به نام آزادی

میخواهم نامه ای سرگشاده
برای
روکی کشور نفت خیز یام یام یامی عربستان سعود
با اهلا و سهلا مرحبا ابتدا این دو دسته گل را
بفرستید بروند بازی کنند
دوما بساط قلیان و چای و خرما را تهیه کنید
و کیسه ای سکه طلا به خدمه بدهید
زیرا زیاد پول دارید
!!!!! و آنان کم پول دارند
!!!!! و آنان کم پول دارند
ابتدا سئوالی دارم که صادقانه پاسخ دهید
دولت چین گفته تنیس بازان و بعد باقی
ورزشکاران را ببرید زیر زمین به جای
سوسک و عقرب و رطیل بخورید
تاکنون هشتاد و شش تنیس باز را خورده اند
نف تف تف
میگویند شما شخصا این مردک کمونیست
فاشیست کشوقی
جاسوس شیاطین سیاه کار
را کشته و خرت خرت خرت
خورده اید ؟ راست است من که فکر نکنم شما جز
گوشت شتر تازه و لطیف گوشت هیچ حیوان و
انسانی را بخورید
علت زشتی ملکه بد بوی انگلیس خوردن سراسری
و گلوبالیستی و کلونیالیستی جهان است تف به رویش
یک تف به قبر پدر کشوقی و قبر خودش باد
بگذریم امشب میخواهم برای شما قصه کل عربستان سعودی
را که تاریخی بسیار جوان دارد بگویم بهتر است یک چای
برای پیرزن بریزید و لم دهید و گوش کنید
عرضم به حضور شما کشور عربستان از بیابان ها و قبیله های
بیشماری تشکیل یافته بود تا روزی که بوی خوش نفت به مشام
کلونیالیست ها رسید
و خوب سر مربی مستراح یعنی ملکه انگلیس دست به کار شد
و چون مردان عرب با مردان لواط میکردند یک مرد قد بلند
موبور چشم آبی که سخت مورد توجه مردان عرب بود و اساسا
خودش ( گی بود ) برای درهم ریختن قبیله ها و ساختن شاهی
این میان و توسط آن شاه غارت و چپاول بیابان های مملو از نفت
عربستان
بعله میگفتم لارنس راه افتاد و به هر قبیله ای سر زد . به قبیله یاثرا عین المومنین به قبیله دستم بوالهه مشترکین قبیله گوش گردهای کرالله و لال الله و بگیر و برو تا میل شریفت کشید تا ناگهان لارنس در جایش میخکوب شد و به ورودی یک چادر بزرگ نگاه کرد که در درب ورودی یک صندلی و روی آن مرد با چشمان قلمبه ترسناک و عقابی ترسناکتر از خود این مرد خیره خیره خیره به او نگاه میکردند و لارنس بدبخت یک دل نه صد دل عاشق الشیخ الفهد الخشن ال عقابی شد و نام سعود را برای همه شما بر گزید امیر روکی جوان بخت .......مراقب نفت خودتان باشید و به انگلیسی ها با چشمان چپشان اعتماد نکنید و از شیعه های صفوی باج و خراج گرفته حقوقشان را نصف کنید خوب دوست ندارند بروند خرجی خود را از آیت الله سیستانی شارلاتان شیعه مفت خور بگیرند نانا زولا
بعله میگفتم لارنس راه افتاد و به هر قبیله ای سر زد . به قبیله یاثرا عین المومنین به قبیله دستم بوالهه مشترکین قبیله گوش گردهای کرالله و لال الله و بگیر و برو تا میل شریفت کشید تا ناگهان لارنس در جایش میخکوب شد و به ورودی یک چادر بزرگ نگاه کرد که در درب ورودی یک صندلی و روی آن مرد با چشمان قلمبه ترسناک و عقابی ترسناکتر از خود این مرد خیره خیره خیره به او نگاه میکردند و لارنس بدبخت یک دل نه صد دل عاشق الشیخ الفهد الخشن ال عقابی شد و نام سعود را برای همه شما بر گزید امیر روکی جوان بخت .......مراقب نفت خودتان باشید و به انگلیسی ها با چشمان چپشان اعتماد نکنید و از شیعه های صفوی باج و خراج گرفته حقوقشان را نصف کنید خوب دوست ندارند بروند خرجی خود را از آیت الله سیستانی شارلاتان شیعه مفت خور بگیرند نانا زولا

No comments:
Post a Comment