آخرين اخطار به فاطي پاترا و همگنانش !!!!!
گوش کن خانم لشمانيا يا هر خري که هستي !!! اين مطلب را
به تو اختصاص ميدهم براي پايان دادن به مظلوم نمائي هايت و
نشان دادن ميزان بلاهت و الاغيتت تا به اين وسيله دوستان
دلسوزت از قبيل هاله سگ باز و جي لندني عقده اي( که
تو ي يکي در ميون پست هاش از اين که نه نه اش او را خارج از
ايران ترکمون زده !!!! و مرتب به همه اين رو ياد آوري ميکنه) و
هر خر ديگري از اين نوع توصيه کنم دست از اين بازي هاي
کثافت برداشته به همان خاله شلخته بازي هائي که به آن
معتاد هستيد بپردازيد و کاري به کار مردم با خرد نداشته
باشيد . بگير که نوش جونت !!!!!!!
تو زن ابله عقب مانده مطلبي نوشته اي که به دليل نزديکي
با عقده هاي هاله و جي لندني انتخاب کردم که سرويست
کنم نوشته اي :
تو فرمانيه، يه خيابونی هست که هم کلی پهنه، هم خلوته، هم ساکته و هم تميزه.
(( خوب مادر جنده پارازيت ميخواي بگي که تو فرمانيه زندگي ميکني !!!!!! يعني چسي
بيائي ؟ نه ؟ ))
بعد تو اين خيابونه يه خونه هه ست که من خيلی دوسش دارم. يه وقتايی که از جلوش رد می شم، بی اختيار سرمو بلند می کنم و پنجره شو می بينم که بازه، از اون پنجره های مشبک با قاب چوبی.. با پرده ی حرير ساده ی شيری رنگ.. رو لبه ی پنجره شم چند تا گلدون کوچيک شمعدونيه، چند تا کاکتوس،
(( خوب حالا رفتي سراغ چسي هاي بعدي
يعني شرح خونه ات!!! ريدم به سر خودت و دونه دونه گلدانهاي کاکتوست ) )
و يه گلدونم از اونا که نمی دونم اسمشون چيه.. وقتی دارم رد می شم و می بينم پنجره هه بازه و باد لابه لای پرده می لغزه، دچار لبخند می شم. آخه معنيش اينه که صاحب ِ خونه هه زنده ست. که يعنی صاحب ِ خونه هه دوست داره هميشه پنجره شو باز بذاره تا دستش به آسمون برسه، به ستاره ها..
(( آخه فاطي پاترا اين که تو قصد داشتي
از پنجره باز چه گهي بخوره به مردم چه ؟عقده اي بدبخت ))
نمای خونه آجر سه سانتيه با شيروونی سفالی قهوه ای.. نماهای آجری رو دوست دارم. مثل نماهای سنگ نيستن که آدم باهاشون غريبی کنه. يه جورايی خودمونی ترن انگار، خاکی تر
(( خوب مادر جنده اول ميگي خونه ات تو فرمانيه است !!! بعد از خاکي بودن گه زيادي ميخوري شاشيدم به او خاکي بودنت ))
.. خونه هه طبقه ی دومه.. يه در بزرگ بزرگ داره، از اون درا ی قهوه ای ِ گنده ی خوش رنگ. بعد دره يه خوبی داره، اونم اين که چشمی نداره. بعد واسه همين هر کی زنگ بزنه، تا زمانی که درو باز نکنی نمی دونی کی پشتشه و هميشه اين پروسه برات هيجان انگيزه...
(( دوباره شاشيدم به اون هيجانهاي زندگيت که يکيش چشمي نداشتن در
طويله اي يه که تو توش زندگي ميکني ))
دم در هم يه قاب خوشگل آويزونه. يه نقاشی آبرنگه گمونم، يه دختره با پيرهن نارنجی و آب پاش زرد که داره چمنای سبز سبز سبزو آب می ده..
وارد خونه که می شی، اگه روز باشه همه جا روشن روشنه. آخه از اون خونه هاست که يه عالمه پنجره های قدی بزرگ داره، پرده ها هم هميشه کنارن. پرده های حرير شيری ساده..
(( خوب مادر قحبه چي داري ميگي ؟ داري ميگي که خونه ات خيلي پنجره هاي
بزرگ داره مگه نه ؟ يعني چسي ميائي مگه نه ؟))
کف خونه سنگه، از اون سنگ يشمی براق ها. من که خيلی وقته همچين سنگی ديگه تو بازار نديدم، نمی دونم از کجا آوردنشون..
(( کثافت عقده اي اينجا ديگه اختيارتو از دست
دادي و داري ميگي که جلال سنگ هاي زمين طويله تو مال دوره شاه بوده و مثلني مرمر
ايتاليايه !!!مگه نه الاغ؟ ))
وارد خونه که می شی هميشه يه بوهای خوبی مياد. از اون بوهايی که طبقه پايين شهر کتاب می ده، از اون عودهای تيکه ای. بوی عطرای آشنا هم هست قاطيش، مخصوصن وقتی از جلوی جالباسی رد می شی..
اين وسط من عاشق مبل راحتی های خونه هه م. از اون مبلای تمام پارچه ست که مثه اون مبليرانای قديمی وقتی می شينی توشون قِلِفتی جا ميفتی و عمرن ديگه بلند شی. با يه عالمه از اون بالشتکای رنگی.. ميز جلوی مبلاشم خوشگله. از اون صندوقای قديمی که قفل استوانه ای دارن.. روشم هميشه يه ظرف آجيل و يه ظرف شکلاته، تو همون چينی آبيا.. و .
(( خوب سنده خانم تمامي کس و شعرهاي
بالا رو نوشتي که بگي مبلمان طويله ات چيه و چي نيست ؟ هان عقده اي بدبخت))
يک عدد تلفن قديمی، از اون تلفن های عهد گوبلز. که نه انسرينگ دارن، نه کالر آی دی. اين جوری انگار هويت داره تلفنه، کالر آی دی آخه مزه ی صدای غيرمنتظره ی اون ور خط رو از بين می بره..
(( اينجا بايد بگم با گهي که تو هستي هميشه چشم براه اون صداي
غير منتظره !!!!! خواهي ماند . بمون که حقته ))
داشتم می گفتم. رو ديوارای هالش يه جفت ديوار کوب هست که چوبيه، با حباب های بلند بلور، مثل حباب چراغ های قديمی، بعد به جای لامپ توشون شمعه، شمع شيری ساده. من عاشق اين ديوار کوباشم. مخصوصن وقتی شب باشه و همه چراغا خاموش باشن و فقط اينا روشن باشن با شومينه، خونه يه جورای خاصی خوشگل می شه.. آخه يه خوبی که اين خونه هه داره اينه که عوض اين که مثل همه ی خونه های عصا قورت داده، شومينه شون تو سالن پذيرايی باشه، اين يکی شومينه ش تو هاله. از اون شومينه آجريا، با اون سيخ ميخای هيجان انگيز جلوش، و يک عدد کتری سياه سوخته که فکر کنم صاحب خونه هه از چوپانی شکارچی ای چيزی به ارث برده باشه!
(( خوب باز هم يه مشت کس و شعر گفتي که باز چسي بيائي که تو هال طويله ات يه شومينه داري مگه نه؟))
بعد جلو شومينه هه يه دونه از اون صندلی چوبی های ننوييه. کف زمين هم يه گبه ی جيگر پشمالو افتاده که جون می ده وقتايی که هوا سرده ولو بشی روش
، پشتت از داغی آتيش بسوزه، کتريه واسه خودش قل قل کنه و تو هم واسه خودت فيلم ببينی يا کتاب بخونی يا....
(( ببينم مادر جنده !!! هيچ شده وقتي اون کون متعفنت رو
روي گبه گذاشتي و به آتش خيره شده يه لحظه به اون بدبختي که گبه را بافته فکر کني
هان شده ؟ من که ميگم نه ؟ در ضمن من شاشيدم به تمامي فيلمهائي که ديدي
و تمامي کتاب هائي که خوندي که آخرش يه همچين گهي از آب در اومدي!!!!))
سالن پذيرايی شم دوست دارم. از اون مبل پشت بلندای تمام پارچه داره که همه شون يه شکل و يه رنگ نيشتن، اما يه هارمونی رو دنبال می کنن.. يه قالی گرد سبز اصفهان، آباژورهای پايه بلند، با يه ميز ناهار خوری خوشگل از اين چوبای روشن با يه روميزی کتون و صندلی های پشت پارچه ای، از اون کوتاها که می تونی به راحتی سه چار ساعت تموم روشون بشينی و دلت نياد از پشت ميز غذا بلند شی.. تازه ته سالن يه تيکه هست که شده عين جنگل! بس که پره از گلدونای مختلف و درختچه و پيچه هايی که دور ستون بالا رفته ن..
(( خوب مادر قحبه باز هم يه مشت کس و شعر و چسي اومدي که تصوير
يکي از قصرهاي ايتاليائي رو براي مردم بدي مگه نه الاغ ؟ ))
اما همه ی اينا که گفتم يه طرف، آشپزخونه شم يه طرف! از اون آشپزخونه های هيجان انگيز شلوغ پلوغ که معلومه صاحبش با خوراکی ها ارتباط معنوی و عاشقانه بر قرار ميکنه
(( تو الاغيکه با انسانها نميتوني رابطه معنوي و عاشقانه برقرار کني همون بايد بري از اين گه هاي زيادي بخوري و با غذاها و لمبوندن رابطه برقرار کني ))
.. کابينت های چوبی ساده و روشن، که معلومه سانت به سانت طراحی شده ن. از اونا که تو هر کشو يا قفسه شون جای هر چيزی از قبل ديزاين شده.. با اون سرويس ظرفای سفالی که عکس اون دختره که باد داره می برتش روشونه.. هوووم، به اضافه ی اون ظرف چوبيای ايکيا.
(( خوب اندازه هاي کابينت هاي آشپزخونه ات رو دادي !!!! من ميگم
دور کمر و باسن و پستونهات رو هم اضافه ميکردي براي مشتري هاي آينده !!!!!))
فکر کنم صاحب خونه هه قبلنا هر وقت که از جلوی مغازه هه رد می شده، مثل کوزت و عروسک پشت ويترينش به اين ظرفا نگاه می کرده، اما دلش نميومده بخرتشون. آخه دوست داشته با يه عالمه حس خوب استفاده شون کنه. بعد اما حالا همه شونو داره. مخصوصن اون کاسه گنده هه ی بلور ساده که پايه ی چوبی داره و توش می شه قد يه هفته از اون سالادای مهيج خورد.. با اون سه تا بانکه ها. تو بانکه گنده گنده هه پر از اسمارتيزای رنگ و وارنگه، تو وسطيه پر از آب نباتای ليمويی و پرتقالی و نعناعيه، تو سومی هم پره از لوبيا قرمز، لوبيا چيتی و لوبيا چشم بلبلی!.
(( ميگما ..کاش يه
مشخصاتي هم از محتويات لگن مستراحت براي هاله و جي لندني ميدادي !!!!))
. بعد جيگرتر از همه اون قفسه چوبی کوچيکه ست که به ديواره. از اون قفسه های چوبی دست ساز با چوب سمباده نخورده.. طبقه ی بالاش پر از شيشه های کوچيک ادويه ست، ادويه های مختلف و رنگارنگ. پايينشم شيشه های قد بلند قهوه ست، قهوه ی ساييده نشده، شکلات، کرم فندق و کرم بادوم زمينی. از اون قفسه ها که درشونو که باز می کنی عطر قهوه گيجت می کنه..
(( خوب مادر جنده نصف مردم ايران نون شبشون
رو به سختي گير ميارن تو مادر جنده از شکلاتات حرف ميزني !!!!!!!!))
ها، تازه، پشت کانتر آشپزخونه هم چار تا صندلی چوبی پايه بلنده که نشيمن هر کدومشون يه رنگه: نارنجی، قرمز، سبز و آبی، که خيلی خوش رو و مهربونن، انگار هميشه دارن بهت لبخند می زنن..
(( اي ابله تمام عيار همون به روي گه تو بايد
صندلي لبخند بزنه !!!!!!))
خونه هه فکر کنم سه تا اتاق داشته باشه.. يکی ش اتاق خوابه، يه اتاق ساده با دو تا قاب خوشگل، يه تخت گنده ی گنده، از اونا که روشون يه عالمه بالش نرم و پفکيه، با اون پتو پفی های گرم و سبک که جون می ده تو هوای سرد شيرجه بری زيرش و ديگه هم به اين زوديا بيرون نيای..
(( اينجا ديگه سنگ تموم گذاشتي ها !!! فکر کنم اين قسمت
رو براي مرداي خواننده ات نوشتي و زيرکانه يه دعوت گنگ و مبهم به اطاق خوابته !!
مگه نه ؟ بد نبود مارک پستون بند و تنکه هات رو هم اضافه ميکردي!!!!!))
و مقاديری عروسک که واسه خودشون پخشن به امان خدا. مخصوصن يک عدد خرس شيکم گنده که يه يقه اسکی بافتنی سفيد تنشه و بوهای خوب خوب می ده.. با يه ميز توالت حصيری و يه آينه ی چار گوش ساده.. رو ميز توالته پره از عطر و برس و لاک و لوازم آرايش، با يه جعبه ی چوبی که وقتی درشو باز می کنی آهنگ می زنه، از اون جعبه ها که نِل هم داشت، توشم پره از چيز ميزای نقره، دست بند، گردن بند، انگشتر..
(( ميدوني
عقده اي بدبخت من فکر نکنم غير تو و جي لندني هيچ الاغي اين گونه با لذت از مايملکش تعريف کنه که تو از يه مشت خرت و پرت حرف ميزني و دهنت آب ميفته !!))
اون يکی کتاب خونه ست.. يه اتاق بزرگ روشن و دل باز.. يه طرفش تمام از اون کتاب خونه هاست که فقط قفسه ن تا سقف، بدون شيشه و هيچ چيز اضافی.. يه طرف ديوار هم، اون جا که ميز گنده هه هست، همه ی ديوار پره از عکس و نوشته های مختلف، شعر، پوستر، خيلياشونم يادگارين،
(( اين بخش به تو فکر نکنم ربطي داشته باشه جز
انتخاب رنگ کمد مثلا !!!! چون کتاب مال آدميزاده نه تو الاغ !!!))
مال يه عالمه سالای پيش. من اين ديواره رو خيلی دوست دارم. انگار همه ی دوستای آدم جمع شده باشن دور هم.. رو ميزه بازم يه جعبه ست، يه جعبه ی چوبی ديگه. توش يه خودنويس واترمنه، با يه قلم چوبی فرانسوی. اين جعبه هه اما يه حس متفاوت داره به نظرم، يه حس مخلوط و گس.. وسط اتاق هم يه نيم ست مبله، از اونا که جای پا دارن و می تونی روشون هزار ساعت کتاب بخونی، به شرطی که اون ماگ الاغه هم کنار دستت باشه.. با يه عالمه کتاب و کاغذ و قلم که اين ور اون ور پخش و پلان.. و يک عدد تلفن سبز قديمی، درست زير ميز گنده هه...
اتاق سوميه رو نديده م توشو، اما گمونم دو تا تخت داشته باشه و يه قفسه ی حصيری با چند تا کتاب و عروسک. از اون اتاقا که مال دوستاييه که شب پيشت جا می مونن..
يه چيز ديگه ی خونه هه رو هم خيلی دوست دارم. قاب ها و عکس ها و چيز ميزايی که به در و ديوارش آويزونن، و اون تيکه های ديوار که روشون با دست نقاشی شده. يه جاش يه شاخه ی درخت کشيده شده و يه جا ديگه ش گوشه ی ديوار يه چند رديف آجر، انگار که ديوار پوسته کرده باشه و آجرای زيرش معلوم شده باشن..
(( اين قسمت هذيانهات هم
که ديگه مثل باقي تکراريه فقط به تمام پاکي هاي عالم من انساني عقده اي و نديد
بديد تر از تو و مادي تراز تو عمرم نديدم !!!!!!))
خلاصه که خونه هه رو کلی دوست می دارم.. صاحبشو يه زمانی می شناختم.. يه خانومه بود که فکر کنم تنها زندگی می کرد.. می دونين از کجا فهميدم؟ از مدل راه رفتنش! انگار بلد نبود سبک راه بره. گمون کنم قبلنا کلی سنگين بوده و يه هويی هزار کيلو وزن کم کرده. بعد واسه همين راه رفتنش يه جورايی با بقيه آدما فرق داشت. انگار که عادت نداشته باشه پاهاش رو زمين باشه، يه همچين حسی..
(( آره مادر جنده اين
بخش رو حق داري چون اون هزار کيلو وزن تپه گه ات رو روي بدن نازنين هموني که
از دستت فرار کرده ميانداختي و حاليت نبود الاغ ))
بعد اين خانومه روزا می رفت آتليه ش. يه آتليه داشت که هم توش کار طرح و اجرا انجام می داد، هم چند تا شاگرد داشت و باهاشون رو پروژه های مختلف کار می کرد. آتليه ش هم خوشگل بود. کفِش از اون موکتا بود که تا مچ پا می رفتی توش! با يه عالمه آفتاب که تا وسطای سالن پهن می شد و همه جا رو رنگ می کرد.. محيطش يه جورای خوبی آروم بود، عين يه موسيقی لايت.. انگار که آدما عوض کار کردن جمع شده ن اون جا که زندگی کنن.. همه شونم يه جورايی آشنا بودن با هم، آشناهای قديمی.. بعد عصرا که می شد گاه و بی گاه سر و کله ی دوستای بهتر از برگ درخت پيدا می شد و قهوه ای و گپی و خلاصه..
(( خوب کرم کدو از اين کس و شعر هاي بالا ميشه نتيجه گرفت تو يکي ار پارازيتهائي هستي که بر گرده اين مردم سواريد و با کاري تفريحي در يک آتليه لوکس
در واقع هيچ کاري که به دردي بخوره نميکني .مگه نه ؟ ))
بعد تازه يه کتاب فروشی کوچيک هم همون نزديکی ها بود که خانومه وقت و بی وقت می رفت اون جا. فکر کنم مال خودش بود، اما کسی خبر نداشت.. خانومه دوست داشت هميشه بره اون جا و کتاب ورق بزنه
(( آره الاغ جون راست ميگي تو تنها کتاب ها رو ورق
ميزني مگه نه ؟ ))
خانومه يه عادت ديگه هم داشت.. کتاب دفترشو برداره بره بشينه پشت پنجره ی همون کافی شاپ هميشگی، پشت اون ميز يه نفره هه، پيشخدمته به صورت ديفالت براش موکا و تارت شکلات ببره و اونم تو دنيای خودش باشه..
(( ميدوني حوصله ام ديگه سر رفت حقيقتا ريدم به خانمه و کافي شاپش و موکا و تارت خوردنش !!!!))
بعد خانومه سه عدد نقشه هم توی کله ش داشت.. سه تا مسافرت.. يه مسافرت صد روزه دور دنيا، ترجيحن با کشتی.. يه سفر بنارس.. و يه سفر نپال، اين سوميه يه سفر خاص بود براش. انگار که قرار باشه اون جا يه اتفاق مهم بيفته. برا همين دلش می خواست اين سفر مهمه رو با اون آدم مهمه بره، با مهم ترين آدم زندگيش. بعد اما نمی دونم در زمان قصه ی ما، مهم ترين آدم دنيا کجای دنياهه بود.. نمی دونم..
خلاصه..
(( به به به به ....حالا اومدي سر اصل مطلب !!!!! نميشد خرج يکي از اين
سفرهاتو به دوسه نفري که مشغول کليه فروختن هستند بدي و يه کمکي بهشون
بکني !!! هان نميشد مادر جنده شايد واسه همينه که نميدوني اون آدم مهمه چي
شد و کجا رفت مگه نه سنده پشگلي ؟))
همه ی اينا رو گفتم که بگم هر وقت از جلوی خونه هه رد می شم و می بينم پنجره ش بازه و شمعدونی هاش تازه آب داده شده ن، دچار لبخند می شم.. می فهمم خانومه هنوز يه جايی هست همين دور و برا.. زنده ست هنوز..
بعد اما فکر می کنم نکنه يه روزی برسه که ديگه پنجره هه باز نباشه، ديگه شمعدونيا خشک شده باشن.. بعد ديگه قصه ی من هيچ وقت شروع نشه..
(( مادر جنده ابدا و
اصلا نگرون نباش من بهت قول ميدم کثافاتي مثل تو تا تمامي آدم هاي با وجدان و
درست حسابي رو توي قبر نکنن هيچ اتفاقي براشون نميفته تو کثافت کرم کدو برو
تو هم خونه فرمانيه اي خودت با مادياتي که داري خودتو سرگرم کن بالاخره يه مرد
الاغي از قماش جي لندني !!! هم پيدا ميشه که يه دستي به سر و گوشت تو اون
اطاق خواب که وصف کردي بکشه و به اين ترتيب گنداب چاله اش رو پيدا کنه !!!!!
فقط با خوندن اين تتمه هائي که من برات تو پرانتز نوشتم بفهم که چرا مرد زندگيت
ترکت کرده و فکر کنم براي تمامي انسانهائي که اندکي فهم و شعور داشته باشند
سئوال اين نيست که او چرا ترا ترک کرده ؟ بلکه سئوال اين است که او اساسا
چگونه توانسته با موجود متعفن و لاشه گنديده اي چون تو حتي قاطي بشه ؟ ))
به تو - هاله - جي لندني و هر الاغي از اين دست توصيه ميکنم خفه خون گرفته
و در کرم زار خود بي صدا بلوليد والسلام نانا
No comments:
Post a Comment