
مولانا
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او
از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان
ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه ورنه کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوسها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری ای ننگ خان و خاندان
در من کسی دیگر بود کان خشمها از وی جهد
گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان
در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنک من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود
این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
No comments:
Post a Comment