مولوي
بي خود شده ام ليکن بي خودتر از اين خواهم
با چشم تو ميگويم من مست چنين خــــواهم
من تاج نميخواهم من تخت نميخــــــــــــواهم
در خدمتت افتاده بر روي زمين خــــــــــــواهم
آن يار نکوي من بگرفت گلـــــــــوي مـــــــــــن
گفتا که چه ميخواهي گفتم که همين خواهم
ماهي دگرست اي جان اندر دل مه پنهـــــــان
زين علم يقينستم آن عين يقين خواهـــــــــم
No comments:
Post a Comment