Thursday, August 30, 2007




مولانا

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او
از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه ورنه کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوسها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری ای ننگ خان و خاندان

در من کسی دیگر بود کان خشمها از وی جهد
گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنک من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود
این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

No comments: