Tuesday, March 03, 2015


سفر کردم بهر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم
بغیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
که من محنت سرائی آفریدم
بسی گفتم که من آنجا نخواهم
بسی نالیدم و جامه دریدم
بگفت ای جان برو هرجا که باشی
که من نزدیک چون حبل الوریدم
فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد
فسون و عشوه او را خریدم
فسون او جهان را بر جهاند
کی باشم من که من خود ناپدیدم
ز راهم برد و آنگاهم بره کرد
گر از ره می نرفتم می رهیدم
بگویم چون رسی آنجا و لیکن
قلم بشکست چون اینجا رسیدم


مولانا

No comments: