چشم پر خون تیغ در کف عشق او
ناگهان افکند طشت ما ز بام
پاسبانان در شده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشان ها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کوست اصل فتهای تو بتو
چونک زخم اوست نبود چاره ای
آنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسید
جان کهنه دستها از خود بشو
مولانا
No comments:
Post a Comment