گرمن از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بیسامان را
زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافر کیشم
شعر خون بار من ای باد به آن یار رسان
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس

No comments:
Post a Comment