ول کنید اسب مراراه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا
که خیالی سرکش
به در خانه کشانده است مرا .
.
رسم از خطه ی دوری ٬ نه دلی شاد در آن .سرزمینهائی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان .
فکر میکردم در ره چه عبث که از این جای بیابان هلاک
میتواند گذرش باشد هر راهگذار
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بدو خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان
و جهان را داند
جای کین و کشتارو خراب و خذلان
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاکبازگشت من می باید ٫ با زیرکی من که به کار
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست و هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش میسوزد
از برای من ویران سفر گشته مجال دمی استادن نیست منم از هرکه درین ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه .
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بد اندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون
و ز زخم .
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون
دل فولادم را زنگ کند دیگر گون .
ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون
دل فولادم را زنگ کند دیگر گون .
نیما یوشیج
No comments:
Post a Comment