Thursday, February 10, 2005

دوستان عزيزم

توجه کنيد شماها که مرا ميخوانيد شاهد باشيد
که من تمامي تلاش خود را در پيامگير شبح ميکنم
که به هرکسي که ميخواند بگويم اهمال نکنيد
به همين جهت اينجا که وبلاگم است با کمال آزادي
در نوشتن حرف بد و توهين خطاب به تمامي شما و
مردم ايران پيام ميدهم :

از زير آن کرسي هاي گرم و نرم کون هاي خود را
جنبانده و برخيزيد
آزادي و دموکراسي را چون خنچه هاي عروسي که
قديم رايج بوده با دايره و دنبک در خانه شما نمياورند
و به شما تقديم نميکنند .

آيا درک اين که بوش رئيس جمهور فعلا قدر قدرت
عالم !!!!!! و سوپر پاور جهان در مهمترين خطابش به
مردم امريکا روز نطق استيت او يونيون آدرس پيام
براي شما فرستاد که برخيزيد ما در کنار شما هستيم
اين همه مشگل است که همه خفه شده و با چشماني
گشاد نشسته منتظريد که اتفاقي افتد که شما کون
گشادان را نجات دهد .
ديگر کافيست
اين مردک به شما ميگويد :
بلند شيد و فرياد نخواستن اين رژيم را سر دهيد ورنه
کشته خواهيد داد و بد جوري هم خواهيد داد !!!!!!!

خاک تمامي عالم بر سرتان اگر چون ماست نشسته و
منتظر کسي ديگر باشيد و از اين موقعيت استفاده نکنيد
و اگر نکرديد همگي شما گـــــــــــــه ميخوريد که بعدا
شکوه و ناله کنيد که - واي امريکا اومد مارو زد و کشت و
خون ريخت و ال و بل ............
چون اگر از اين موقعيت استفاده نکرديد لايق هر کاري که
باهاتون بکنن هستيد .
بزدل نباشيد فرياد بزنيد
ما اين رژيم را نميخواهيم
ما دموکراسي واقعي ميخواهيم
ما مصممانه خواستار کنار رفتن اينان با آرامش هستيم . نانا

Wednesday, February 09, 2005

مولوي

عقل گويد گوهرم گوهر شکستن شــــــرط نيست
عشق گويد سنگ ما بستان و بـــــــر گوهر بـــــزن

هر که را جست او به رحمت وارهيداز جست و جو
هـــر کــــرا گفت آن مائي وارهيد از مــــا و مـــــن
تهديد تو خالي

خاتمی به جنگ لفظی ايران و آمريکا وارد شد
.
(آقای خاتمی، آمريکا را به "جنگ روانی" عليه ايران متهم کرد و
تهديد کرد که اگر شکاف فزاينده با غرب بر سر برنامه هسته‌ای
اين کشور ترميم نشود، ايران سياست خود را تغيير خواهد داد.)

خوب بچه ها
منظور خاتمي از جمله آخر که نوشته ايران سياست خود را تغيير
خواهد داد چيه ؟
يعني چيکار خواهد کرد مثلا که تا حالا نکردن ؟

عجب توپي اومده فکر کنم تمامي سربازهاي امريکائي در هر نقطه
جهان امشب از ترس با پوتيناشون ميخوابند !!!!!!!!!!!نانا

بچه ها اينجا رو !!!!!


(رئیس سازمان حفاظت نیروی انتظامی امروز در مراسم اختتامیه
نخستین جشنواره فیلم حفاظتی گفت : ناجا ماهانه 500 تا 600
پلیس را بازداشت می کند..

وی اضافه کرد: مهم ترین مسئله در این زمینه پیشگیری از آلوده
شدن است که متاسفانه در مواردی شاهد منحرف شدن پلیس
از مسیر اصلی بوده ایم.)

عجب خبر خنده دار و تاسف آوري همزمان است
در ضمن اين قرمساق ها به گشنگي ميگن آلوده شدن
آخه مادر قحبه ها مردم گشنه اند وقتي پاسدارهاي
خودتون بعد از کار ميرن آژانس ميرونن که خرج زن و بچه هاشون
رو در بيارن ديگه از نيروي انتظامي بدبخت که اون لباس ننگ
شما رو براي يه لقمه نون تنش کرده چه انتطاري داريد !!!!

ولي مادر قحبه ها آخر عمرتونه و خودتونم خوب ميدونيد . نانا

Tuesday, February 08, 2005

مولوي

اي دوش ز دست ما رهيده
امشب نرهي بجان و ديده

ما بر در عشق حلقه کوبان
تـــو قفل زده کليد بـــــرده

Monday, February 07, 2005

راستي دوستان

من به اينجا زياد نميرسم
چون شديدا در پيامگير شبح مشغولم
روزهاي حساسي است هرچه فکر ها
را بيشتر روي هم گذارد راه عاقلانه تري
ميشود يافت
اگر مايل بوديد نوشته هاي تازه مرا انجا
ميتوانيد بخوانيد . نانا
خوب دوستان عزيزم
در اين لحظه هوس کردم کمي با شما درد دل کنم

عمر من و جريان زنده روح من در روز۲۳ بهمن سال
۱۳۵۷ چون توقف و پازي که در دستگاه کنترل از راه
دور دستگاههاي ويدوئي است پاز شد !!!!!!
اگر بخواهيد حقيقتش را بدانيد از آن روز من زندگي
نکرده ام تا امروز
اين شکست تلخ مردم ايران که من شاهد اميدشان
بود و آرزويشان براي اينده اي بهتر حتي تمامي مردم
مسلمان ايران
آنچنان ضربه اي به من زد که هرگز درمان نشد تا
روزي که من از پاز در امدم ميدونيد کي ؟
روزي که در يکسال و چند ماه پيش به ايران رفتم و
در بازگشت براي شمر عزيز مطلبي نوشتم و در وبلاگ
او گذاردم

در اين مطلب براي شمر نوشتم که

امکان تحقق دموکراسي در ايران وجود دارد
ولي اين جامعه تا مدنيت صد ها سال فاصله
دارد .

اکنون هم براي همه شما مينويسم دوستان به خاطر
رنجي که همگي ما برده ايم و تلخي شکستي که همگي
ما چشيده ايم
براي انکه فرزندان شما اين تلخي و رنج را تجربه نکنند بايد
همگي تلاش در به وجود آوردن جامعه اي دموکراتيک کنيم و
تنها و تنها حکومت مردم به مردم را بپذيريم
تا فرزندان و فرزندان ما به ما افتخار کنند ورنه باز هم نسل ديگري
طعم تلخ شکست و رنج را خواهند چشيد . نانا

Sunday, February 06, 2005

دوستان اين پيام را در پيامگير وبلاگي گذاشتم در پاسخ سئوالي که به
لحظه هاي ماندگار پرداخته بود و سئوالي پرسيده بود .
سپس فکر کردم شايد براي شما هم جالب باشه اينجا هم
کپي ميکنم . نانا

دوست عزیز
تا انجا که عقل ناقص من قد میدهد ترانزندنتال مدیتیشن کاری که میکنه
اگه بخواهی علمی بیانش کنی عقیده داره مغز مانند اقیانوسی است که این افکار حباب هائی در ته این اقیانوس هستند و با تمرکز روی مانترا و فکر ها که در شروع همزمان در ذهن وجود دارند و به مرور فقط مانترا میماند و یک لحظه فقط یک لحظه میرسد که ذهن از فکر و مانتراهردو خالیست و آن زمان درست زمانی است که
حبابهای روی اب مغز
که فکر ها هستند به عمق اقیانوس میروند و از آن بر میگردند و به
سطح آب میایند و این حبابها با این سفر به ته اقیانوس ذهن و بازگشت با خود برای انسانها از سورس فکر ایده - خلاقیت - ارامش و هزاران ودیعه میاورند
و در مورد زمان حال هم باید بگویم که اگر کتاب مورتالیتی میلان کوندورا را بخوانید در بخشی میگوید که ما از حال با چشم بندی به چشم میگذریم
و تمامی اعمال خود را تنها بر مبنی حدس و گمان انجام میدهیم و تنها در اینده است که میتوانیم برگردیم و به نتیجه حال بنگریم .شاد باشی نانا
خارجي گه

برادرم که خداد سال پيش به برلن براي ادامه
تحصيل رفت يه روز به من گفت :
-- ميدوني نانا جزو اولين کلماتي که ما اونجا
از زبان آلماني ياد گرفتيم ( شايزه اووسلندر )
بود که معنيش ميشه (‌خارجي گه ) !!!!!!!!
از بس که همون روزاي اول چون موهامون
و چشم و ابرومون سياه بود مرتبا مورد خطاب
و پذيرائي آلماني ها با اين دو کلمه شديم . نانا
غرور پايمال شده

مطلبي راجع به يک سري خصوصيات
امريکائي ها به شکل کلي با برداشت شخصي مينويسم
شايد نکته کوچکي باشد براي شناخت کوچکي از روحيه
اين مردم .
زماني که حدود بيست سال پيش به امريکا امده بودم يکي
از اولين چيزهائي که در مردمي که شناختم ديدم راستگوئي
بود
هرگز با امريکائي هائي که روبرو شدم فردي دروغگو نيافتم
دومين خصلتي که بشدت مرا تحت تاثير قرار داد و وادارم کرد
با دقت تاريخ امريکا را بخوانم مساله شجاعت اينان بود.
اين مردم از مرگ نميترسند دليلش هم اين است که از آن
پيچيدگي هاي فلسفي عرفاني خرافي جوامع کهن که سينه به
سينه منتقل شده ودر اغلب مردم کشورهاي کهن تر ديده
ميشود در بين اينان وجود ندارد .
ريسک برداشتن يکي از دست و پنجه هائي ست که اين مردم
با آن مشغولند .

احتمالا نظر به اينکه اينان تاريخ ندارند به جاي افتخار به تاريخ خود
به گذشت و فداکاري پيشينيان خود به شدت مغرور هستند
و مداوما در گفتگوها از آنان ياد ميکنند و به فرزندان خود مياموزند
که هرچه که ما امروز هستيم به دليل اجدادمان است .
تدي روزولت يکي از محبوبترين رئيس جمهورهاي امريکا خطاب
به مردم امريکا گفته بوده :
-ما ملتي هستيم بسيار شبيه خرس ! بزرگ - قوي - شجاع و
تنهــــــــا .
جا افتادن اين که ما ملتي تنها هستيم باعث شده که اينان دليل
نفرت باقي مردم جهان را از خودشان نه سياست هاي خارجي
امريکا و قلدري آن بلکه تنــــّهائي خود بدانند!!!!!!!
رشد فزاينده و دستاوردهاي جنگهاي استقلال در آنان غروري به
وجود آورده که براي آنان حياتي است
دوستان جدا از سرمايه داري اين است و آن است و......
دقت کنيد که اينان براي حمله ژاپن به يک ناوگان خود در پرل هاربر
دو عدد بمب اتمي تميز بر سر ژاپن ريختند !!!!!!
اين به نظر من چيزي نبود جز جريحه دار شدن غرور ملي آنان.

به همين دلائل و با همين شناخت کوچک در کله تک تک امريکائي ها
حمله به برج هاي دو قلو گناهي نا بخشودني بود که بايد تقاص
آن به هر قيمتي گرفته شود !!!!
در روزهاي پس از ۱۱ سپتامبر من بارها و بارها شنيدم که :
-- در خــــــــانـــــه ما به ما حمله شده !!!!!!!!
و با اين جمله تمامي خون بدن امريکائي ها به صورتشان ميدويد

من زمان گروگان گيري اينجا نبودم
ولي ميتوانم تصور کنم که چه نفرتي با اين عمل رژيم خميني در دل
تک تک اينان نشسته .
خاطرم هست آن اوائل اينجا با دختري ايراني دوست شدم که
دماغ بسيار عجيب و غريبي داشت روزي برايم گفت که در زمان
گروگان گيري در بيمارستاني براي جراحي زيبائي دماغ رفته بوده
و قبل از بيهوشي کامل شنيده که دکتر جراح گفته :
ّ -- من ميرم که يک خوشگل ديگه براي خميني بسازم !!!!!!
و کاري با دماغ اين بيچاره کرده بوده که تقريبا تنها دو سوراخ باقي
مانده بود و امکان درست کردنش هم براي هيچ جراح ديگري وجود
نداشته !!!!!
بهر حال آن اوائل يکي از نکات عجيبي که من متوجه شدم اين بود
که امريکائي ها به ندرت به کشورهاي اروپائي و خاور ميانه و خاور
دور ميروند و تمامي سفرها و تعطيلات خود را يا در امريکا يا همين
دور و برها يعني کانادا و هاوائي و جزاير اطراف ميگذرانند .
به مرور دريافتم که همه آنها به روشني ميزان نفرت مردم باقي
کشورها را نسبت به خود ميدانند و آنرا به حساب همان تنهـــائي
که تدي روزولت ذکر کرده ميگذارند نه سياست خارجي !!!!!!!

روزي همکاري امريکائي که مردي چهل ساله بود برايم از نا امني
محله اي که در آن با زن و سه فرزندش خانه اي دارند شکوه ميکرد
به او گفتم خوب چرا از اين ميله هاي آهني به در و پنجره ها
نميزني ؟
نگاه عجيبي به من کرد و گفت :
-- يعني ميگي خودم را در خانه خود زنداني کنم !!!!!!!!
و اين خانه خود را با چنان غروري گفت که من در دل گفتم:
- ببخشيد عذر ميخواهم جناب آقـــــا !!!!!!!!
به هر حال اينها را براتون نوشتم که بگم با عمل گروگان گيري
و به قول اينان اشغال خاک امريکا در ايران به اينان زخمي خورده
شد که تنها با گرفتن انتقام درمان ميشود البته از نظر مردم
امريکا و کابينه بوش از اين احساس مردم و سربازان خود
نهايت استفاده را براي تغييراتي که هدفش است در خاورميانه
خواهد کرد .
و اين احساس مردم امريکا !!!! دست دولت را براي هر گونه
انتقام بر عليه رژيمي که اين عمل شنيع اشغال خاک آنان را
نموده باز خواهد گذاشت .
به همين دليل من معتقدم که جدا از تمامي سياست هاشان
اينان تا رژيم اخوندها را به کل تغيير ندهند و آنان را سرنگون نکنند
دست از سر ايران بر نخواهند داشت
چون جدا از همه چيز بايد اين غرور که لگد مال شده را جلوي مردم
جهان درمان کنند و با افتخار و قلدري بگن:
Nobody dare to mess with us
کسي قادر نيست با ما کثافتکاري کند !!!!!! نانا

Friday, February 04, 2005

I dreamed I was a feather-
And what did you do when you were a feather-
.Nothing I slept

From
The age of reason by JEAN-PAUL SARTRE

Thursday, February 03, 2005

خنده بي جا

شايد دوسه ماهي بعد از اشغال عراق بود
که يه روزي داشتم تو تلويزيون يه برنامه ميديدم
که موسسه انترپرايز راه انداخته بود و در آن
ريچارد پرل و ولفوويتز و مايک ليدين و يه ژنرال
بازنشسته سيا شرکت داشتند از برنامه هاي
آتي بوش حرف ميزدند و يه هو اون ژنراله که مال
سيا بود و يه چشمهاي عجيب و ترسناکي هم
داشت گفت :
اين آزادي عراق تازه اول کاره بعد از عراق نوبت
ايران و سوريه و بعد دار و دسته فهد ومصراست !!!!!

من تنهائي از خنده غش کردم و شايد ده دقيقه اي
به خريت اينا ميخنديدم !!!!!!!
و حتي آنچنان اين حساب ها حساب کوره با ...
بود که جرات نکردم براتون بنويسم که مورد استهزاي
شما قرار بگيرم .
ولي از ديشب با اين سرعتي که همه چيز گرفته دارم
فکر ميکنم شايدم من داشتم به ريش خودم ميخنديدم
به نظر ميرسه اينا را راستي راستي خر ورداشته . نانا
ميراث وودرو ويلسون


گفتم شايد بد نباشه نظر يک مفسر کهنه کار
سياسي را براتون بنويسم .
اين بابا ديشب بعد از پايان سخنراني بوش کوچولو
گفت :
اين دارو دسته چيني و بوش پيرو يک استراتژي
هستند که از وودرو ويلسون بهشون به ميراث
رسيده .
گويا اين ويلسون همواره به اطرافيانش ميگفته
که در کوچکي داستاني خوانده بوده که آن داستان
سرمشق او در بزرگي هم هست .
داستان ماجراي پسري است که هر هنگام به مقابل
ديوار بلندي ميرسيده براي مجبور کردن خود به بالا
رفتن اول کلاه کپي خود را به آن طرف ديوار مي انداخته
و سپس از ديوار بالا ميرفته و اين سياست کلي بوده
که او داشته .
البته بايد به همه ياد آوري کنم که وودرو ويلسون کسي
بوده که در زمان جنگ اول پيشنهاد درست کردن ليگ اف
نيشن را داده که کشورهاي چندي استقبال کرده اند ولي
خود امريکا با اين طرح مخالفت کرده !!!!!!
و بالاخره زمان جنگ دوم جهاني به شکل سازمان ملل
ايجاد شده . نانا
خوش آمد

مقدم شما را به فريبکده عشق از صميم
قلب خوش آمد ميگويم

پي نوشت
اما عجب فريب شيرينيست !!!!! نانا

Wednesday, February 02, 2005

حافظ

تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پير مغان خواهــــد بـــود

حلقه پيـــر مغان از ازلم در گــوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد شد
اي کاش منهم جان اف کندي بودم .

نميدونم ميدونيد يا نه که جان اف کندي به معني واقعي
ژني بود و غير از تمامي استعدادهائي که داشت
قادر بود هر کتابي را در کوتاهترين مدت بخونه .
يعني ميگن يه سيستمي هست که ميتوني با يه نگاه
عميق به کل يه صفحه کتابي بلا فاصله مطالب را بگيري
به اين نوع خوندن ميگن
خوندن ضربدري
يعني لازم نيست که لغت به لغت بخوني کافيه از هر
قسمت چند لغت رو بخوني کل مطلب را ميگيري !
بنابر اين او قادر بود در چند ساعت دوسه تا کتاب کلفت رو
بخونه .
امروز داشتم فکر ميکردم با اين همه خبر که راجع به ايران
هست اي کاش من هم ميتونستم ضربدري بخونم . نانا

Tuesday, February 01, 2005

مولوي

بي خود شده ام ليکن بي خودتر از اين خواهم
با چشم تو ميگويم من مست چنين خــــواهم
من تاج نميخواهم من تخت نميخــــــــــــواهم
در خدمتت افتاده بر روي زمين خــــــــــــواهم

آن يار نکوي من بگرفت گلـــــــــوي مـــــــــــن
گفتا که چه ميخواهي گفتم که همين خواهم
ماهي دگرست اي جان اندر دل مه پنهـــــــان
زين علم يقينستم آن عين يقين خواهـــــــــم
فجايع نسبي

جونم براتون بگه زماني که در نيويورک زندگي ميکردم
يک زن و شوهر که هر دو از دوستان قديمي من بودند
و با هم ازدواج کرده بودند و چند سالي پس از انقلاب
به قبرس رفته و آنجا زندگي ميکردند و شوهره براي يکي
از اين خبر گذاري هاي معروف کار ميکرد پيشم امدند

برنامه آنها اين بود که يک هفته پيش من باشند و نيويورک
را خوب ببينند و بعد من دو روز آخر هفته آنها را به
واشنگتن دي سي ببرم چون فصل بهار در سراسر
واشنگتن دي سي که پوشيده از درخت هاي گيلاس است
با شکوفه دادن اين درختها کمتر منظره اي به اين زيبائي
ميتوان جائي يافت .
و سپس به کاليفرنيا رفته و دو هفته اي هم آنجا باشند و
بعد برگشته به قبرس برگردند

روزي که به فرودگان جان اف کندي رفتم و آنان را برداشته
به خانه آمديم و چون سفري طولاني بود به آنان پيشنهاد
گرفتن دوشي دادم و خودم مشغول درست کردن غذا شدم
تا پس از شام آنها را به ويليچ که تفريح گاه شب زنده داران و
روشنفکرهاي نيويورکي است ببرم .
در حالي که من مشغول آشپزي بودم و آنها جلوي تلويزيون
نشسته بودند يکي از آنان تلويزيون را روشن کرد و درست
ساعت شش و اخبار مهم محلي روز بود !!!!
ناگهان متوجه شدم که اين دو با چشمان از حدقه در آمده به
صفحه تلويزيون خيره شده اند و با دقت خبر کشت و کشتار
و تجاوز و دزدي و ادمکشي در مترو و خلاصه اين خبر هاي
ترسناک شنيع را دنبال ميکنند
و من احمق هم نه گذاشتم و نه ورداشتم گفتم :
- به بابا اين که چيزي نيست امروز تازه روز خوبشه و تلفات
زياد نيست !!!!!!
گفتن من همان و مخالفت اينان با رفتن به هر کجا شروع شد
و کوتاه کنم يک هفته تمام در خانه ماندند و گفتيم و خورديم و
نوشيديم و بعد از يک هفته هم مستقيم به فرودگاه رفتند و
به قبرس بازگشتند !!!!!!!

در فرودگاه بهشون گفتم :
بابا عجب شجاع السطنه هائي شما دو تا بوديد و من نميدونستم
يکيشون گفت :
- نانا جان چه توقعي از ما داري در ظرف ده سال گذشته که ما در
قبرس زندگي ميکنيم خشن ترين و وحشيانه ترين اتفاقي که
افتاده و تيتر اول روزنامه ها بوده اين بوده که يک عربي شيشه
تاکسي يک نفر ديگر را شکسته !!!!!!!!!!! نانا
A toi

Habituez- vous comme moi
A ces prodiges que J'annonce
A la bonte qui va regner
A la souffrance qui j'endure
Et vous connaitrez l'avenir
به يکتاي عالم من

آخه اي انتر قلي وقتي از هر يک دونه موهات حرف
ميزدم ميدونستم دارم چي ميگم !!!!!!!
تو اون خره بودي که نميفهميدي !!!!!
شايدم ميفهميدي خودتو به خريت ميزدي ؟
هان کدومشه ؟
بدم نمياد بدونم يکتاي عالم من . نانا