گزارش
گزارشی تاپ سیکرت به من رسیده که نگوی و نپرس بهتر
است با دقت گوش کنید و جلف نباشید
در یکی از دهات اطراف ورمونت زن و شوهری زندگی میکردند
که هر کار میکردند بچه دار نمیشدند
و بعد از پانزده سال تلاش و کوشش بی امان بالاخره
روزی خانم پیش دکتر رفت که
راجع به تهوع های صبح خود صحبت کند که
دکتر گفت حامله شده جیغی از خوشحالی کشید و هی کله شوهرش را دست مالید شوهرش نگاه مشکوکی به او کرد و گفت
دکتر گفت حامله شده جیغی از خوشحالی کشید و هی کله شوهرش را دست مالید شوهرش نگاه مشکوکی به او کرد و گفت
یعنی چی ؟
که دکتر مجبور به توضیح شد و گفت که بعضی
از اسپرم ها مست هستند و وسط راه می خوابند
و وقتی همه رفتند میروند درب تخمک را با ادب
زده و تقاضای ورود میکنند و خوب
تخمک از ادب این اسپرم خوشحال شده دربش عین درب های شیشه ای کناررونده باز میشود و ایشان را راه میدهد
تخمک از ادب این اسپرم خوشحال شده دربش عین درب های شیشه ای کناررونده باز میشود و ایشان را راه میدهد
بعله خانم را نه ماه تمام روی پر قو خواباندند
تا روزی که به شوهرش گفت نمیدانم چرا
هی صدای عرعر کودک میشنوم و شوهرش
گفت نکند از بچه مان باشد که بعله معلوم شد
این بچه دوسه روزی هست که به دنیا آمده
ولی کسی نفهمیده
او را به بیمارستان بردند و کودک را که پسر
ریقوی لاغری بود به او دادند
تا شوهرش آمد بچه را بگیرد زن به بهانه شیر
دادن کودک را زیر پستانش گرفت و نگذاشت
شوهرک دستی به بچه بزند
آخر شب حوصله شوهر سر آمد و کله کودک
را گرفت و زنک هم به پاهای بچه چسبید و
این بکش
اون یکی بکش و
بچه عرعر کن
کودک را که ازقبل ویلیام نام نهاده بودند به
ند تغییر دادند زیرا شیک تر بود
و هر روز بس که او را میکشیدند هی
دراز و دراز تر میشد و تقریبا از کنترل
خارج
به قدری به کشیدن عادت کرده بود که آخر شب
میرفت پدر و مادرش را بیدار میکرد تا او را
کمی بکشند
اکنون درست شبیه اسبی شده است که گرس
کشیده باشد
چرا ؟
زیرا گاهی به یک نقطه خیره میشود و از زمین و زمان
غافل
باید وقتی ند پرایس پاز شد خبرنگاران شلوغ بازی کنند
انگاری معلم رفته مستراح
نانا زولا

No comments:
Post a Comment