
فایرساید !!!!!!
ولی اما گفتم که شب جمعه است و انارها هم رسیده
همگی دور کرسی بتمرگید میخوام براتون یه کمی از
بعضی ها بگم که فهمتان بره بالا
در واقع میخواهم یکی از موارد صراحت خدشه ناپذیر خود
را در موردی مهم بگویم که فهمتان از صراحت
من هم کمی برود بالا
بنابراین میروم سر ماجرای دوستی من با عده ای ایرانی بهائي
در این گوشه دور افتاده از کره زمین که بنده به آن
نه پی حشمت و جاه آمده ام
از بد حادثه که میکند به عبارت خمینی مادرجنده و اسلامش
به اینجا به پناه آمده ام
بعله ...توسط دوستی با عده ای بهائی ایرانی مهاجر آشنا شدم
و آنان را انسان های بی نهایت با فرهنگ و درست حسابی یافتم
الا یک مورد که واویلا
عینهون حزب الهی های فناتیک خودمان هستند هنگامی که به
فرمایشتات بها الله میرسند
یعنی وای وای وای از اعتقاد که آدم عقش میگیره
دیگه از مشروب نخوردن و سیگار نکشیدن و خانم بازی نکردن و بگیر
و بروی اخلاقی که واه واه واه عینهون همین خانم حاجی و اقا
حاجی مسلمان ها
هستند
به هر حال همون اول بسم الله تکلیفم را باهاشان روشن کرده و
رک و راست کف دستهای جمعیشون گذاشتم
گفتم بنده بها الله که قابلی نداره به خود شخص اول یعنی خدایش
هم میشاشم و خلاص
بنابراین مرا برای اغفال دینی !!!! انتخاب نکنید و به فایر ساید دعوت
نکنید
بنده این کاره نیستم و از جائي که در وجودم افسونی نهفته است
اینان نتوانستند دست از سر من بردارند !!!!!
مرا هم این که هستم قبول کرده و با هم بحث های دین و ایمان
ابدا نمی کردیم
تا روزی رسید که :
هر سال ماه اکتبر اینان یک محل پیک نیک بزرگی را
در یکی از رزرویشن های سرخپوستان میگیرند و برای
یک آخر هفته همه با چادر و کیسه خواب و بگیر و برو میروند و اشخاصی
هم مامور غذا هستند و خلاصه که بچه ها بازی میکنند و هوا میخورند
و بزرگ ها با هم معاشرت میکنند و تخته و شطرنج و بگیر و برو و
عده ای هم غذاهای سبکی مثل همبرگر و سوسیس می پزند و
بساط چای و قهوه و یک پیک نیک دسته جمعی است
و اینان مرا هم دعوت کردند
هرشخصی مقداری پول بلیط میداد که در خرج غذا سهیم باشد بنده
هم بلیطی خریده و چادری دست و پا کرده و با ماشین خودم رفتم
که هم در پیک نیک باشم هم اگر حوصله ام سر رفت فلنگ را ببندم
بسیار بهم خوش گذشت زیرا تنها با نگاه کردن به بچه ها هنگامی که
هوا تاریک میشد و همگی در یک چادر جمع شده با چراغ قوه تظاهر
میکردند که اکنون در یک فیلم ترسناک هستند که یک جانی بین کمپ
است و همه را میکشد وبگیرو و برو تا تنوع آدم ها و پیوستن مشتی
سرخ پوست خوش هیکل جوان به ما برای یک والیبال روبروی هم و
دیگه هوای بهشتی و دریاچه و درخت و کوه و بگیر و برو
اینان به من گفته بودند که برای شب شنبه گروهی افریقائي که در
مرحله جذب به بهائیت هستند هم دعوت دارند برای شام و برنامه ای
قرار است اجرا کنند
خلاصه که تاریک شد و آتش بزرگی افروختیم و این بچه های از شش ساله
تا هجده ساله هی میرفتند و تکه ای شاخه پیدا کرده و یک مارشملو بهش
فرو کرده روی آتش گرفته و مثلنی خودشان میخوردند
و هی لای دست و پای دویست نفر هی میچرخیدند و من مانند یک عدد
مرغ آتش سیخ نشسته و به کوچکترها خیره شده بودم که اگر نزدیک تر
رفتند به آتش آنی به اونی بقاپمشان
که ناگهان از بلند گو اعلام شد که اکنون دوستان افریقائي خیال اجرای
برنامه دارند
و همه ساکت شدند و موزیکی طبل مانند برخاست و ناگهان مشتی
افریقائي قبیله آدمخواری ها ...اون شکلی ها که به گردن هزارن دندان
مار و تخم سوسمار و چشم شغال آویزان کرده اند با چوب های دراز و
پا برهنه به میان پریده و با اصواتی ترسناک یک سری یاحق و یاهوی
مفت ول دادند
همه بهائیت با چهره های خوشحال و دهان های ابلهان به اینان خیره
شده و احساس همبستگی غریبی با اینان یافته بودند
که یکی از مهمترین مردانشان که تخمش را بارها قبل شکانده بودم
با لبخندی غریب و پر افتخار به سوی من آمد کنارم ایستاد و با نگاهی
به من سئوال کرد :
- نظرت راجع به اینان چیست ؟
به سرعت گفتم :
- خیلی خوب شد که یه اینان شام دادید قبلا ورنه بعید نبود یکی از این
بچه کوچولو ها را سر چوب کرده و روی همین آتش مانند مارمشملو
کبابی کرده به دندان کشند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شما اینا را از کجا یافته اید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به جان نانا هنوز که سالها گذشته هر گاه مرا می بیند گفته ام را به یادم
میاورد و خودش از خنده غش میکند .......................کیل بیل فرمانده
No comments:
Post a Comment