در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آنجا بندگی را بار نیست
گر تو نازی میکنی یعنی که من فرخنده ام
نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گر به فقرت ناز باشد ژنده بر گیر و برو
نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو
زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست
گر تو سر حق بدانستی برو با سر باش
زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست
راست شو در راه ما و مکر را یک سوی نه
زانک این میدان ما جولانگه مکار نیست
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما
حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگرست
جان ما را اندر آنجا کاسه و ادرار نیست
در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را
زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست
مولانا

No comments:
Post a Comment