مولانا
بانگ در آمد ز خرابات من
يار در آمد به مراعات من
تا که بديدم مه بي حد او
رفت ز حد ذوق مناجات من
اين نفس روشن چون برق چيست
پر شده تا سقف سماوات من
اين دل آن عاشق مستان ماست
رسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نياز
بر طمع لطف و مکافات من
پيش تر آ پيشتر آ و ببين
خلعت و تشريف و مکافات من
نفي شدي در طلب وصل من
عمر ابد گير ز اثبات من
پهلوي شه آمده اي مات شو
مات مني مات مني مات من
بس کن اي دل چو شدي مات شه
چند ز هيهاي و ز هيهات من
No comments:
Post a Comment