به سپیدان فخر بشری
هرچه در کار خود است
یاسمن ساقش عریان می پیچد
به تن کهنه جدار
و جداری که شکافیده ز هم
می نماید دیوار
و اهرمن روئی
تیرگی بر سر هر تیرگی ای
به هم آورده به هم می بندد.
یاس میگوید راهی نیست
بیم می گوید برخیز ٬ اما
نطفه بند دوران
در نهانجاش نهان
به همه می خندد
گرم در کار خود است
همچنانیکه کاهرمنی
و جدار کهنه
و به ساقش عریان یاسمنی .
یاسمن ساقش عریان می پیچد
به تن کهنه جدار
و جداری که شکافیده ز هم
می نماید دیوار
و اهرمن روئی
تیرگی بر سر هر تیرگی ای
به هم آورده به هم می بندد.
یاس میگوید راهی نیست
بیم می گوید برخیز ٬ اما
نطفه بند دوران
در نهانجاش نهان
به همه می خندد
گرم در کار خود است
همچنانیکه کاهرمنی
و جدار کهنه
و به ساقش عریان یاسمنی .
همه در هم می ریزد
می نهد آنکه به زیر است به رو
و آنکه بر روی می آرد سوی زیر
و به هم ریخته ای را به نهانجای که هست
او به هم می آمیزد .
بیم میگوید برخیز
تا رگ و پوست ز نور ...
نه بهم پیوندد
لیک در خنده چو صبح
دل چو دریاش به جوش
پای تا سر همه هوش
به همه می خندد
نطفه بند دوران
در نهانجاش نهان .
نیما یوشیج



No comments:
Post a Comment