مولانا
هرچه آن سرخوش کند بوئي بود از ياد من
هرچه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکيان را اين همه جوشش ز چيست
ريخت بر روي زمين يک جرعه از خمار من
هر که را افسرده ديدي عاشق کار خودست
منگر اندر کار خويش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمين
چون بهار من بيايد بردمد اسرار من
هرکي بيمار خزان شد شربتي خورد از بهار
چون بهار من بخندد بر جهد بيمار من
چيست اين باد خزاني آن دم انکار تو
چيست آن باد بهاري آن دم اقرار من
No comments:
Post a Comment