نوستالژي
مادر بزرگم در خيابان پاستور تهران که به نظر من
زيباترين خيابان تهران بود خانه اي قديمي داشت
در حياط اين خانه انواع و اقسام گلدانهاي ياس و
محبوبه شب و .... را در روي هر پله اي که به
ايواني ختم ميشد ميگذاشت
و با ظرافت هنرمندي که خاتم کاري ميکند به آنان
رسيدگي ميکرد .
بوي آن گلها و بوي مادر بزرگم و خاطراتي که از آن
خانه و خيابان پاستور دارم مارک بزرگي بر روح من
نهاده که هرچه پيرتر ميشوم پر رنگتر ميشود .
تاريک و روشنهاي غروب هائي که دختران و پسران
جوان در زير درختان تنومند خيابان پاستور با يکديگر
قدم ميزدند و گه گاهي با ترس و وحشت بوسه اي
از يکديگر ميگرفتند و من ناظر اين زيباترين عشق
جواني آنان بودم برايم جاوداني است
به هر حال در سفر يکسال و چند ماه پيش خود به
ايران روزي شال و کلاه کرده براي ديدن آن خانه و
آن خيابان به آن منطقه رفتم
ولي با نهايت تاسف ديدم
که تمامي خيابانهاي اطراف به کثافت خانه هائي به
نام ستاد بسيج کوفت و زهر مار و مقر فرماندهي
درد و بي درمان ختم ميشود !!!!!!
بهر حال حتي اگر هم خيابان پاستور اکنون وجود
داشته باشد من قادر به يافتنش نشدم !!!!!!!!!
دو روز پيش هنگامي که سخت مشغول تعقيب خبرها
بودم
زنگ خانه ام به صدا در آمد و هنگامي که در را گشودم
دو مرد امريکائي يکي هفتاد ساله و در سلامت کامل و
ديگري چهل ساله و بسيار شبيه به يکديگر پشت در
بودند .
مرد جوان تر پوزش خواست که مزاحم شده و گفت :
- تنها آمده ام که بگويم ما سي سال پيش در اين خانه
زندگي ميکردم و متعلق به ما بود .
بدون لحظه اي درنگ در را کامل گشوده و گفتم
- به داخل بيائيد
در حالي که برق شعف در چشمانشان ميدرخشيد با
سپاس فر اوان داخل شده و با قدر داني شروع به
گشتن در قسمت نشيمن خانه کردند
چون خجلت آنان را ديدم خود پيشنهاد کردم که اگر
مايلند ميتوانند به بخش هاي ديگر خانه هم سرکشي
کنند با شادي قبول کردند و من که پشت کامپيوتر
بودم سخنان آنان را که يادت مياد اينجا و يادت مياد
آنجا و ......... را ميشنيدم
سپس به کنار من آمده و با چشماني که برق در آن
ديده ميشد برايم زماني را که مرد جوان ده ساله بوده
و با خواهر پانزده ساله خود نيمه شب از پنجره اطاق
خواهر که به کوچه راه دارد فرار کرده و با دوستان چه ها
که نميکرده اند و نزديک صبح باز ميگشتند و ......را
تعريف کردند و در اين بين مآبين مرتب از نايس بودن من
و اجازه اي که به آنان دادام تشکر ميکردند
به آنان گفتم :
دقيقا اين احساسي را که شما داريد من هم دارم به
همين مناسبت براي ديدن خانه مادر بزرگم رفتم ولي
متوجه شدم رژيمي تبهکار تمامي زمين هاي مصادر
شده براي امکانات نظامي خودرا تبديل به ساختمان سازي
و بردن سود نجومي کرده و بجاي آن زيباترين خيابان و
خانه هاي قديمي ايران را مصادره و چون عقرب چندش
آوري که روي يک دسته گل مريم سفيد چمباتمه زند
حتي گذشته و خاطره ما ايراني ها را هم آلوده !!!!!!
به هرحال به آنان گفتم
اين عمل شما براي من نشانه ديگريست از شباهتهاي
انساني و احساسي ما مردم جدا از کشور و شهر و
آداب و رسوم و مذهب
آنان هم باتشکر بسيار از من اجازه خواستند که مادر
پير خود و خواهري را که نيمه شب فرارميکرد به اينجا
آورده تا براي آنان هم خاطرات سالهايي که بسيار برايشان
شيرين بوده تداعي گردد .
اي کاش کسي هم در خيابان پاستور تهران اگر هنوز
هست به من چنين اجازه اي ميداد . نانا
No comments:
Post a Comment