به داستایوسکی گفتی و کتاب های او و نگاه او به زندگی و باقی آل دت جاز
اگر یادت باشد هنگامی که ابله را برای درمان بلاهتش !!!!! که علتش یونیک بودن
او بوده و باقی ابلهان او را ابله میدیدند برای اولین بار با قطار به سوییس فرستادند
به محض خارج شدن از خاک روسیه دچار نوستالژی وحشتناک و احساس غریبه گی
با هر منظره ای از خانه ها و باقی کرد
تا در ایستگاهی موقع بریک ناگهان از پنجره قطار خری را دید که برایش تنها چیز
آشنا بود و با سرعت خود را به خر رسانید و او را در آغوش گرفت و روی چمن ها
غلت زد
یادته???
چند روز قبل قرار بود برای اندوسکوپی بروم از شب قبل چیزی نخوردم و نخوابیدم
زیرا شش صبح برای این جراحی ساده و کم زحمت رفتم
در بیمارستان تا هشت و نیم طول کشید و این نرس رفت آن یکی آمد در حالی که
مرا روی تختی خوابانیده بودند کلی سیم و میم به من وصل کردند و همه برایم
غریبه بودند که این افراد با من چکار میخواهند بکنند که این همه لفتش میدهند
که بالاخره مرا به داخل اطاق جراحی بردند و ناگهان چشم من مانند کتاب ابله
برقی از شادی زد زیرا دکتر خودم بود که اساسا قرار بود این عمل را بنماید
ولی خوب شد به دکتره نگفتم آخه من خیلی با ادبم اصلا حرف بد نمیزنم
نمیدونم چرا به من میگویند پیرزن هتاک
باقی بقایت
نانا زولا
No comments:
Post a Comment