به نام نامی آزادی و آزادگان
لایه های زیرین (حسادت )
با درود بر تک تک سپیدان فخر بشری
در اینترنت از سرکوب یهودیان در اروپا
و امریکا میگوید
یهودیان نه کسی را تهدید کرده اند
نه مرگ کسی را خواسته اند
نه پولی خرج تخریب کشورها کرده اند
و در طول تاریخ به دلیل اکونومی پول انباشت
کرده اند و باعث (( حسادت )) باقی همیشه
بوده اند
من شخصا تجربه جالبی دارم که برایتان میگویم
سی و پنج سال قبل که تازه به امریکا آمده بودم
روز یکشنبه ای روزنامه نیویورک تایمز را خریدم
برای بخش آگهی های استخدام و دو سه جا را
علامت زدم
روز بعد خود را مرتب و منظم کردم و به آدرس
اول که یک کمپانی خواهان اسیستان است
به آدرس که رسیدم یکی از خیابان های فرعی
منهتن بود که مسکونی بود دو طرف خیابان هر
ساختمانی با چند پله بالا میرفت و به ایوانی کوچک
میرسید و سپس درب ورودی ساختمان چهار یا شش
طبقه را میدیدی
از دور که نگاه کردم فقط یک ساختمان بود که هم
شش پله بالا میرفت به درب میرسید ولی شش پله
هم پائین میرفت و به زیر زمینی ختم میشد که روی
نرده ها تبلیغات و اسامی و چیزهائی بود
بنابراین از پله های زیر زمین پائین رفته و درب را
گشودم و با کریدوری روبرو شدم که قسمت شمالی اش
یک سالن بی نهایت بزرگ بود و صدای تق و توق و
کوبیدن چیزهائی مانند چرم به گوش میرسید و به
همراهش حرف زدن عده ای
شخصی خود را به من
رسانید و در گوشم با صدای بلند گفت چکار داری
آدرس را که در دست من بود نگاهی کرد و به ته
کریدور اشاره کرد که بروم و درب جنوبی را بزنم
راهرو مربوطه را که نگاه کردم ته اش غبار و تار
عنکبوت پوشانیده و لامپی بی نهایت کم سو فضا
را کثیف تر نشان میداد
دو ضربه به درب زدم و صدائي از داخل گفت
بیا داخل
هنگامی که درب را باز کردم حیرت زده بر جا
ماندم
اطاقی بود بدون پنجره و هواگیر پنکه تق و لقی
از سقف آویزان بود
میز کار این فرد را انگاری از سمساری های
کهنه فروش ایران برداشته و آنجا نهاده اند با
چهار صندلی لهستانی کهنه تق و لق
در گوشه ای
بساط قهوه بود ولی جای شیشه ای قهوه بس که
شسته نشده بود به جای روشنی قهوه ای کامل بود
که البته با چند لیوان لب پریده شکسته
مردی شصت ساله و یهودی بود و در برابر تعارف
قهوه فوری رد کردم و در دلم گفتم ترجیح میدهم
سوزنی در چشم خود فرو کنم
بعد از این که کلی مرا سین جیم کرد
گفت که این کمپانی که نوشته ام یک نفره است
و خودم مشغول صادرات و واردات هستم و
نیاز به کسی دارم که تمام روز اینجا باشد به
تلفن ها پاسخ بدهد
که من او را با دستم دعوت به سکوت کردم
و گفتم
جناب ..من بدون هوا و نور مانند گل ها می میرم
بنابراین این شغل را رد میکنم
به دیوار طرف راستش نگاهی کرد و گفت
میخواستم یک پنجره اینجا باز کنم رو به چمن همسایه
ولی وقت نکردم
من هم در پاسخ گفتم فکر نکنم هرگز وقت کنی و با
افی درزنی ترکش کردم
بیرون آمدم و به یک پیتزا فروشی رفته تکه ای
پیتزا گرفتم و با نوشابه بر سر میزی نشستم
و ضمن فکر کردن به این مرد یهودی
کشف عجیبی کردم
با خودم گفتم اگر مردم محله ای یک پسر یهودی
را با لامبرگینی ویا پورشه ببیند فوری از حسادت
میگوید که این
جهود صهیونیست کثیف خون مردم خوار اگر لامبرگینی
?سوار نشود پس چه کسی سوار شود
چهار تا فحش هم به اجدادش میدهد و میرود
آنان نوع زندگی پدر و پدر بزرگ این پسر یهودی
را و نحوه زندگی با خست و زجرمداوم آنان را
برای انباشت پول به جان خریده و برای نوه کنونی
جوان خود لامبرگینی یا پورشه خریده اند
نمی بینند و به آن کور هستند و تصور میکنند آنان
پول مفت دارند
یهودیان با زحمت و خست و سختی کشیدن
ثروت جمع کردند
و افسران نازی ها همه را مصادره کردند
و من به شما قول میدهم هنوز عتیقه های
یهودیان کشته شده در هالوکاست جائی زیر
خاک مفخی است
من سخن از یهودیانی مانند زاکربرگ و یا
پنج یهودی ثروتمند ترین ......کاری
ندارم
کار من با واقعیات است و تشریح این واقعیت
من برای مردم فلسطین ابدا اشکی نخواهم ریخت
زیرا سران کهنه کارشان آنان را به گندمی
فروخته اند
و انگاری آنان هیچ گونه رگ و ریشه ای ندارند
ملعبه دست کمونیست ها و برادران شده اند
و جسدهای زنده را با الله و اکبر در خیابان ها
میگردانند ها ها ها ها ها
نه مفروضات همه غلط و اشتباهی و کله به کون
است
در دو طرف اسرائیل گاز انبر ساخته اند
و وای از طلبکار بودن شان از جهان
همان شکل که در دو طرف عربستان سعودی
با کمک ایران گاز انبر ساخته اند و زبانشان
هم دراز است
این زمین خوردگان عفونی زامبی از گور گریخته
ارتجاعی همیشه دست پیش را میگیرند که پس
نیفتند
باز هم از مثال های زیبای فارسی
نانا زولا

No comments:
Post a Comment