Monday, September 12, 2005

مولانا

هرچه آن سرخوش کند بوئي بود از ياد من
هرچه دل واله کند آن پرتو دلدار من

خاک را و خاکيان را اين همه جوشش ز چيست
ريخت بر روي زمين يک جرعه از خمار من

هر که را افسرده ديدي عاشق کار خودست
منگر اندر کار خويش و بنگر اندر کار من

در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمين
چون بهار من بيايد بردمد اسرار من

هرکي بيمار خزان شد شربتي خورد از بهار
چون بهار من بخندد بر جهد بيمار من

چيست اين باد خزاني آن دم انکار تو
چيست آن باد بهاري آن دم اقرار من

No comments: