Wednesday, May 17, 2006


پاسخي به رک گو .....نانا


گه خورديد !!!!!
شطرنج حياتي !



و اما دوستان با اخباري که از سراسر جهان ميرسد و اين
گره کور برنامه هسته اي ايران که در حقيقت بهانه اي
براي مادرجندگان اسلامي ايران شده که با آخرين بند هيکل
لجن و گهي خود را به وطن ما پيوند زنند و با اين انفعال
سنگين که گردن ما ايراني ها را خم کرده !!!!
بايد خدمتتان عرض کنم :

شرايط هر عنصر شريف و مردمي که دلسوز مردم ايران باشد
درست مانند يک بازيکن شطرنج است روي يک قايق در ميان
امواج خروشان که نهايت تلاش را ميکند که مهره ها جابجا
نشوند و پرت و پورت نشوند
کاريست که کم از شعبده بازي مطلقا ندارد .

ولي بايد همه ما تلاش خود را بنمائيم که در ذهن خود تمامي
مهره هاي شطرنج را در جاهايشان حک کنيم که بتوانيم اين
بازي مرگ و زندگي شطرنج را به پيروزي مردم ايران ختم کنيم

افق بسيار سياه است برنامه اي از گور ويدال ديدم که به
مصاحبه گر ميگفت :
- اگر امريکا به ايران تعرض نظامي کند پايان جهان خواهد بود .

و چامسکي هم که مدتهاست اعتقاد دارد جهان تا بيست سال
ديگر به پايان ميرسد بر اثر کثافت کاري مردمان و دولت هاي
مادر جنده .

به هر حال ما تلاش خود را براي حفظ ... س. ن . ت ي !! خود ميکنيم
در ميان اين همه ديوانگي !!!!!!!!!! نانا
با درود بر تمامي دوستان عزيزم


جانم برايتان بگويد که يک گرفتاري بسيار شيرين داشتم که
بعد از مدتها بسيار به من چسبيد .
دوستي بسيار عزيز برايم ميهمان رسيد که در مجاورتش
بسياري از ديوانه بازي هاي جواني را دوباره به يادم آورد و
از اين مهمتر حرف و حرف و حرف .....

بسياري از شبها هر يک روي مبلي در اطاق نشمين در حال
حرف زدن ناگهان به خواب ميرفتيم !!!!! درست شايد وسط
جمله اي !!!!!!
يک شب بعد از خالي کردن سه چهار بطر شراب و مطابق
معمول دراز شدنمان روي مبلها هنگامي که داشت برايم ماجرائي
را ميگفت ناگهان وسط جمله ساکت شد !!!! من مدتي صبر
کردم و چون خبري نشد گفتم خوب
با اين کلمه من او بيدار شد و تو دماغي در حال فينق فينق کردن
ادامه داد و باز ساکت شد باز من گفتم خوب و او همان کار را تکرار
کرد
خوب طبيعي بود که من فکر کردم بگذارم بخوابد ديگر

و اين بار ديگر چيزي نگفتم مدتي طول کشيد و ناگهان قبراق شروع
به حرف زدن کرد !!! من گفتم تو که خواب خواب بودي چي شد؟
در پاسخم گفت :
- بدبختي اينه که اگه حرف نزنم خوابم نميبره !!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که جاي همگي خالي بسيار لذت بردم ولي از آن مهمتر براي
باري ديگر بهم ثابت شد که خصوصي !!! بهتون بگم :

من ديگر حوصله حرف زدن زياد را مطلقا ندارم .
خيلي انرژي ميبرد به جان خودم .

به هر حال بد نيست نکته اي را به اطلاعتان برسانم و آن هم اين بود
که در تمامي مدتي که ننوشتم بسيار به قول امريکائي ها
ريل ..جس ...لي همه شما را ميخواندم و در جريان ماجراها و خبرها
کاملا بودم . نانا

Tuesday, May 09, 2006



يکي از بهترين فيلم هاي ضد جنگ
جرج چاکريس پسري ايتاليائي بود که
از رفتن به جنگ خودداري کرد و بجايش
به زندان رفت .
کلوديا کارديناله دختري بود که او را دوست
داشت و تصور کرد او درجنگ کشته شده
و هنگامي که پس از جنگ دريافت که او
زنده و زنداني است ازدواج خود را با مردي
که در پيش بود بهم زد و تصميم گرفت
منتظرش بماند تا دوران زندانش پايان يابد . نانا

Monday, May 08, 2006



اينم يکي ديگه بگو خدا بده برکت ....نانا


اينم يه عکس ديگه از خانمه !!!
براي ملا حسني جون تا خستگيش
در بره ........... نانا
دوستان گرامي

يکي دو ساعت پيش از زبان امي گودمن که شايد بشناسيد
و از آدم حسابي هاي امريکاست در برنامه حالا دموکراسي
مطلبي شنيدم که برايم بسيار عجيب بود
برايتان مينويسم


امي گودمن گفت :
دو سه هفته پيش خبرنگاري از جک استراو راجع به امکان حمله
نظامي به ايران سئوال کرد و او در پاسخ گفت :
ديوانگي است

خود من شخصا يادم مياد که رويش را برگرداند و گفت : ناتز

به هر حال امي گودمن گفت : که کاخ سفيد به شدت از اين سخن
جک استرا عصباني شده و به بلر فشار جدي آورده که او را تغيير
دهد

فقط شما تصور اين همه يک دندگي و مصمم بودن امريکا را بکنيد
بعد يه مشت الاغ ميگن اينا خودشون با امريکا هستند !!!!!!! زهي
زر مفت زهي خريت تحليلي زهي عقب ماندگي ..........نانا
خارش



نويسنده وبلاگ خيال تشنه پستي نوشته بر اين قرار:




((حمله آمریکا به ایران
پیشتر برای شما عزیزانم از دل نگرانی و نظر خود در ارتباط با حمله آمریکا
به ایران گفته ام. حالا دلم می خواهد بدانم شما چه نگاهی نسبت به
این قضیه دارید، شما چقدر خطر را جدی می بینید و چه بحث هایی در بین
شما حضور دارد.
اینجا در بین ایرانیهای سوئدنشین بحث های فراوانی در این رابطه در
می گیرد. بسیاری از آنهایی که خواهان رسیدن به قدرت در ایران هستند
و به قول معروف راستگراند ( البته منظور همه راستگراها نیست) حمله
آقای جورج بوش به اصفهان و نطنز چندان اهمیتی ندارد. برای این دسته
افراد کشته شدن هزاران انسان بی گناه و یا مردن محیط زیست
منطقه ای چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟
امیدوارم حمله آمریکا به ایران را شوخی نگیرید و برای جلوگیری از
فاجعه ای که در راه است از هیچ حرکت سازنده ای دست برندارید.
از همین حالا خوب است که آستین ها را بالا زد، در هر کجای دنیا که
هستیم. مخالفت خود را به این انسان بیمار و مست از قدرت باید
نشان داد.
چند روز پیش با استادم ( سرباز دوره جنگ آمریکا و ویتنام) که حدود
35 سال پیش آمریکا را ترک کرده است در باره آقای بوش و گندکاریهای
جدیدش صحبت می کردم. از او پرسیدم که آیا فکر می کنی که آمریکا
به ایران حمله کند و او در پاسخ گفت که از این دیوانه هر چه که بگویی
بر می آید.
آمریکا که خود مادر حکومت بیست و هفت ساله ایران است و این
حکومت را خود بدنیا آورده است امروز بعد از نزدیک به سه دهه به
این نتیجه رسیده است که کودکش بیمار است و قابل اعتماد نیست.
حالا حتما آقا انتظار دارد جلو او تعظیم کنیم و بگوییم آقا قربانت بروم
که بالاخره این قضیه را کشف کردی و به داد ما رسیدی!
آقایان هر وقت کف گیرشان به ته دیگ می رسد و منفعتشان را در خطر
می بینند دایه عزیزتر از مادر می شوند. نمی دانند که دیگر بعد از این
همه سال مردم به این باور رسیده اند که سگ زرد برادر شغال
است و...

نمی خواهند در این خاور
در این خاورمیانه
نفس تازه کند گربه شرقی من

نمی خواهند
نمی خواهند این خاک شرقی
بی باروت انقلاب
بی باروت جنگ
بی بمب مذهب
بی بمب نفاق
پر کند ریه های خود را
از هوای دلپذیر آزادی

حمیرا طاری))


دوست گرامي از نظر من شما کاملا اشتباه ميکنيد امريکا مطلقا نقشي
در ايجاد و برقراري اين رژيم اسلامي ايران نداشته

براي دادن تحليل درست همواره بايد سعي کنيد از داده هاي درست استفاده
کنيد
امريکا هر هيولائي هست به جاي خود ولي ربطي به رژيم ايران ندارد اکنون
براي منافعش ميخواهد اينان را سرنگون کند
و بسيار کول و آرام دارد به مراحل نهائي نزديک ميشود ايران را چلنجي بسيار
بزرگ براي خود ميدانست و حق هم داشت
و اکنون رفته به پاي چلنجش و در اين رابطه کاري از دست هيچ امريکائي هم
بر نميايد چون همانگونه که ميدانيد مساله جنگ مساله اي کاملا جداگانه است
و به پارتي هاي دو گانه ربطي ندارد
نامش سياست خارجي بدون قيد و شرط است مانند آزادي بيان بدون قيد و شرط

نکته اي که شما به شدت اشتباه ميکنيد اين است که شما طبق عادت سنواتي
ما ايرانيان ديگري را براي بي قابليتي خود سرزنش ميکنيد !!!!

هنگامي که فاشيزم هيتلري بر آلمان حکمروا شد بسيار سريع با راه انداختن
مشتي کارخانه و ايجاد کار سطح زندگي مردم را بالا کشيد و سپس در عوض
اين تنعم
هر گهي خواست با مخالفان و آزادگان و يهوديان آلماني خورد بدون اينکه نوطوق
کسي بيرون بياد

مردم معمولي آلمان که خود بدترين کشته ها و تخريب ها را دادند خود مقصر
بودند که چنين هيولائي را به آن بالا فرستاده و جلويش را نگرفتند
بنابراين انتقام هم پس دادند

کار به جائي کشيد که در اين سرزمين پهناور تمامي از هفده هجده ساله هاي
مذکر تا چهل پنجاه ساله مرده بودند و ارتش را جوانان زير هفده تشکيل ميداد
و هنوز اين جوانان مانند گوسفند سر خود را زير انداخته و در مقابل قواي کل
متفقين که درو ميکرد و جلو ميامد ايستادگي و کشته شدند
خوب به تخم خود چامسکي که کشته شدند

مادرقحبه ها براي کشته نشدن سه قاره را از کشته ها انباشتند و هر فجايعي
اجازه دادند که رهبرشان بنمايد
ولي با سخره تاريخ هم کشته شدند و هم ويران

خوب خانم محترم شاعر گرامي
امريکا را فراموش کن
مشگل ما اين است که هيتلر جلوي رويمان است و اين تجربه باز هم اميد
داريم امريکا بيايد ما را نجات دهد
خوب امريکا با هر نيت خيري هم که بيايد ديگه خير تر از جنگ دوم و کمک
به غير فاشيست ها که نيست !!!!!!!!!!

بنابراين تمامي کشته هاي آلماني و تخريب آلمان بهائي است که ما ايراني ها
هم بايد بپردازيم
اگر که همچنان نشسته وسط خشتک هاي خود را بخارانيم . نانا

براي بيانکا ......نانا
واي از اين بار!!!!!!


دوست گرامي کولي شرقي خبري نوشته بر اين قرار:

((...
خبر دوم : مزار مشروطه‌خواهان تهران، پارکينگ و فضای سبز می‌شود ))


دوست گرام ابدا و اصلا نگران نباش بگذار فضاي سبز و پارکينک کنندش
به تو قول ميدهم هر کسي که مشروطه خواه بوده اگر روحي باشد و
مثلني جهان ديگري از اين کار شاد ميشود زيرا براي مردم است مگر نه ؟

بنابراين به زير فرش جارو کردن تاريخ ما از طرف اين جانيان تاثيري براي ما
ندارد ما به سادگي و صداقت نام قهرمانمان را در قلب خود حک کرده ايم
باز هم مگر نه ؟

بابا جان من ما هنوز حلاج و داش آکل و خسرو روزبه و گلسرخي و جزني
و پرويز پويان و موسي خياباني ها را ميپرستيم و در قلبمان حک است
ما بزرگداشت شاملو را نه بر روي مزارش بلکه با زمزمه شعرهاي
جاودانيش ميگيريم يعني در تمامي ثانيه هاي زندگيمان
ما بزرگداشت تختي را با ريختن در خيابانها براي تدفينش ميگيرم و به
قلب شاه در نياوران تيغي فرو ميکنيم که اي کاش يک هزارم اين
محبوبيت را بين مردم واقعي ايران داشتم !!!!!!

به هر حال ما بد جوري هم انتقام ميگيريم حداقل اين بار اين انتقام را
در صورت خوردن حق مان بد جوري از حلق اين مادرجندگان اسلامي
بيرون خواهيم کشيد .
پيروزي از آن ماست
بگذار ظاهرا مشروطه خواهان را هم زير فرش جارو کنند . نانا

دوست عزيزم


خدمتت عرض کنم که دقيقا نميدانم چه هنگام ولي احتمالا
سه سال پيش که با پديده وبلاگستان آشنا شدم يکي از اولين
استدلالاتم براي بچه ها در پيامگير شبح
در پاسخ سخنان شخصي که نامش يادم نيست مبني بر اين که

تا حالا هيچ بدي نرفته که جاش خوب بياد و ما شاه را نخواستيم
و بلاي اينان بر ما نازل شد !!!!! حالا اگر اينان را نخواهيم دچار
بدترهاش خواهيم شد !!!!!!

براي بچه ها نوشتم :

اينان نماينده عقب افتاده ترين گروه اجتماعي ايران هستند و هر
گروه اجتماعي ديگري حداقل يک درجه از اينان بالاتر است بي برو
برگرد

بنابراين اگر قرار باشد بدتر بيايد خوب اينان هستند مگر مرض داريم
که دوباره اينان را انتخاب کنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و با استدلال بالا ريشه هاي دهاتي اينان را که بدون ترديد در هر جامعه
بشري عقب افتاده ترين هستند به دليلي بسيار ساده

اينان نحو زندگيشان دوران فئودالي است حتي صدها سال باشد که از
دوران فئودالي گذشته باشد برايشان فرقي نميکند همان خرافات و
همان خصوصيات کثافت دوران فئودالي را برداشته سينه به سينه و
نسل به نسل به هم منتقل کرده اند .

پس عزيزم من حتي بدون در ايران بودن و ديدن چيزهائي که تو با چشمت
ميبيني ميتوانستم حدس بزنم که اينان چه گهي به يک جامعه نصفه نيمه
شهر وند مدني زده اند !!!!!!!!!
همان اولا دوستي از راديو تلويزيون گفت که در آپارتمانهاي سوپر لوکس
بالاي جردن خانواده اي چون فانکشن وان حمام را نميدانستند !!!!
آنرا پر از خاک کرده و در آن گل کاشته بودند !!!!!!

خوب عزيزم فقر با حماقت بسيار متفاوت است زيرا هنگامي که تو
فقيري گناهت تنها فقر است ورنه انساني معمولي هستي
ولي هنگامي که به دليل تاريخي احمقي و فقير هم هستي بسيار
خطرناکي
زيرا
نهايت مبارزه فقر تعادل اجتماعي برقرار شدن است
ولي
نهايت مبارزه و پيروزي حماقت و فقر
فاجعه ايست که اکنون در ايران ميگذرد يعني چيزهائي که تو برايم
نوشته اي .
بزرگترين گناه اينان بي بند و باري و شلختگي و کثافت و شارلاتانيزم
را همه گير کردن است

ولي غم نخور مردم ايران آب ديده تر از اون هستند که سريعا به نظم
و قانون خو نکنند
آنان هنوز نسلي بين شما دارند که قانون را يادشان ميايد و همچين
آزادي هاي از دست داده فردي را !!!!!!!

نمونه اش چاکر همگي نانا زولاي آتش به جون گرفته به زمين گرم خورده
ورپريده که رداي شوم قاضيان را براي اين جانيان خواهد پوشيد و چپ
و راست با لذتي که آب دهانش را بالا ميکشد !!!!احکامي تک تک برايشان
قرائت خواهد کرد به ولاي انتر کيب قرائتي جاکش . نانا

Saturday, May 06, 2006


امشب شب مهتابه ..........نانا



خوب اينم يه عکس از پل بروکلين و اين که چه شبهائي با
شيشه شرابم به همين جائي که اين آقا دراز کشيده
ميرفتم و روي زمين عابر پياده عينهون اين عمو دراز کشيده
و ستاره ها و ماه رو نيگا ميکردم
عجب لذتي داشت بچه ها به جون خودم هميشه هم يه باد
خنکي ميوزيد که نگو و نپرس !!!!!

به هر حال يه چيز کوچکي از اين خانواده عزيز ايتاليائي يادم
رفت براتون بنويسم اونم اين بود که من بعد از مدتي شدم
راز دار اينا
هر کدوم يواشکي بهم يه سري راز گفتند
از بزرگترها که بگذرم
يه روز پسر تپل هشت ساله شون اومد بالا و يه کمي دور وبر
من چرخيد و مثل گربه خودشو بهم ماليد و بالاخره گفت :
- ميخوام يه رازي بهت بگم قول بده به هيچ کي نگي .
منم بهش قول دادم و گفت :

- من از معلم موقتمون که وقتي معلم اصلي مريضه يا کار داره
مياد سر کلاسمون خيلي بدم مياد
چون همش به من و چند تا از بچه هاي ديگه بند ميکنه و هي ميگه
شما مواظب خوردنتون نيستيد و چاق هستيد
منم الان مدتهاست هر وقت ميفهمم که معلم اصلي نمياد يواشکي
ميرم تو حياط و درست زير پنجره کلاسمون اينقده تنهائي ميشينم تا
مدرسه تموم شه
تا حالا هم کسي نفهميده !!!!!
منم بهش گفتم
- بسيار کار خوبي ميکني فقط مواظب باش اگه يه نره غولي کسي
بهت نزديک شد و شروع به حرف زدن کرد فوري برگرد تو ساختمون
و برو تو دفتر !!!!!!!

بعد از آن هر وقت اين کار را کرده بود با لپ هاي سرخ شده از خوشحالي
ميدويد بالا و بهم خبر ميداد !!!
اگه هم نه نه باباش بودن با ابروهاش هي به من از دور اشاره ميکرد
که يعني از اون روزا بود ها ............... نانا
آب دوغ خيار !!!!


((خانم شیرین عبادی خواستار ملاقات با رامین جهانبگلو در
زندان شوید! حميد فرخنده ))


برو بابا ....خدا يه عقلي به تو حميد فرخنده بده يه مرگي هم
به اين رژيم جانيان اسلامي
بابا جان من اين زنيکه شيرين عبادي الان يه کاسه بزرگ آبدوغ
خيار تو اون کاسه سفالي همدوني ها درست کرده و گذاشته
روي ميز و خودشم ماتيکش رو ماليده و موهاي زرد گهي خودش
رو هم شونه کرده و با يک کفگير واستاده بالا سر پلوئي که داره
آبکش ميکنه عمو کجاي کاري؟
اين منتظر شوهر الاغ نر و دو تا کره خراشه به رامين مامين کاري
نداره که ...............نانا

Friday, May 05, 2006

شاملو


من همه خدايان را لعنت کرده ام
همچنان که مرا
خدايان
و در زنداني که از آن اميد گريز نيست
بد انديشانه
بي گناه بوده ام .
شجاع السلطنه هاي ايتاليائي !!!!



بسيار خوب دوستان عزيزم فکر کردم حالا ديگه موقعشه که براتون
يه خاطره بگم براي اون کساني که خاطره هاي منو دوست دارند .

جونم براتون بگه من نميدونم به خودم ربط داره يا هر چي اسمش
هست تو زندگي با خيلي آدمهاي عجيب و غريب روبرو ميشم و
هر کدومشون برام مثل يه کتاب خوندني ميمونن

به هر حال همگي ميدونيد که قسمت اصلي قلب تپنده اقتصادي و
هنري نيويورک منهتن است
ولي بخش هاي رزيدنسي که مردم در آن زندگي ميکنند عبارتند از
هارلم و کوئينز و بروکلين و برانکس و استيتن آيلند و لانگ آيلندو
بخشي از نيو جرسي که مردم در آنها زندگي ميکنند

به هر حال هنگامي که تازه به نيويورک رفته بودم آپارتماني طبقه اول
که در واقع با چند پله از خيابان بالاتر بود و زير زميني هم داشت و تنها
يک طبقه ديگر بالاي من بود و آن هم صاحب خانه با زنش در آن زندگي
ميکرد در کوئينز اجاره کردم که از نظر معماري ريده مان ترين نوع معماري را
داشت و فقط در نيويورک چنين چيزي را ميتوانستي ببيني !!!!
يعني آپارتمان درست شکل اتوبوس بود
يعني از دري وارد اطاقي ميشدي که نشيمن بود بعد ازآن دري به اطاقي
که خواب حساب ميشد و سپس به آشپزخانه بزرگي که از هر دو اطاق
بزرگتر بود ميشدي که در ته آن حمام و مستراحي بود !!!!! و در اين
حمام مستقيم به آشپرخانه باز ميشد !!!!!!
يعني اگر من مشغول سرخ کردن پياز بودم ميهمانم بغل گوشم ميگوزيد
و درب حمام را باز کرده و با بو و صداي سيفون وارد آشپزخانه ميشد !!!!
ولي به هر حال من چون ميهماني نداشتم اجاره اش کردم
صاحب خانه مردي کوبائي بود که بعد از سقوط باتيستا با دختري که دوست
داشته به امريکا آمده
اينجا ازدواج کرده و هر دو پنجاه سالي در امريکا
در کارخانه سيگار وينستون کار کرده و بچه دار شده و خانه خريده ولي هيچ
يک کلمه اي انگليسي نميدانستند زيرا نيازي نداشته اند به اندازه اي
کاميونيتي کوبائي ها قوي و با هم بوده اند که اين نياز را حس نکرده و هنگام
قرار مدار با من نوه ده ساله خود را آورده بودند که نامش داماريس بود !!!!
و من با خودم فکر ميکردم که اين کودک بيچاره را اگر در مدرسه نامش را
بچه ها مخفف کنند ميشود دامي !!!
که زياد نام خوشايندي نيست که يک کودک را با آن بنامند !!!!

به هر حال در اين خانه که از همه نظر برايم بد بود يکي دو روز پس از رفتن
متوجه شدم که اي دل غافل اين مردک صاحب خانه زير زمين اين آپارتمان
را به چهار پيرمرد کوبائي اجاره داده که همه چون خودش بوده اند و يکي
يکي زنهاي خود را بر اثر پيري از دست داده اند و چهار تائي در اين زير زمين
تمامي روز ميخوابند و تازه غروب از خواب برخواسته و غذائي دسته جمعي
ميپزند و بعد از کوفت کردنش تازه از ساعت يازده دوازده شب بساط بازي
دومينو را راه انداخته و اين صداي خررررررتي ريختن دامينوها همراه با فرياد
شادي و افسوس و بگير و بروي مشتي پير مرد تن لش !!!!!!!
ابدا امکان خواب به من نميداد !!!!

به هر حال پس از مدتي شروع کردم با چشم دنبال خانه اي گشتن و روزي
که براي کاري به بروکلين رفته بودم متوجه خانه اي دو طبقه درست مانند
خانه هاي ايران شدم که بر روي پنجره طبقه دوم نوشته براي اجاره به چشم
ميخورد
تنها ديدن اين نوشته بدن مرا به لرزه انداخت زيرا خانه از طبقه دوم پنجره هائي
رو به پل بروکلين داشت و من با تصور ديدن عظمت اين بخش و قدمت اين بخش
از خود بيخود شدم
ميداني يعني پل بروکلين را زير برف ٬زير باران ٬در مه٬ روز٬ شب خلاصه که هر لحظه
بخواهي ببيني يعني چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به سرعت خود را به خانه مربوطه رسانده و از چند پله بالا رفته و زنگ را زدم
صداي خشن زني گفت کيست ؟
گفتم براي اجاره آمده ام
گفت : بايست آمدم

پس از چند لحظه زني تيپيکال ايتاليائي بسيار خانم رئيس درب را باز کرد و
پس از کلي بازجوئي که که هستي و از کجا ديدي و !!! و سين جيم مرا با
احتياط به داخل راه داد و به سمت پله ها هدايت کرد
ورود به خانه همان و بوهاي خوش خانه هاي ايتاليائي همان و خنکاي کرکره هاي
کشيده و خلاصه کلام ايتاليا آنجا روان بود
به طبقه بالا رفتيم آپارتماني معقول و تر و تميز با منظره اي بي نظير و خلاصه
که مرگ ميخواستي برو تو اتوبوس کوبائي !!!!!
تنها اشکال سيصد دلار از آن يکي گرانتر بود و من با خجالت و ترس چانه کوچکي
زدم و از آنجا که به من ميگويند نانا خوش شانس اين زن خشن و بد اخلاق به
من گفت :
- بگذار صحت گفته هايت را چک کنم اگر ايرادي در کارت نبود همان را اکنون
ميدهي بده !!!!!!
روي کله من شاخي سبز شد از اين همه دست و دل بازي ( البته بعدا دستگيرم
شد موضوع چي بود براتون وقتش که برسه مينويسم اين همه عجول نباشيد !!!)
با شنگولي و شادي خداحافظي کردم و دنبال کارم رفتم

و شب هنگام با مرد کوبائي هم صادقانه گفتم اهل شکستن قرارم نيستم ولي
شبها خواب ندارم و مستراح در آشپزخانه هم بد جوري آزارم ميدهد که حرفم را
قطع کرد و به دامي گفت که بهم بگويد که راستش او هم بازنشسته شده و
خانه اي در فلوريدا خريده و خيال دارد اينجا را بفروشد و با زنش به فلوريداي
زيبا برود .
يک هفته بعد به خانه مورد ذکر اسباب کشي کرده و همان روز نخست هنگامي
که کارگران رفتند پسر خانواده که يک پسر تپل ايتاليائي هشت ساله بود بالا
آمده مرا براي صرف قهوه و شام به زير زمين دعوت کرد !!!!

خوب دوستان بايد اينجا معماري اين خانه را شرح دهم به شرفم قسم چيزي
که به شما ميگويم عين حقيقت است و ذره اي در آن غلو نميکنم
اين خانه درست دو طبقه اول و دوم داشت که عين هم بود و زير زميني که
نصف هر آپارتماني زيرا نيمي از فضا را پارکينک براي دو ماشين ساخته بودند
بنابراين زير زمين بسيار کوچک بود
اين خانواده الاغ چهار نفره ايتاليائي الاصل که از يک خانم و آقاي حدود چهل
ساله و يک دختر شانزده ساله و يک پسر هشت ساله تشکيل ميشدند
طبقه اول را به جاي زندگي درست تبديل به موزه اي از مجسمه و مبل استيل
و بوفه و النگ و دولنگ نمايشي کرده بودند و در هر دو اطاق خواب هم تخت
خواب باتمامي وسائل داشتند با هزاران کوسن و گلدوزي اصيل ايتاليائي قديمي
ولي تنها اين جا را خاکش را گرد گيري ميکردند
و همگي در آن زير زمين دخمه هم ميخوردند و هم ميريدند و هم ميخوابيدن
در حالي که پاي هر يک در چشم و چال ديگري بود و ناراحت تر از آن نميتوانستي
زندگي کني !!!!!!!!!

خوب مرا براي شام به پائين دعوت کردند و پاستاي اصيلي به من دادند با شراب
و بعد قهوه اي اسپرسو و بعد حرف و حرف و حرف

سرتان را درد نياورم ازآن پس هر گاه از بيرون که صداي کليد در ميچرخيد و وارد
ميشدم صداي
يکي از اين افراد از زير زميني که به راه پله ها راه داشت بلند ميشد که نام مرا
ميخواند و مرا براي قهوه اي چيزي !!!!! به پائين ميخواندند
عليرغم به هم ريختن برنامه و خلوتم به دليل کشف هاي عجيب و غريبي که
در اينان ميکردم به معاشرت تقريبا خانوادگي با اينان ادامه دادم و دوستان
غريبي با هم شديم

در يافتم مرد و زن که هر دو نسل دوم مهاجرين ايتاليائي هستند خانواده مرد
از سيسيل و خانواده زن از کالبريا هستند که گويا قبيله اي با هم دشمند !!!!
و چشم ديدن هم را ندارند
در يافتم مادر زن که نامش آنجي بود و تمامي عمرش را در يک کارخانه لباس
دوزي در نيوجرسي کار کرده و اکنون بازنشسته شده است به عنوان جهيزيه
زن از روز اول به عهده مرد گذارده شده و اگر چه خود خانه اي در نيوجرسي
دارد ولي نفس بي اجازه او نميکشند
دريافتم اينان به شدت از سياه پوستان ميترسند و اين ترس به حدي است
که اين نسل دومي تحصيل کرده ايتاليائي زن که دبير دبيرستان بوده از وحشت
شاگردان سياه پوستي که هي در مدرسه ها زيادتر ميشوند کل کار خود را
ترک کرده و در خانه نشسته !!!!!!!
فهميدم مرد خانواده که يک سالن سلماني داشت و هنرمند قابلي بود سالها
براي محافظتش معلوم نيست از کي ؟ به مافياهاي پسر عمه دورش باج
بيخودي ميدهد
و وقتي گفتم خوب اگر ندهي چه ميشود گفت :
- اين مرتيکه لهستاني اين بغل رو ديدي که پاشو گچ گرفته ؟
گفتم آره
گفت :
زانوشو همين مافياها شکستن چون خبر چيني کرده !!!!!!
فهميدم کل زندگي اينان خوردن و کار و براي بچه ها مشق و درس براي اينان
تلويزيون نگاه کردن و درهم و ناراجت خوابيدن است
نه کسي را مي بينند نه جائي ميروند و خلاصه که هاگ کامل
و از تمامي قسمت ها شوکه آور تر هم براي من و هم اگر بگويم براي شما
اين بود که اينان تمامي اين سالها يعني تمامي عمرشان که در نيويورک
زندگي ميکنند هنوز واشنگتن دي سي را که چهار ساعت راه از يک اتوبان
فوق العاده است و قطار سريع السير هم دارد نرفته اند !!!!
نه آنجا نه هيچ کجاي ديگر امريکا
اينان تنها هر سه سال يکبار سفري دسته جمعي به جنوب ايتاليا براي ديدن
فک و فاميل خود ميکنند و برگشته و در اينجا زندگي ميکنند !!!!!!!!

دوستان تصميم گرفتم کمکشان کنم و تغييرشان دهم از اين ماجراهاي پايان
ناپذيري که از بورينگ بودن زندگيشان برايم گفتند !!!!!
به تلافي از ماجراها و حادثه هائي که برايم پيش آمده بود گفتم و دست از تمسخر
اينان به هر شکلي که ميدانستم برنداشتم و خلاصه مطلب ابتدا وادارشان کردم
به طبقه اول رفته مانند انسان زندگي کنند !!!!!
به آنان گفتم اين زير زمين را بگذاريد براي ميهماناني که ميايند که در واقع شما
ميهماناني نداريد که
به هر حال با شوخي و خنده و تمسخر زندگي اينان را کمي تغيير دادم و روزي که
براي تمديد پاسپورت قصدم رفتن به واشنگتن دي سي بود با مسخره به زن
خانواده گفتم :
- فردا دارم ميرم واشنگتن دي سي براي دو روز ميخوام اين دو تا بچه بيگناه تو
را که محکوم به زندگي در دهات شده اند با خودم ببرم !!!!!
با خنده اي به من نگاه کرد و گفت :
- بايد از جوزف اجازه بگيرم
دردسرتان ندهم شب هنگام کل عقلهاي خود را روي گذارده و تصميم گرفتند
ريسک کرده و همگي با من به واشنگتن دي سي بيايند و به اتکا و پشتيباني من
گردشي کنند !!!!!!
ماشين اس يو وي داشتند و خلاصه که بچه ها جون اينان را که خيال هتل رفتن
داشتند به خانه مشتي ايراني چون خودم بردم و در حالي که دوستي مونث
فداکاري کرد و با بچه ها در خانه ماند اين زن و شوهر ترسوي محافظه کار
را با خود به جرج تاون براي الواتي برديم و نيمه هاي شب مست و لايعقل
به خانه برگشتيم و فردا صبح ساعت شش که چشمانم را گشودم که به
دفتر حفظ منافع ايران بروم پسرکشان را با چشمان باز در رختخوابش ديدم
به او اشاره کردم برود لباس بپوشد و او را با خود به سفارت بردم
در داخل سفارت که تازه سماوري و قند و شکري براي ايراني هاي ضد
انقلاب ساکن امريکا گذارده بودند اين پسر شرور شايد ده چاي براي
خودش ريخت ولي نخورد تنها در آن قند ميريخت و خالي ميکرد
يکي از خانم هاي ايراني منتظر بالاخره خسته شد و به من گفت :
- خانم اين پسرتون اصلا شبيه ايرانيها نيست ؟
-گفتم
- آخه ايراني نيست ؟
گفت
چطو مگه ؟
گفتم
پسر منم نيست !!!!!!!!!!!

به هر حال دوستان بازگشتيم و بچه ها را به اين ور و اون ور برديم و به
نيويورک بازگشتيم و همين سفر ترس اينان را ريخت

به قدري از اين تغيير در زندگيشان لذت برده بودند که دو سه روز بعد به
من پيشنهاد رفتن دسته جمعي به آبشار نياگارا را کردند و با يک شرط
قبول کردم
به آنان گفتم با شما ميايم ولي اين آخرين سفر است من بيکار که نيستم
که به عنوان ضامن امنيتي شما کار و زندگيم را بگذارم !!!!!
با خنده قبول کردند که اگر با انان تا آبشار بروم
سفر بعد خودشان دسته جمعي به مونترال خواهند رفت

به سفر رفته بازگشتيم
و از آن پس اينان دسته جمعي تبديل به زن سعدي شدند مگر ميشد
ديگر در خانه باشند
غذاهاي ايتاليائي اصل هم تعطيل شد و شروع کردند فست فود خوردن
و من هم از دست تعارفهاشان خلاص

ولي دوران خوشي با اين گروه داشتم انسانهاي دوست داشتني و ابلهي
بودند !!!!!!!!!!! نانا

ضميمه لازمه !!!!!
علت کم کردن سيصد دلار اين بود که فکر کرده بودند سيصد دلار ارزش اينو
که يه مرد قلچماقي که نميدونن کيه !!!!!! و ممکنه نصف شب بره يا به
دانيلا دخترشون تجاوز کنه و يا سر کارملا رو ببره و يا ....نداره!!!
دوستان فقط ميزان مثل سگ ترسيدن اينا رو داشته باشيد !!!!! نانا




سد هوور


دوستان تصميم گرفتم برايتان از يکي از عجايب نميدانم چند گانه
امريکا بنويسم کاري غير ممکن که به همت و پشتکار مردم امريکا
انجام پذيرفته و نمونه اي از خواستن توانستن است ٬بوده .

زماني که هربرت هوور رئيس جمهور امريکا بود و بحران و بيکاري
شديدي همه جا را فرا گرفته بوده
عده اي از اقتصاد دانان به هوور پيشنهاد ميکنن که با قرض سعي
کند که جاده ها و پل ها را تخريب و دو باره سازي نمايد تا پول به دست
مردم و در بازار به گردش افتد و وضع از بحران خارج شود
ولي هربرت هوور پاسخ ميدهد که من کاري ديگر ميکنم و جمله اي
معروف دارد که ميگويد :

((اگر من که از خانواده فقيري بودم توانستم پرزيدنت شوم هر امريکائي
ديگري هر کاري که بخواهد ميتواند انجام دهد ))

از طرفي سالها بوده که آب رودخانه اي در کوهستانهاي راکي بر اثر
شيب تندي که در کوه وجود داشته هر ساله هنگام بهار به شکل سيل
تمامي زمين هاي کشاورزي در دامنه کوه را در خود گرفته و به محصولات
و زمين ها آسيب بسياري ميزده
براي چاره اين کار عده اي به شکل گنگ و مبهم تصور ميکردند که اگر در
قسمتي که شيب شديد شروع ميشود سدي بسازند ميتوانند نه تنها از
برق براي منطقه بلکه از زير آب رفتن زمين هاي بسياري جلوگيري کنند

هوور تصميم به ساختن اين سد ميگيرد و طراحي غريبي مبني بر منحرف
کردن مسير رودخانه در يک جا و ساختن سد در مسير اصلي ميکند
من حقيقتا نميدانم طول اين سد چه اندازه است ولي برايم هنگامي که
به آنجا رفتم حتي با چشمان خود باور کردن ساختن چنين سدي و
کاري که کم از يک کار هنري تمام و کمال ندارد وجود نداشت

عظمت اين سد که بسياري از کارگران سازنده اش هنگام کار بر اثر سقوط
از اين ارتفاع کشته شدند خيره کننده است
اسامي تمامي کساني که در راه ساختن اين سد مردند بر روي سنگ مرمر
سياهي در بالاي سد حک شده است
و حقيقتا هنگامي که انسان آن بالا ايستاده ميتواند مفهوم غير ممکن غير
ممکن است .....امريکائي ها را کاملا درک کند . نانا