Thursday, February 21, 2008




چگونه ده به شهر گه زد و مالید !



عرضم به حضور بی مقدار تک تکتون که همگی دور نشسته و
همچین ریلکس کنید که نه نه بی دندون یه مشت کیشمیش و
نخودچی بیاره بریزه وسط که بخورید و به من گوش کنید میخوام
براتون یکی از داستانهای تلخ ریدن خمینی دهاتی به شهرها
را همچین به شیوه نانائی یعنی دقیق بگم :


حداقل همه تهرانی ها لونا پارک را میشناسند که عبارت بود یک
زمین بازی بچه ها و زمان شاه سر پارک وی و پهلوی ساخته
شده بود و دیگه واویلا از تابستونا تا زد و انقلاب شد و لونا پارک
را درش را بستند و بنده از ایران رفتم و هفت سال بعد بازگشتم
و در این دیدار که دیگر کمی چرخ ها راه افتاده بود و آبی به زیر
پوست مردم بدبخت جنگ دیده آمده بود
روزی دوستی به من گفت که دو کودک ده و دوازه ساله او علاقمند
هستند که مرا با خود به شهر بازی ببرند گفتم شهر بازی چیست ؟
گفتند همان لونا پارک است شده شهر بازی و دوباره سالهاست راه
افتاده است

بعله شبی با دوستم و دو کودکش به رستوران رفته و شامی خوردیم
و بعد به شهربازی رفتیم اولا که من اون زمانهای قدیم یادم بود که این
خیابان های دور و بر آنجا همه اش خاکی بود
ولی دیدم به به چه بلوار زیبائی ساخته اند ولی دو طرف بلوار کیپ هم
ماشین و یک جای خالی نیست و قیامتی است از جمعیت یادم رفت
بگویم تابستان بود

به هر حال مطلقا جای پارک نبود و هنگامی که خواستیم به خیابان پارک
وی برویم ناگهان یک جای عالی دم در تقریبا خالی شد پارک کرده و به
گیشه رفته و بلیط خریدیم و از گیت وارد شدیم

به تمامی پاکی های عالم چیزهائی را که مینویسم حتی یک کلمه غلو
نمی کنم

از درست ورودی بزرگ اولیه که رد میشدی تمامی راه های این شهربازی
را مردمی دهاتی پتو پهن کرده و سماور و متکا و لیوان و میوه و انگاری
درست پیک نیک همه پتوها چسبیده به هم ... و حتی راه برای
یک نفر برای گذشتن نبود و مردم پاهای خود را روی پتوهای اینان که سد
معبر کامل کرده بودند میگذاشتند و رد میشدند

دیگه از مشت مشت کثافت دور و بر هر یک که تفاله چای و پوست هندوانه
و بگیر و برو را دور خود چیده و از همه خنده دار تر که من مردم از خنده به
مرگ مادرم افرادی بودند که این میان سرشان را روی چیزی نهاده و خواب
کامل بودند

در میان اون سر و صداهای ماشین های بازی جیغ های بچه ها شلوغی و
ازدحام وحشتناک و چراغ های روشن عین نورافکن اینان انگاری انسان
نیستند عین خر و الاغی به خواب رفته بودند

و از کنار هر پتوئی مشتی آب که معلوم نبود آب است شاش است چیست
به چمن ها و گلهای این شهر بدبخت بازی میرفت

من به دوستم گفتم تو با کودکانت برو بازی من میروم سر از ته و توی این
ماجرا در آورم خیلی عمل بی معنی و عجیبی است !

دستهایم را مانند ناپلئون بناپارت به پشت زده و شروع به تجسس برای مدیری
کردم عده ای از همین نکبتی های پاسدار و بسیج هم ولو بودند

به هر حال از این و آن پرسیده و یارو را یافتم

مردک قد کوتوله خیکی زشتی بود با دهانی نفرت انگیز
به او گفتم - من میخواهم دلیل این پیک نیک و استراحت گاه را در شکم
یه محل بازی برای بچه ها بدانم آیا شما میدانید در شکل سانجه یا آتش
سوزی بسیاری از این افراد ولو شده روی زمین زیر دست و پای مردم
دیگر میروند و کشته میشوند مگر اینجا قانون ندارد ؟ چرا اینان به پارک ها
نرفته اند ؟

که با خنده ای زشت دندان های زرد خود را بیرون ریخت و به من گفت :

- میدونی خواهر اینا همه از ته شهر میایند زیرا تابستان است و گرم است
و بلیط های مجانی هم دارند میایند اینجا هم امن است هم خنک شب را به
روز میاورند و صبح میروند خانه های خود اینا که کولر ندارند !!!!!!!

گفتم مرسی از پاسخ شما

و رفتم .........با خودم فکر کردم هنگامی که به توده های خود به دروغ گفت
من پول نفت را به در خانه شما میاورم و آب و برق را مجانی میکنم یادتان
هست

خوب او اقتصاد را مال خر میدانست و فکر میکرد میتواند پول نفت را لای بقچه
هر الاغ مسلمان دهاتی خودش بچپاند و چرخ ها هم بگردد

در عمل مادرجنده دید نه بابا ...........ابتدا گه مفت خورده و برای لشگریان
اسلام جمعیت را دو برابر کرده حالا این دو برابر شده ها خانه میخواهند آب
میخواهند برق میخواهند کولر میخواهند پس بروند وسط این نهادهای شهری
پتوها را پهن کنند و شب گرم را به صبح برسانند مگه چی میشه ؟


مانند ابلهی که تصور میکند دارد چیزی را میسازد خمینی و وارثانش با تیشه ای
به جان هر شهروند و هر نهاد شهروندی و هرچه به شهر مربوط بود افتادند
همان قانون نیمه نصفه زمان شاه را کاملا از بین بردند
در ایران قانونی وجود ندارد پریود

دلیلش بسیار ساده است و آی کیوی بالا لازم ندارد

هنگامی که در یک جامعه فردی به نام ((( دادستان ))) به جای ستاندن داد مردم
از قاتلان
خودش قاتلان را مخفی میکند و از آنان دفاع میکند و داد برای آنان میستاند و
شخصا قتل میکند !!!!

یعنی قانون مرده است ...................مگه نه ؟ کیل بیل فرمانده

No comments: