چشمان آبي !!!!!
امروز هوس کردم براتون يکي از هزارن چيزهاي عجيب و غريبي
که من از مهاجران ايراني در امريکا ديدم تعريف کنم .
حقيقتا خيلي ازوقتها با اين ايرانيان عزيز احساس کردم که چيزهائي
که ميبينم سوررئال هستند و بارها از ته دل خنديده و در همان زمان
اشگ ريخته ام اشگ تاسف !!!!!!!
در شهرهاي مختلف امريکا به غير از نيوبورک دو گونه آپارتمان وجود
دارد يکي آپارتمانهائي که در برج ها هستند و گونه اي ديگر آپارتمان
هست که به آن آپارتمان باغي ميگويند به اين معني که حداکثر
سه طبقه روي هم ميسازند ولي دورادور يک محوطه با درخت و
باغچه و ..که مانند متل است و هر کسي يک آپارتماني دارد .
به هر حال ماجراي اون پدر مخوف که قصد جان من کرد را که گفتم
هنگامي بود که در يکي از اين آپارتمان باغي ها زندگي ميکردم و
بدون اينکه بدانم جاي خوبي هم نبود .
يک روز غروب هنگامي که داشتم به ويديو کلابي که در محوطه
بود و ساکنان ميتوانستند مجاني فيلم بگيرند و پس بياورند ميرفتم
در باغ محوطه صداي عجيب کودکي را شنيدم که نيمي به انگليسي
و نيمي به فارسي دهاتي به مادرش ميگويد :
-- مامان...اس تو ماکوم !!!!! ( شکم ) درد ميکونه !!!!!!!
به قدري از اين جمله تعجب کردم به سوي صدا رفتم و زني ايراني
را ديدم که کودک دو سه ماهه اي در بغل و دنبال کودک پنج شش
ساله اي ميرود به فارسي سلام عليک کردم و او خود را اشرف
معرفي کرد و همان آني به اوني به من گفت که - اهل گچساران است
و شوهرش که در امريکا درس ميخوانده به گچساران آمده او را عقد
کرده و به اينجا امده و درسش تمام شده و چون پولي که از پارک
ماشين ها جلوي يک هتل معروف ميگيرد پول خوبي است دنبال کار
هم نرفته و به ولي پارکينگي ادامه داده و سپس اين دو بچه را به
فاصله شش سال درست کرده اند و حال او به دانشگاه شهر ميرود
و پزشکي ميخواند و شوهرش از وقتي که او دانشجو شده است بد
دل شده و همه اش خيال ميکند که او رفيقه اي دارد و عجيب حسادت
ميکند و......
من که ديدم دلش خيلي پر است به او گفتم بيا برويم آپارتمان من باقي
را بگوي چائي هم با هم بخوريم
قبول کرد و روي کاغذي شماره آپارتمان مرا نوشت و به فارسي براي
شوهرش نوشت که در اين جا هستم و به خانه من رفتيم
به هرحال به من گفت که شوهرش بسيار او را اذيت ميکند و ميگويد که
اگر تو دکتر شوي با دکترها روي هم ميريزي و مرا ول ميکني و از اين
گونه ترس ها ......
دو ساعتي نگذشته بود که زنگ آپارتمان مرا زدند و هنگامي که در را باز
کردم چشمتان روز بد نبيند
مرد کريهي را ديدم به هيبت پرويز صياد که پيژامه اي راه راه زشت به
پا داشت و قسمت فوقاني را هم با يکي از اين عرق گيرهاي حلقه اي
مردانه مزين کرده بود و در دستش گيلاس بزرگ کنياک خوري که در آن
مايعي به رنگ کنياک بود داشت و بسيار بي ادبانه بدون تعارف من وارد
شد و با لهجه کاملا دهاتي شروع به پرخاش به اشرف خانم کرد !!!!!!
هنگامي که اشرف خانم وسائل بچه ها را جمع کرد که بروند من آهسته
از او پرسيدم مگر نگفتي نماز خوان و مسلمان است ؟ اين که داره کنياک
ميخوره گفت :
- نه اون چاي است او چايش را در اين گونه گيلاس ميخورد !!!!!!!
به هر حال او رفت
و گاهي او را در محوطه ميديدم و سلام عليکي ميکرديم تا اينکه يک روز
غروب به من تلفن کرد و گفت - خواهش ميکنم زود زود به خانه من بيا با
تو کار واجبي دارم .
من هم که شوهرش را ديده بودم تصور کردم کتک کاري چيزي شده با عجله
و نفس زنان خود را به آپارتمانش رساندم و اکنون چيزهائي را که ديدم
براتون مينويسم :
در يک آپارتمان يک اطاق خوابه کوچک که بدون اغراق تمامي پنجره هايش
را چه از جلوي خانه و چه از پشت با کاغذ آلومينيومي کاملا پوشانده بودند
و بسيار تاريک بود
(و بعد به من گفت که شوهرش ميترسد مردان از پنجره به من نگاه کنند !!!)
در سراسر خانه لباس و اسباب بازي و خورده غذا و روي ميز وسط اطاق
پوشک گهي بچه کوچک باز افتاده بود و بوي تعفن و گند در خانه موج ميزد
و کودک پنج ساله با صداي گوش خراش کارتون نگاه ميکرد و کودک نوزاد زر
رز ميکرد و روي زمين پوشيده از کتاب هاي پزشگي و جزوه و دست نوشت
بود اشرف خانم در حالي که موذيانه ميخنديد و يک بسته کانتکت لنز را به
دست من داد گفت :
- قربونت برم الهي اين دوتا لنز را بذار توي چشم من !!!!!
گفتم مگر دکتر بهت نگفته چگونه استفاده کني ؟
گفت :
- نه اين لنز شماره اي نيست لنز آبي رنگ است و ميخواهم چشمم آبي باشد
چون با يکي از استادهاي امريکائي خودم ريخته ام روي هم و او ميگويد اگر
تو با اين موهاي مشگي چشمان آبي داشتي ديگه خيلي خوشگل
ميشدي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment