Thursday, September 08, 2005

صورت نحس !!!!


در سال ۲۰۰۳ يک پرونده حقوقي بسيار مهم موضوع گفتگوي
روز امريکا بود .
يکي از اين زنان بسيار و به شدت مسلمان بنام سلطانا فريمن
در ايالت فلوريد درخواست گرفتن گواهينامه رانندگي کرده بود
ولي حاضر به انداختن عکس مخصوص گواهينامه رانندگي نشده
بود و گفته بود حاضر نيست پيچه اش را !!!!ـ( جاي ايرج ميرزا خالي )
از روي صورت بردارد !!!!!
به هر حال دادگاه راي داد که اشکالي ندارد و اين زن ميتواند بنا بر
اعتقاد خود با پيچه عکس بيندازد .
ولي امروز دادگاه اصلي اعلام کرد که اين زن مسلمان گه ريادي خورده
و اگر خواهان گواهينامه رانندگي است بايد پيچه اش را بالا زند و عکسي
از تمامي صورت نحسش به اداره مربوطه اهدا نمايد .

مادر جنده ها دوست دارند هم کيکشون رو بخورن هم داشته باشندش . نانا

Wednesday, September 07, 2005

حميد مصدق


کجائي اي انسان ؟
عصاره ي عصيان
چگونه مسخ شدي
با سکوت خو کردي
تو اي فريده هر آفريده
- بر تو چه رفت ؟
کز آفريده خود
از خداي بي همتا
به لابه مرگ مفاجاة آرزو کردي ؟
- Alon, I cannot be
- For Hosts - do visit me
- Recordless Company
- Who baffle Key

They Coming , may be Known
- By couriers within
- Their going - is not
- For they're never gone
خدا رحم کرده فمينست بازي ميکنند وگرنه ......


خوب ....مهناز مادر جنده ويران چون توي يکي دو پست قبلي
از گه هائي که ميخوري يه نفر تو پيامگيرت نوشته بود :
- دخترک رواني زشت !!!!!!

نتونستي مقاومت کني و جلوي خودتو بگيري و بگي خوب ميگه
که بگه مگه من با گفتن او زشت ميشم يا خوشگل ؟
هان اين اندازه کامن سنس نداشتي الاغ !!!!چيکار کردي ؟
گفتي خوب ميرم يه پست از غم و چس ناله هاي نمايشي !!!!!
مينويسم و توش يه جوري ميگم که من خوشگلم !!!!! مگه نه ؟

رفتي و يه مشت کس و شعر و چس ناله دروغي کردي و وسطاش
گفتي :



((تابستان 83-فرودگاه شارلوت:
-به خودم تبريک ميگم. اولين بار در يک مکان عمومی گريه کردم. مرتيکه بهم گفت ايرانی زيبا. عروسک ايرونی.))


خوب مادر قحبه ميگن دروغگو کم حافظه هم ميشه همين مورد توئه
ميدوني چرا ؟
مگه تا حالا تو امريکا به اون گوش خرت کلمه سکسوال هرسمنت !!!!! نخورده الاغ
گفتن چنين کلماتي از طرف يک مرد به زن ميتواند سکسوال هرسمنت باشد و
به خصوص مامورين دولت از قبيل افسر مامور اداره مهاجرت به شدت بر حذر
ميشوند از گفتن چنين سخناني به شکل مطلق !!!!!

خوب مادر جنده !!!! من ميگم اساسا لازم نبود بگي که خوشگلم !!!!! که به خاطرش
يه همچين دروغي هم مجبور بشي بگي !!!!!!!! مگه نه ؟
ميبيني همه تون چه انداز خريد؟
حالا خدا رحم کرده شماها فمينيست بازي هم ميکنيد اگه فمينيست نبوديد
چيکار ميکرديد تفاله هاي دروغگو ..........نانا


پي نوشت در ضمن براي اين که بهانه اين را که بگوئي تو از
مامور اداره مهاجرت حرفي نزده اي !!!!! را از دستت در بيارم
پيشاپيش پاسخت را ميدهم
هيچ مردي در فرودگاه شارلوت بدون ديدن پاسپورت زني و
دانستن مليت ايراني بودن او !!! به او عروسک ايراني !!!! خطاب
نميکند مگر نه ؟
پس منظور تو دقيقا اين بوده که مقامات اداره مهاجرت که اولين
نفراتي هستند که انسان به محض ورود ميبيند که پس
از ديدن پاسپورت تو و دانستن مليتت به تو کمپليماني چنين
گفته اند که من با دليل ثابت کردم بول شيت !!!! مگه نه ؟
دردت اومد مگه نه ؟
دروغ نگو برات خوبه به والله .....
نتيجه !

اساسا ميدوني چيه ؟
من نه منم نه من منم

فکر کنم !

من نه منم من که توام تو هم مني
باقيش هم رين تن تن .....مگه نه ؟ نانا
شب به خير !!!!!


آخه اي قربونت برم الهي کي گفته که ميخوامwalk away .کنم
هان کي ؟
هرکي گفته گه خورده !!!!!!
کي گفته تو ديگهlaugh نکني ؟
هان کي گفته ؟
هرکي گفته بازم گه خورده !!!!!! مگه نه ؟
مگه ميشه آدم نصف مغزش رو ول کنه ؟ مگه ميشه ؟
هان ميشه ؟
خوب نميشه ديگه قربونت برم به اون نيمه ديگه احتياج داري
بد جوري !!!!
بخصوص که اين دو نيمه هم رو کامل ميکنن و باقيش هم شب بخير !!!!! نانا
خيلي هم اشتباه نکردم !!!!!!!


خوب برم سر بدهکاري هام !!!! گويا در جريان اين نوشته هاي
قبلي يک اشتباه کردم که بعد از خواندن آرشيو کامل وبلاگ
ساحل افتاده متوجه شدم که اين خانم اون ملکه دراما!!!! يعني
فاطي پاترا نيست و من اشتباه کرده ام .
ولي از آنجائي که چيزهائي که من مينويسم ميتونه کلي تر از
يک نفر و يک شخص باشه تصميم گرفتم براي اين خانم ليلي
که در ساحل ولو شده است !!!! هم مطلبي راگوشزد کنم .

خانم محترم هرکسي که هستي بدان که بسيار بي راه ميروي
همجنس طلبي از نظر من تفاوتي ست به سادگي عينکي بودن
و يا چپ دست بودن والسلام
همجنس طلبان کوچکترين آزاري براي کساني که مانند آنان نيستند
ندارند در شخصي ترين روابط خود که به احدي مربوط نيست گونه
ديگري رفتار ميکنند که کاملا حق آنان است
اگر همسر سابق شما همجنس طلب بوده و شما با اغفال خانواده
او زنش شده ايد !!!!!! آيا هرگز فکر کرده ايد که به جاي تکفير او
به موقعيت خود نگاه کرده و ببينيد که شايد او هم توسط همان فاميل
خود اغفال شده و با وسوسه هاي آنان براي رهائي از موقعيت خود
و پاياني بر حرف مردم !!! تصميم به ازدواج با شما گرفته ؟
مطمئن هستم نه .
زيرا شما آن چنان غرق خود و مساله خود بوده ايد که خود را کودکي
معصوم !!!! تصور کرده و آنان را دسته جمعي گرگ هائي که قصد
دريدن شما را دارند !!!!!

اينجا ميخواهم به شما بگويم : شرم بر شما باد که تنها براي گرد آوري
مشتي تائيد از خواننده هاي خود که ابلهاني هستند که حتي زحمت
قضاوت را پس از شنيدن دو طرف ماجرا به خود نميدهند!!!!! مسائل
خصوصي خود را که دو طرف دارد و يکي از اين دو طرف همان همسر
به قول شما همجنس طلب شما است !!!!! به روي وبلاگ آورده و
چنين بي محابا تنها براي نشان دادن چهره اي مظلوم از خود در باره
آن مينويسيد
و چون چنين ابلهي هستيد من اکنون شک کرده ام که اساسا عدم
توان اين مرد !!!! براي برقراري سکس با شما شايد ريشه اش حمق
شماست و يا احتمالا بوي تعفني که از بدن شما بر ميخيزد .
به اين امکان هرگز فکر کرده ايد ؟
اگر به نتيجه رسيديد خواهش ميکنم آنرا با چواواي حشري مهناز ويران
هم در ميان بگذاريد شايد براي هر دوي شما چشم اندازي جديد مبني
بر نگاهي به درون خود و استنشاق بوي گند جسم خود را بگشايد .

به هر حال شما فاطي پاترا نيستيد ولي دست کمي هم از او نداريد !!!

پروردگارا براي نجات مردان ايراني نسل هرچي فاطي پاتراست به همراه
نسل هرچه روحاني است از سر اين مردم رنج کشيده کوتاه کن !!!!! نانا

Monday, September 05, 2005

ببين راستي فاطي پاترا يه وقت اين حرفاي منو شخصي نگيري ها
شخص تو براي من چون گه بي تفاوتي !!!! باور کن
من نميخواهم زندگي تو را بهم بزنم من تنها به پاگنده کمک ميکنم
که آنچه تو هستي را بهتر ببيند ...و گردابي را که خودش در آن است
کاملا هم مطمئن هستم که تو او را هم چون سناريوئي اين گونه به
عنوان مثال ميديدي :

تو يه اطاقي که لامپ هاش اين دسته خر بود و قاليش اون دسته
بز بود و سه تا چراغ شبيه تخم الاغ از سقفش آويزون بود و از
پنچره اش ماه به من !!! لبخند ميزد و من کفش پوست سوسمارم
رو با کيف گوچي ام گرفته بودم و تازه از کافه تريام ميامدم و ماشين
بنزم رو هم پارک کرده بودم و!!!!!! و آباژور هم آويزون بود و ...
شکلات سوئيسي هم آب شده بود و گوزهايم رو هم داده بودم و
روي يه صندلي يه مردي نشسته بود که شوهر بود !!!!!!!!!!!

باري ديگر نو آفنس ولي ريدم به سر تاپايت و لايف استايلت مادر
جنده مفت خور پارازيت ...... نانا
آخرين اخطار به فاطي پاترا و همگنانش !!!!!


گوش کن خانم لشمانيا يا هر خري که هستي !!! اين مطلب را
به تو اختصاص ميدهم براي پايان دادن به مظلوم نمائي هايت و
نشان دادن ميزان بلاهت و الاغيتت تا به اين وسيله دوستان
دلسوزت از قبيل هاله سگ باز و جي لندني عقده اي( که
تو ي يکي در ميون پست هاش از اين که نه نه اش او را خارج از
ايران ترکمون زده !!!! و مرتب به همه اين رو ياد آوري ميکنه) و
هر خر ديگري از اين نوع توصيه کنم دست از اين بازي هاي
کثافت برداشته به همان خاله شلخته بازي هائي که به آن
معتاد هستيد بپردازيد و کاري به کار مردم با خرد نداشته
باشيد . بگير که نوش جونت !!!!!!!

تو زن ابله عقب مانده مطلبي نوشته اي که به دليل نزديکي
با عقده هاي هاله و جي لندني انتخاب کردم که سرويست
کنم نوشته اي :



تو فرمانيه، يه خيابونی هست که هم کلی پهنه، هم خلوته، هم ساکته و هم تميزه.

(( خوب مادر جنده پارازيت ميخواي بگي که تو فرمانيه زندگي ميکني !!!!!! يعني چسي
بيائي ؟ نه ؟ ))

بعد تو اين خيابونه يه خونه هه ست که من خيلی دوسش دارم. يه وقتايی که از جلوش رد می شم، بی اختيار سرمو بلند می کنم و پنجره شو می بينم که بازه، از اون پنجره های مشبک با قاب چوبی.. با پرده ی حرير ساده ی شيری رنگ.. رو لبه ی پنجره شم چند تا گلدون کوچيک شمعدونيه، چند تا کاکتوس،

(( خوب حالا رفتي سراغ چسي هاي بعدي
يعني شرح خونه ات!!! ريدم به سر خودت و دونه دونه گلدانهاي کاکتوست ) )


و يه گلدونم از اونا که نمی دونم اسمشون چيه.. وقتی دارم رد می شم و می بينم پنجره هه بازه و باد لابه لای پرده می لغزه، دچار لبخند می شم. آخه معنيش اينه که صاحب ِ خونه هه زنده ست. که يعنی صاحب ِ خونه هه دوست داره هميشه پنجره شو باز بذاره تا دستش به آسمون برسه، به ستاره ها..

(( آخه فاطي پاترا اين که تو قصد داشتي
از پنجره باز چه گهي بخوره به مردم چه ؟عقده اي بدبخت ))


نمای خونه آجر سه سانتيه با شيروونی سفالی قهوه ای.. نماهای آجری رو دوست دارم. مثل نماهای سنگ نيستن که آدم باهاشون غريبی کنه. يه جورايی خودمونی ترن انگار، خاکی تر

(( خوب مادر جنده اول ميگي خونه ات تو فرمانيه است !!! بعد از خاکي بودن گه زيادي ميخوري شاشيدم به او خاکي بودنت ))

.. خونه هه طبقه ی دومه.. يه در بزرگ بزرگ داره، از اون درا ی قهوه ای ِ گنده ی خوش رنگ. بعد دره يه خوبی داره، اونم اين که چشمی نداره. بعد واسه همين هر کی زنگ بزنه، تا زمانی که درو باز نکنی نمی دونی کی پشتشه و هميشه اين پروسه برات هيجان انگيزه...

(( دوباره شاشيدم به اون هيجانهاي زندگيت که يکيش چشمي نداشتن در
طويله اي يه که تو توش زندگي ميکني ))

دم در هم يه قاب خوشگل آويزونه. يه نقاشی آبرنگه گمونم، يه دختره با پيرهن نارنجی و آب پاش زرد که داره چمنای سبز سبز سبزو آب می ده..
وارد خونه که می شی، اگه روز باشه همه جا روشن روشنه. آخه از اون خونه هاست که يه عالمه پنجره های قدی بزرگ داره، پرده ها هم هميشه کنارن. پرده های حرير شيری ساده..

(( خوب مادر قحبه چي داري ميگي ؟ داري ميگي که خونه ات خيلي پنجره هاي
بزرگ داره مگه نه ؟ يعني چسي ميائي مگه نه ؟))

کف خونه سنگه، از اون سنگ يشمی براق ها. من که خيلی وقته همچين سنگی ديگه تو بازار نديدم، نمی دونم از کجا آوردنشون..

(( کثافت عقده اي اينجا ديگه اختيارتو از دست
دادي و داري ميگي که جلال سنگ هاي زمين طويله تو مال دوره شاه بوده و مثلني مرمر
ايتاليايه !!!مگه نه الاغ؟ ))

وارد خونه که می شی هميشه يه بوهای خوبی مياد. از اون بوهايی که طبقه پايين شهر کتاب می ده، از اون عودهای تيکه ای. بوی عطرای آشنا هم هست قاطيش، مخصوصن وقتی از جلوی جالباسی رد می شی..
اين وسط من عاشق مبل راحتی های خونه هه م. از اون مبلای تمام پارچه ست که مثه اون مبليرانای قديمی وقتی می شينی توشون قِلِفتی جا ميفتی و عمرن ديگه بلند شی. با يه عالمه از اون بالشتکای رنگی.. ميز جلوی مبلاشم خوشگله. از اون صندوقای قديمی که قفل استوانه ای دارن.. روشم هميشه يه ظرف آجيل و يه ظرف شکلاته، تو همون چينی آبيا.. و .

(( خوب سنده خانم تمامي کس و شعرهاي
بالا رو نوشتي که بگي مبلمان طويله ات چيه و چي نيست ؟ هان عقده اي بدبخت))

يک عدد تلفن قديمی، از اون تلفن های عهد گوبلز. که نه انسرينگ دارن، نه کالر آی دی. اين جوری انگار هويت داره تلفنه، کالر آی دی آخه مزه ی صدای غيرمنتظره ی اون ور خط رو از بين می بره..

(( اينجا بايد بگم با گهي که تو هستي هميشه چشم براه اون صداي
غير منتظره !!!!! خواهي ماند . بمون که حقته ))

داشتم می گفتم. رو ديوارای هالش يه جفت ديوار کوب هست که چوبيه، با حباب های بلند بلور، مثل حباب چراغ های قديمی، بعد به جای لامپ توشون شمعه، شمع شيری ساده. من عاشق اين ديوار کوباشم. مخصوصن وقتی شب باشه و همه چراغا خاموش باشن و فقط اينا روشن باشن با شومينه، خونه يه جورای خاصی خوشگل می شه.. آخه يه خوبی که اين خونه هه داره اينه که عوض اين که مثل همه ی خونه های عصا قورت داده، شومينه شون تو سالن پذيرايی باشه، اين يکی شومينه ش تو هاله. از اون شومينه آجريا، با اون سيخ ميخای هيجان انگيز جلوش، و يک عدد کتری سياه سوخته که فکر کنم صاحب خونه هه از چوپانی شکارچی ای چيزی به ارث برده باشه!

(( خوب باز هم يه مشت کس و شعر گفتي که باز چسي بيائي که تو هال طويله ات يه شومينه داري مگه نه؟))

بعد جلو شومينه هه يه دونه از اون صندلی چوبی های ننوييه. کف زمين هم يه گبه ی جيگر پشمالو افتاده که جون می ده وقتايی که هوا سرده ولو بشی روش
، پشتت از داغی آتيش بسوزه، کتريه واسه خودش قل قل کنه و تو هم واسه خودت فيلم ببينی يا کتاب بخونی يا....

(( ببينم مادر جنده !!! هيچ شده وقتي اون کون متعفنت رو
روي گبه گذاشتي و به آتش خيره شده يه لحظه به اون بدبختي که گبه را بافته فکر کني
هان شده ؟ من که ميگم نه ؟ در ضمن من شاشيدم به تمامي فيلمهائي که ديدي
و تمامي کتاب هائي که خوندي که آخرش يه همچين گهي از آب در اومدي!!!!))


سالن پذيرايی شم دوست دارم. از اون مبل پشت بلندای تمام پارچه داره که همه شون يه شکل و يه رنگ نيشتن، اما يه هارمونی رو دنبال می کنن.. يه قالی گرد سبز اصفهان، آباژورهای پايه بلند، با يه ميز ناهار خوری خوشگل از اين چوبای روشن با يه روميزی کتون و صندلی های پشت پارچه ای، از اون کوتاها که می تونی به راحتی سه چار ساعت تموم روشون بشينی و دلت نياد از پشت ميز غذا بلند شی.. تازه ته سالن يه تيکه هست که شده عين جنگل! بس که پره از گلدونای مختلف و درختچه و پيچه هايی که دور ستون بالا رفته ن..

(( خوب مادر قحبه باز هم يه مشت کس و شعر و چسي اومدي که تصوير
يکي از قصرهاي ايتاليائي رو براي مردم بدي مگه نه الاغ ؟ ))

اما همه ی اينا که گفتم يه طرف، آشپزخونه شم يه طرف! از اون آشپزخونه های هيجان انگيز شلوغ پلوغ که معلومه صاحبش با خوراکی ها ارتباط معنوی و عاشقانه بر قرار ميکنه

(( تو الاغيکه با انسانها نميتوني رابطه معنوي و عاشقانه برقرار کني همون بايد بري از اين گه هاي زيادي بخوري و با غذاها و لمبوندن رابطه برقرار کني ))

.. کابينت های چوبی ساده و روشن، که معلومه سانت به سانت طراحی شده ن. از اونا که تو هر کشو يا قفسه شون جای هر چيزی از قبل ديزاين شده.. با اون سرويس ظرفای سفالی که عکس اون دختره که باد داره می برتش روشونه.. هوووم، به اضافه ی اون ظرف چوبيای ايکيا.

(( خوب اندازه هاي کابينت هاي آشپزخونه ات رو دادي !!!! من ميگم
دور کمر و باسن و پستونهات رو هم اضافه ميکردي براي مشتري هاي آينده !!!!!))


فکر کنم صاحب خونه هه قبلنا هر وقت که از جلوی مغازه هه رد می شده، مثل کوزت و عروسک پشت ويترينش به اين ظرفا نگاه می کرده، اما دلش نميومده بخرتشون. آخه دوست داشته با يه عالمه حس خوب استفاده شون کنه. بعد اما حالا همه شونو داره. مخصوصن اون کاسه گنده هه ی بلور ساده که پايه ی چوبی داره و توش می شه قد يه هفته از اون سالادای مهيج خورد.. با اون سه تا بانکه ها. تو بانکه گنده گنده هه پر از اسمارتيزای رنگ و وارنگه، تو وسطيه پر از آب نباتای ليمويی و پرتقالی و نعناعيه، تو سومی هم پره از لوبيا قرمز، لوبيا چيتی و لوبيا چشم بلبلی!.

(( ميگما ..کاش يه
مشخصاتي هم از محتويات لگن مستراحت براي هاله و جي لندني ميدادي !!!!))

. بعد جيگرتر از همه اون قفسه چوبی کوچيکه ست که به ديواره. از اون قفسه های چوبی دست ساز با چوب سمباده نخورده.. طبقه ی بالاش پر از شيشه های کوچيک ادويه ست، ادويه های مختلف و رنگارنگ. پايينشم شيشه های قد بلند قهوه ست، قهوه ی ساييده نشده، شکلات، کرم فندق و کرم بادوم زمينی. از اون قفسه ها که درشونو که باز می کنی عطر قهوه گيجت می کنه..

(( خوب مادر جنده نصف مردم ايران نون شبشون
رو به سختي گير ميارن تو مادر جنده از شکلاتات حرف ميزني !!!!!!!!))

ها، تازه، پشت کانتر آشپزخونه هم چار تا صندلی چوبی پايه بلنده که نشيمن هر کدومشون يه رنگه: نارنجی، قرمز، سبز و آبی، که خيلی خوش رو و مهربونن، انگار هميشه دارن بهت لبخند می زنن..

(( اي ابله تمام عيار همون به روي گه تو بايد
صندلي لبخند بزنه !!!!!!))

خونه هه فکر کنم سه تا اتاق داشته باشه.. يکی ش اتاق خوابه، يه اتاق ساده با دو تا قاب خوشگل، يه تخت گنده ی گنده، از اونا که روشون يه عالمه بالش نرم و پفکيه، با اون پتو پفی های گرم و سبک که جون می ده تو هوای سرد شيرجه بری زيرش و ديگه هم به اين زوديا بيرون نيای..

(( اينجا ديگه سنگ تموم گذاشتي ها !!! فکر کنم اين قسمت
رو براي مرداي خواننده ات نوشتي و زيرکانه يه دعوت گنگ و مبهم به اطاق خوابته !!
مگه نه ؟ بد نبود مارک پستون بند و تنکه هات رو هم اضافه ميکردي!!!!!))

و مقاديری عروسک که واسه خودشون پخشن به امان خدا. مخصوصن يک عدد خرس شيکم گنده که يه يقه اسکی بافتنی سفيد تنشه و بوهای خوب خوب می ده.. با يه ميز توالت حصيری و يه آينه ی چار گوش ساده.. رو ميز توالته پره از عطر و برس و لاک و لوازم آرايش، با يه جعبه ی چوبی که وقتی درشو باز می کنی آهنگ می زنه، از اون جعبه ها که نِل هم داشت، توشم پره از چيز ميزای نقره، دست بند، گردن بند، انگشتر..

(( ميدوني
عقده اي بدبخت من فکر نکنم غير تو و جي لندني هيچ الاغي اين گونه با لذت از مايملکش تعريف کنه که تو از يه مشت خرت و پرت حرف ميزني و دهنت آب ميفته !!))


اون يکی کتاب خونه ست.. يه اتاق بزرگ روشن و دل باز.. يه طرفش تمام از اون کتاب خونه هاست که فقط قفسه ن تا سقف، بدون شيشه و هيچ چيز اضافی.. يه طرف ديوار هم، اون جا که ميز گنده هه هست، همه ی ديوار پره از عکس و نوشته های مختلف، شعر، پوستر، خيلياشونم يادگارين،

(( اين بخش به تو فکر نکنم ربطي داشته باشه جز
انتخاب رنگ کمد مثلا !!!! چون کتاب مال آدميزاده نه تو الاغ !!!))

مال يه عالمه سالای پيش. من اين ديواره رو خيلی دوست دارم. انگار همه ی دوستای آدم جمع شده باشن دور هم.. رو ميزه بازم يه جعبه ست، يه جعبه ی چوبی ديگه. توش يه خودنويس واترمنه، با يه قلم چوبی فرانسوی. اين جعبه هه اما يه حس متفاوت داره به نظرم، يه حس مخلوط و گس.. وسط اتاق هم يه نيم ست مبله، از اونا که جای پا دارن و می تونی روشون هزار ساعت کتاب بخونی، به شرطی که اون ماگ الاغه هم کنار دستت باشه.. با يه عالمه کتاب و کاغذ و قلم که اين ور اون ور پخش و پلان.. و يک عدد تلفن سبز قديمی، درست زير ميز گنده هه...
اتاق سوميه رو نديده م توشو، اما گمونم دو تا تخت داشته باشه و يه قفسه ی حصيری با چند تا کتاب و عروسک. از اون اتاقا که مال دوستاييه که شب پيشت جا می مونن..
يه چيز ديگه ی خونه هه رو هم خيلی دوست دارم. قاب ها و عکس ها و چيز ميزايی که به در و ديوارش آويزونن، و اون تيکه های ديوار که روشون با دست نقاشی شده. يه جاش يه شاخه ی درخت کشيده شده و يه جا ديگه ش گوشه ی ديوار يه چند رديف آجر، انگار که ديوار پوسته کرده باشه و آجرای زيرش معلوم شده باشن..

(( اين قسمت هذيانهات هم
که ديگه مثل باقي تکراريه فقط به تمام پاکي هاي عالم من انساني عقده اي و نديد
بديد تر از تو و مادي تراز تو عمرم نديدم !!!!!!))


خلاصه که خونه هه رو کلی دوست می دارم.. صاحبشو يه زمانی می شناختم.. يه خانومه بود که فکر کنم تنها زندگی می کرد.. می دونين از کجا فهميدم؟ از مدل راه رفتنش! انگار بلد نبود سبک راه بره. گمون کنم قبلنا کلی سنگين بوده و يه هويی هزار کيلو وزن کم کرده. بعد واسه همين راه رفتنش يه جورايی با بقيه آدما فرق داشت. انگار که عادت نداشته باشه پاهاش رو زمين باشه، يه همچين حسی..

(( آره مادر جنده اين
بخش رو حق داري چون اون هزار کيلو وزن تپه گه ات رو روي بدن نازنين هموني که
از دستت فرار کرده ميانداختي و حاليت نبود الاغ ))


بعد اين خانومه روزا می رفت آتليه ش. يه آتليه داشت که هم توش کار طرح و اجرا انجام می داد، هم چند تا شاگرد داشت و باهاشون رو پروژه های مختلف کار می کرد. آتليه ش هم خوشگل بود. کفِش از اون موکتا بود که تا مچ پا می رفتی توش! با يه عالمه آفتاب که تا وسطای سالن پهن می شد و همه جا رو رنگ می کرد.. محيطش يه جورای خوبی آروم بود، عين يه موسيقی لايت.. انگار که آدما عوض کار کردن جمع شده ن اون جا که زندگی کنن.. همه شونم يه جورايی آشنا بودن با هم، آشناهای قديمی.. بعد عصرا که می شد گاه و بی گاه سر و کله ی دوستای بهتر از برگ درخت پيدا می شد و قهوه ای و گپی و خلاصه..

(( خوب کرم کدو از اين کس و شعر هاي بالا ميشه نتيجه گرفت تو يکي ار پارازيتهائي هستي که بر گرده اين مردم سواريد و با کاري تفريحي در يک آتليه لوکس
در واقع هيچ کاري که به دردي بخوره نميکني .مگه نه ؟ ))

بعد تازه يه کتاب فروشی کوچيک هم همون نزديکی ها بود که خانومه وقت و بی وقت می رفت اون جا. فکر کنم مال خودش بود، اما کسی خبر نداشت.. خانومه دوست داشت هميشه بره اون جا و کتاب ورق بزنه

(( آره الاغ جون راست ميگي تو تنها کتاب ها رو ورق
ميزني مگه نه ؟ ))


خانومه يه عادت ديگه هم داشت.. کتاب دفترشو برداره بره بشينه پشت پنجره ی همون کافی شاپ هميشگی، پشت اون ميز يه نفره هه، پيشخدمته به صورت ديفالت براش موکا و تارت شکلات ببره و اونم تو دنيای خودش باشه..

(( ميدوني حوصله ام ديگه سر رفت حقيقتا ريدم به خانمه و کافي شاپش و موکا و تارت خوردنش !!!!))


بعد خانومه سه عدد نقشه هم توی کله ش داشت.. سه تا مسافرت.. يه مسافرت صد روزه دور دنيا، ترجيحن با کشتی.. يه سفر بنارس.. و يه سفر نپال، اين سوميه يه سفر خاص بود براش. انگار که قرار باشه اون جا يه اتفاق مهم بيفته. برا همين دلش می خواست اين سفر مهمه رو با اون آدم مهمه بره، با مهم ترين آدم زندگيش. بعد اما نمی دونم در زمان قصه ی ما، مهم ترين آدم دنيا کجای دنياهه بود.. نمی دونم..
خلاصه..

(( به به به به ....حالا اومدي سر اصل مطلب !!!!! نميشد خرج يکي از اين
سفرهاتو به دوسه نفري که مشغول کليه فروختن هستند بدي و يه کمکي بهشون
بکني !!! هان نميشد مادر جنده شايد واسه همينه که نميدوني اون آدم مهمه چي
شد و کجا رفت مگه نه سنده پشگلي ؟))


همه ی اينا رو گفتم که بگم هر وقت از جلوی خونه هه رد می شم و می بينم پنجره ش بازه و شمعدونی هاش تازه آب داده شده ن، دچار لبخند می شم.. می فهمم خانومه هنوز يه جايی هست همين دور و برا.. زنده ست هنوز..
بعد اما فکر می کنم نکنه يه روزی برسه که ديگه پنجره هه باز نباشه، ديگه شمعدونيا خشک شده باشن.. بعد ديگه قصه ی من هيچ وقت شروع نشه..

(( مادر جنده ابدا و
اصلا نگرون نباش من بهت قول ميدم کثافاتي مثل تو تا تمامي آدم هاي با وجدان و
درست حسابي رو توي قبر نکنن هيچ اتفاقي براشون نميفته تو کثافت کرم کدو برو
تو هم خونه فرمانيه اي خودت با مادياتي که داري خودتو سرگرم کن بالاخره يه مرد
الاغي از قماش جي لندني !!! هم پيدا ميشه که يه دستي به سر و گوشت تو اون
اطاق خواب که وصف کردي بکشه و به اين ترتيب گنداب چاله اش رو پيدا کنه !!!!!
فقط با خوندن اين تتمه هائي که من برات تو پرانتز نوشتم بفهم که چرا مرد زندگيت
ترکت کرده و فکر کنم براي تمامي انسانهائي که اندکي فهم و شعور داشته باشند
سئوال اين نيست که او چرا ترا ترک کرده ؟ بلکه سئوال اين است که او اساسا
چگونه توانسته با موجود متعفن و لاشه گنديده اي چون تو حتي قاطي بشه ؟‌ ))

به تو - هاله - جي لندني و هر الاغي از اين دست توصيه ميکنم خفه خون گرفته
و در کرم زار خود بي صدا بلوليد والسلام نانا

Sunday, September 04, 2005

مولانا

دلبر بيگانه صورت مهر دارد در نهان
گر زبانش تلخ گويد قند دارد در دهان

راست ماند تلخي دلبر به تلخي شراب
ساز وار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان

مرغ جان را عشق گويد ميل داري در قفس
مرغ گويد من ترا خواهم قفس را بر دران
مادر جنده هاي جذامي


مادر جنده ها تمامي عمرشون تو آرزوي يه نفرن که باهاش جون در
قالب باشن الاغ ها .... هر وقت از بهترين و نزديک ترين کس و کارشون
حرف ميزنن ميگن نميدوني چقدر ما بهم نزديکيم واي اوي خدا مثل يه
جون در دو قالبيم !!!!!!!!!
ولي همه اش را واسه خودشون ميخوان نه کسي ديگر !!!!!!!!
يکي پيدا بشه که با من مادر جنده جون در قالب باشه !!!! آخه من خدام
و همه چي حول محور من مادرجنده است !!!!!!!!
ولي براي کسان ديگر ......ابدا ....اين حرفها چيه !!!!! اونا حق ندارن با
کسي دوست بشن که جون در قالب باشن آخه خطرناکه ممکنه از تنهائي
جهنمي که توش افتادن در بيان و بعد قالب متعفن بو گندوي ما رو ترک
کنن نه نه ابدا ....نميذاريم تمامي لاشه ي حيات ما به اين بنده !!!!!!!!

شما ها فقط مادر جنده نيستيد همه تون جذام هم داريد
براي تصوير شما من چيزي کمتر از مرتضوي دادستان ندارم هم مادرجنده
و هم جذامي . نانا
ابله اي به نام ساحل افتاده !!!!! يا ليلي که زنيست که
مانند سير و سرکه !!!! از اين که مردي او را !!!! نخواسته
ميجوشد و زرت و پرت ميکندو با شخص شخيص خود به قاضي
رفته و گوزيده و شاد برگشته است چس ناله ها و فس ناله هائي
در وبلاگش مينمايد !!!!!
چس ناله هاي اين گه بر ما مگوزيد !!!!! سراسر وبلاگستان را
در بر گرفته و همه را عاجز کرده به نوعي که در اغلب کامنت هايش
که در صدها وبلاگش يافت ميشود ميتواني نارضايتي خواننده ها را
از شنيدن اين همه غم و چس ناله براحتي ببيني !!!!!!

اين ابله که براي خود پديده ايست که بايد در کتاب سگا جنيسس نامش
را به عنوان خرترين ومتوهم ترين ابلهان آورد به کنار خود تعدادي از افراد سطحي
و ابله وبلاگستان طبق معمول !!!!! گرد آورده که به گوز ناله هاي اين الاغ بها
داده وزرت و پرتهائي نموده اند!!!!!!!!
از جمله اين افراد .....تعجبي ندارد هاله سرزمين آفتاب !!! سيده سگ باز
است و .....طبق معمول ابله اي به نام جي لندني !!!!!! که اين بار دوم
است که گهي بزرگتر از دهانش ميخورد
چون قبلا حسابي خدمت هاله سگ باز رسيده ام امروز ميروم سر مرتيکه
الاغ جي لندني

خوب مردک نفهم الاغ .....متلک ميگوئي بگذار بهت متلک را نشان دهم
تو جاکشي که دوست دخترت ولت کرده و رفته !!! و آنچنان کونت سوخته
و احساس تحقير ميکني که خودت ميگوزي و در وبلاگت خطاب به او ميگوئي
منت نکش !!!!! تو را نميخواهم !!!!! و اين گونه دروغ ها !!!!!
براي جلب توجه مرتب از سفرهاي اين ور و اون ورت
مينويسي و تنيس ويمبلدون و به مردم پز ميدهي !!!!!! تو کثافتي که قول
ميدهم حتي يک کتاب را در زندگي تا ته نخوانده اي !!!!!

توي الاغ با مشخصات بالا !!!! اگر کمي فکر کني ميبيني که تو هم در شرايط
همان ساحل الاغ تر از خودت هستي مگر نه ؟
زني به دليل خصائص کثافتت که از زير ظاهر لباس تنيس پوشت !!!! بيرون زده
ماهيت ترا دريافته و ترا ترک کرده درست مانند ساحل مگه نه ؟
پس هيچ عجيب نيست که تو از همدردي براي خود الاغت متلکي گفتي ؟؟؟؟؟
متلک هايت را در ماتحت گنديده ات فرو کن که دوران رجاله ها به پايان رسيده

هاله سگ باز هم چون تو با ساحل احساس همدردي کرده زيرا ميترسد !!!!
چشم مردي انگليسي که چپ هم هست !!! خداي ناکرده باز گشته و
اين تاپاله را ترک کند !!!!! ميبيني هر دوي شما از منافع خود است که با ساحل
پر از کثافت و پهن اين ساحل !!!! هم سخن شده ايد.

حيف يک دانه موي پاگنده که مدتها ننگ کنار شما بودن را داشته و رنج برده
آزاده را هيچ کس نميتواند در بند کند چون ميداند که آزادي يعني چي ؟ چون
ميداند که آزادي چه ارزشي دارد . نانا
دوست من و فاجعه

با درود بر تمامي دوستان دو سه روزي گرفتار بودم نتونستم چيزي
بنويسم .
دوست امريکائي بسيار نزديکي دارم که زنيست به نام ميشل اين
دوست در کار مارکتينگ است و براي بانکها و موسسات و کمپاني هاي
بزرگ کار تبليغاتي ميکند .
از اهالي لوئيزيانا ميباشد که به شهري که من هستم نقل مکان کرده
اينجا زندگي ولي مرتب به ايالات ديگر سفر ميکند .
متاسفانه در اين جريان طوفان هم پدر و هم برادرش را از دست داده
ديشب به خانه ام دعوتش کردم برايش غذائي پخته و تا دير وقت با هم
گفتگو کرديم از آنجا که تا روز جمعه يعني يک روز قبل از طوفان در
نيواورلئان بوده فکر کردم گفته هايش را برايتان بنويسم .

او گفت :
- شب جمعه با دو سه دوست به فرنچ کوارتر رفتيم و همه چيز بسيار
عادي بود مردم مينوشيدند و موزيک ٬همه جا حسابي شلوغ و پلوغ
بود حتي به يک بزرگداشت جاز رفتيم و از آنجا برايت اين سي دي را
خريدم ( برايم يک سي دي جاز آورده بود که وقتي بهم داد گفت شايد
اين از آخرين موزيک هاي جاز نيواورلئان باشد که قلبم فشرده شد )
به هر حال آنچنان همه چيز معمولي بود که من حتي نفهميدم قراره
طوفان بشه !!!!! روز بعد هنگامي که به فرودگاه ميرفتم به راه بندان
برخوردم و باز هم متوجه نشدم چه خبره هنگامي که با کلي تاخير
به فرودگاه نيواورلئان رسيدم يک ربع مانده بود به پرواز و به متصدي
گفتم خوب مهم نيست اگر نرسيدم با پرواز بعدي ميرم ولي او نگاهي
عجيب به من کرد و گفت - اگر اين پرواز را از دست بدهي ديگر براي
رفتن پروازي وجود نخواهد داشت و من احمق حتي نپرسيدم چرا؟
تنها هنگامي که با بدو بدو خود را به داخل هواپيما رساندم متوجه
شدم که قراره طوفان بياد و عده زيادي با بچه و سگ و گربه خود در
هواپيما بودند و همه بحث ها بر سر طوفان .
پدرم با دوست زن خود به نام تورا در شهري نزديک بيلوکسي زندگي
ميکردند که به آنها تلفن کردم و گفتم آنجا را ترک کنيد که پدرم گفت
- از تو چه پنهون من سالهاست که دوست دارم بميرم و اگر اين طوفان
لطفي به من کند و ببردم بسيار شکر گزارهستم !!!!!!
و اين گونه که از اخبار شنيده ام آن شهر کوچک در واقع تمام و کمال
ناپديد شده !!!!

به هر حال اين دوست من برادر معتادي هم داشته که او هم در خانه
مخروبه اي غرق شده .
يکي از چيزهاي اساسي که ميشل ميگفت اين بود که بيشتر کساني
که مرده اند فقير و سياه و معتاد بوده اند و شايد به همين دليل در
تخليه شهر قبل از طوفان سرعت عملي بکار برده نشده احتمالا
واشنگتن فکر کرده خوب اگه اينا مردن هم ميشه يه پاک سازي بي
درد سر !!!!!!!!
کما اينکه اکنون يکي از دردسرهاي ايالات مجاور لوئيزانا نه تنها مردمي
هستند که هيچ ندارند و آس و پاس هستند !!!! بلکه اين افراد اغلب
انسانهاي شريري هم هستند که در صورت اسکان دادن بعد تر ناامني
و کثافت کاري خواهند کرد !!!!!!!!

درخاتمه بايد از قدرت اين زن که دو عزيز را از دست داده براتون بگم که
عليرغم بسيار احساساتي بودند برخوردي بسيار منطقي با مرگ پدر
و برادر خود داشت و درجريان طوفان کلي از صاحب کارهاي او از هستي
ساقط شده اند که چشم انداز موقعيت مالي او هم حسابي تيره شده
است .
من اين گونه انسانها را همواره تحسين ميکنم . نانا
ديوار باغ ......نانا

Thursday, September 01, 2005

نيما يوشيج


فسون اين شب ديجور را بر آب مي ريزند
در اينجا٬ روي اين ديوار ٬ ديوار دگر را ساخت خواهند
فزايند و نمي کاهند
که مي خندد براي ماست
که تنها در شبستان ديده بر راه است
به چشم دل نشسته در هواي ماست
که بر آن چنگ تار از پوست مرغ طرب بسته است
کسي تا اين نگويد چنگ را هر تار بگسسته ست
براي کيستند اينان اگر نه از براي ماست؟
چراغ دوستان مي سوزد آنجا ديدمش خوب
نگاريني به رقص قرمزان صبح حيران
نشسته در ........
مرسي عزيزم که چيزي رو که تو کت!!! !!!من نميرفت
با عقل و درايت و شعور ذاتي خودت تو کت من نکردي . نانا
ديوار باغ .......نانا
براي تو

جونم برات بگه يه فيلمي بود به اسم The fabulous baker boys که فيلم خيلي
فوق العاده اي نيست ولي يه نکات جالبي داره
من از فيلم لذت بردم چون موسيقي هاش جاز بود

به هرحال داستان دو برادر پيانيست جاز است که در هتل ها
و رستوران هاي شيک و پيک براي مشتري هاي سفيد موسيقي
ميزنن و کارشون کساد شده و تصميم ميگيرند که يک خواننده
زن پيدا کنن و يه دختر را استخدام ميکنند و کارشون ميگيره و
براشون فرت فرت درخواست مياد .
يکي از برادرها خيلي پاش رو زمينه و دنبال پول در آوردن و خلاصه
شرکت در بازي هاي جامعه است ولي اون يکي فقط و فقط هنرش
براش مهمه و از نواختن براي يه مشت شکم گنده رد نک امريکائي
کلافه است .
به هر حال اين برادر ناراضي که در جواني براي يادگيري جاز بيشتر
پيش سياه پوست ها و کلوپ هاي آنان بوده يه شبي که دلش خيلي
گرفته ميره تو يکي از اين جاز کلاب هاي زيرزميني اصيل که همه
از صاحب کلاب تا مشتري و نوازنده سياه پوست هستند و وقتي
داره کنار بار مشروب ميخوره صاحب کلاب که يه مرد سياه پر تجربه
است بهش ميگه
- چطوري ؟ نواختن براي مردان سفيد چطوري ميگذره ؟
جواب ميده :
- هرچي هست منو از خطرات حفظ ميکنه !!!!
سياهه ميگه :
- پس اينجا چيکار ميکني ؟
ميگه :
- دارم دنبال خطرات ميگردم !!!!!!!!!!!!!!!

ميگما .....اين مکالمه به نظرت آشنا نميرسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نانا
رختخواب منو مستانه انداز
تو پيچ پيچ ره ميخانه انداز ....... داريوش رفيعي
زهرخند!!!!

چه خبره بابا .....آدم حالش خراب ميشه !!! اون از خبر طوفان
وتخريب اينجا !!!! اينم از خبر مردن زوار تو عراق !!!!!!
حالا نمي شه از بلاياي طبيعي جلوگيري کرد ولي از بلايائي
که خودمون با دست خودمون بوجود مياريم که ميشه !!!!
اين افرادي که تو عراق مردن حداقل کامنسنس ميگه با اين
همه تيراندازي و عمليات انفجاري !!!خوب امکان اين که توي
يه شلوغي مثل هجوم يه عده آدم به يک زيارتگاه امکان
اين گونه حوادث هست. مگه نه؟
خوب حالا نرين زيارت مگه ميميرين الاغ ها
درست برعکس اگه برين که ميميرين نفهم ها

ديشب داشتم برنامه خرابي هاي طوفان رو نگاه ميکردم دوسه
تا پسر که از غارت يه مغازه ميامدن هر کدوم يه پلاستيک گنده
روي شونه شون بود و توش پر بود از جعبه کفش!!!!!
خبرنگاره پرسيد :
- چرا کفاشي رو غارت کرديد ؟
هر سه تا پاهاشون رو که تا زانو توي آب بود بيرون آوردن و گفتن
ببين کفش نداريم !!!!!!!!!!!

والله من که ديگه نتيجه گرفتم براي بشر راهي نيست خودش
بزرگترين دشمن خودشه ... بيا ٬به عنوان مثال اين امريکا و اين
همه ادعا !!!! براي دموکراسي و آزادي و قانون و احترام !!!!!!
تقي به توقي بخوره همه ميشن دزد و خونه و دکون هم رو غارت
ميکنن .
انگار نه انگار که مثلني متمدن هستند
خوب اگه اينجا اينه واي به حال عرب هاي بيابان گرد غير متمدن

به جهان و هرچه در او هست فقط بايد زهرخند زد . نانا