
وقتی که کین و فتنه تمام است و جنگ نیست
سرباز رفته ٬ ناله ای از قلب تنگ نیست
حتی صدای لغزش یک پاره سنگ نیست
وقتی که قتلگاه چنین خالی است و سرد
هر گوشه ای نشان زمانی ست پر ز درد

وقتی که برف جامه ی هر بوته خار هست
اجساد کشتگان وسط خار زار هست
یک خطه ابر در افق تنگ و تار هست
و آن نیز رفته رفته محو و ناپدید
می زیبد آن زمان ٬ سوی این بسته بنگرید :

از دور در مدار نظر شکل مبهمی است
نزدیکتر نشانه ي خونین ماتمی است
این بسته ژنده جامه ی پیچیده در همی است
این جامه دارد از دل یک بینوا خبر
آن بینوا که دارد به جنگ و جدال سر

از چه نگاه خلق بر این جامه سر سریست ؟
هر لای آن ز حاصل جنگ و جدل دریست
پیچیده گشته در وسطش قلب مادریست
سرباز رفته می دهد از ره بدان سلام
مادر از آن میانه فرستد بدو پیام
.نیما یوشیج
No comments:
Post a Comment