Sunday, September 25, 2005

با درود فراوان به دوستان عزيزم

همچنان که قبل از طوفان ريتا پيش بيني کرده بودم ريتا هيچ غلطي
نتوانست به من بکند !!!!!
من در شهر هوستون تگزاس زندگي ميکنم و دو روز قبل از طوفان
طبق معمول سنواتي امريکائي ها که براي هر چيزي کوچکي شلوغ
پلوغ ميکنند و به هر فاکتوري براي ايجاد ترس و وحشت متوسل
ميشوند اينجا بلوائي بود !!!! مغازه ها خالي از آذوقه و هنگامي که
براي خريد شامپو رفته بودم در سوپر مارکت چرخ هائي پر از انواع و
اقسام شکلات ها و چيپس ها و هله هوله هاي چاق کنند را ميديدم
که دو سه بچه با سايزهاي نجومي در حال حمل هستند و مادري هم
به همان چاقي و گندگي در حال تعقيب کودکان !!!!!
به هر حال دو نفر از شاگردان سابقم که دختر و پسري هستند و اينک
در دانشگاه تکزاس در شهر آستين مشغول گرفتن دکترا ميباشند مکررا
به من زنگ زده و مرا به خانه خود دعوت کردند
خيال ترک شهر را نداشتم ولي يکي از همسايگانم چيزي گفت که
تصميمم عوض شد او گفت آيا هرگز طوفانهاي تروپيکال را ديده اي ؟
گفتم آري
گفت : قدرتش را صدها برابر بزرگ تر کن تا ايده اين طوفان ريتا را بتواني
مجسم کني !!!!!!
به هر حال پنج شنبه شب ساعت دوازده براي زدن بنزين به پمپ بنزين
نزديک خانه خود رفته و باز هم يکي از آن کارهاي پلنگ صورتي !!! خود را
انجام دادم !!!!!! به اين معنا که بدون اين که بدانم چه خبر است از خروجي
وارد شدم و متوجه صف طولاني که به صف هاي طولاني پمپ بنزين هاي
زمان انقلاب بهمن گفته بود زکي نشدم !!!!
پسري سياه پوست که مشغول زدن بنزين بود به دليل لبخندهاي دلنشيني
که من بدون هيچ استثنائي همواره به مردم ميزنم !!!!! به من اشاره کرد
و گفت : همانجا بايست تا من عقب رفته و برايت جا باز کنم و من هم به
خيال خود اين را به حساب نايس بودن او گذاردم و با کله ماشين به کنار
پمپ رفته و حتي غرغري !!! هم کردم که چرا بنزين سوپر ندارد و معمولي
است !!!!!!!
به هر حال باک را پر کرده و هنگامي که قصد خروج داشتم متوجه شدم که
اي بابا من چه کثافت کارئي ئي کرده ام !!!!
ساعت يازده روز پنج شنبه با مقداري خوراکي و قفس دو پرنده خود سوار
شده و به مقصد آستين همراه با صدها هزار نفر ديگر روانه شدم
براي کوتاه کردن داستان همين قدر بگويم که ۱۵۰ مايل را که معمولا در
دو ساعت و نيم ميروم !!!!!! دوازده ساعت طول کشيد و ساعت يازده ونيم
شب که به آستين رسيدم و به خانه بچه ها نرسيده دست ها را شستم
و به اطاقي که برايم در نظر گرفته بودند رفته و چون تخته سنگي خوابيدم .
و از روز بعد تا ديشب که برگشتم در هاريکين پارتي !!!!! اين دوستان جوان
شرکت کردم !!!!( هاريکين نوعي مشروب است که با رم درست ميکنند)
بسيار از مصاحبت دوستان دوستانم و همه اين گروه جوان لذت بردم و کلي
خنديدم و حتي چون اين سه روز در آستين جشنواره موسيقي بود به
کنسرت کولد پلي و وايت استرايپز هم رفتم !!!! که شد يک چري روي کيک
ساعت يازده شب با وحشت از گير کردن در ترافيک و برداشتن ريسک به
طرف هوستون راه افتادم ولي از آنجا که بمن ميگويند نانا خوش شانس جاده
از معمول هم خلوت تر بود و همه به خيال اينکه الان شلوغ است بازگشت
را موکول به بعد کرده بودند!!!! ساعت يک بامداد يکشنبه در خانه خود بودم
و خانه ام هم دست نخورده باقي بود و حتي يکي دو گلداني که قبلا کج و
کوله بود بر اثر طوفان راست و ريست شده بود !!!!!!!!!!

مردم در طول مسير رفت بسيار با يکديگر مهربان بودند هيچ گونه دعوائي
در جاده نديدم عليرغم گرماي شديد و آفتاب سوزان همه به هم لبخند
ميزدند و چشمتان روز بد نبيند چونان گاو ميخوردند همه مشغول لمبوندن
بودند به گونه اي که انگاري فرداي وجود ندارد !!!!!!
و در راه بندان اغلب ماشين ها از هم يخ و نوشابه و خوراکي قرض گرفته
و صفائي ميکردند !!!!
در طول مسير از شر وورهائي که در راديو ميگفت مدتها ميخنديدم
که براي نمونه يکي را برايتان مينويسم
خبرنگار از شهردار يکي از شهر ها پرسيد - همانطور که ميدانيد قطره اي
بنزين در جاده ها و شهرها وجود ندارد شما به مردم چه توصيه اي ميکنيد
و اين شهر دار الاغ گفت :
- به همه توصيه ميکنم تا يک پمپ بنزين ديدند فوري بنزين بزنند !!!!!!!!
و هزاران از اين دست البته مانند تمامي احمق هاي دنيا که وقتي به هيجان
ميايند چرت و پرت هاشان غلظت بيشتري ميابد .

به هر حال به کوري چشم مهشيد مادر جنده و خرکوفسکي مادرجنده تر
همان گونه که متوجه شده ايد اکنون صحيح و سالم در خدمت دوستان و
در تدارک خدمتي خاص به ابلهان پشت کامپيوترم نشسته ام !!!!!! تا کور
شود هر الاغي که نتواند ديد . نانا

No comments: