شجاع السلطنه هاي ايتاليائي !!!!
بسيار خوب دوستان عزيزم فکر کردم حالا ديگه موقعشه که براتون
يه خاطره بگم براي اون کساني که خاطره هاي منو دوست دارند .
جونم براتون بگه من نميدونم به خودم ربط داره يا هر چي اسمش
هست تو زندگي با خيلي آدمهاي عجيب و غريب روبرو ميشم و
هر کدومشون برام مثل يه کتاب خوندني ميمونن
به هر حال همگي ميدونيد که قسمت اصلي قلب تپنده اقتصادي و
هنري نيويورک منهتن است
ولي بخش هاي رزيدنسي که مردم در آن زندگي ميکنند عبارتند از
هارلم و کوئينز و بروکلين و برانکس و استيتن آيلند و لانگ آيلندو
بخشي از نيو جرسي که مردم در آنها زندگي ميکنند
به هر حال هنگامي که تازه به نيويورک رفته بودم آپارتماني طبقه اول
که در واقع با چند پله از خيابان بالاتر بود و زير زميني هم داشت و تنها
يک طبقه ديگر بالاي من بود و آن هم صاحب خانه با زنش در آن زندگي
ميکرد در کوئينز اجاره کردم که از نظر معماري ريده مان ترين نوع معماري را
داشت و فقط در نيويورک چنين چيزي را ميتوانستي ببيني !!!!
يعني آپارتمان درست شکل اتوبوس بود
يعني از دري وارد اطاقي ميشدي که نشيمن بود بعد ازآن دري به اطاقي
که خواب حساب ميشد و سپس به آشپزخانه بزرگي که از هر دو اطاق
بزرگتر بود ميشدي که در ته آن حمام و مستراحي بود !!!!! و در اين
حمام مستقيم به آشپرخانه باز ميشد !!!!!!
يعني اگر من مشغول سرخ کردن پياز بودم ميهمانم بغل گوشم ميگوزيد
و درب حمام را باز کرده و با بو و صداي سيفون وارد آشپزخانه ميشد !!!!
ولي به هر حال من چون ميهماني نداشتم اجاره اش کردم
صاحب خانه مردي کوبائي بود که بعد از سقوط باتيستا با دختري که دوست
داشته به امريکا آمده
اينجا ازدواج کرده و هر دو پنجاه سالي در امريکا
در کارخانه سيگار وينستون کار کرده و بچه دار شده و خانه خريده ولي هيچ
يک کلمه اي انگليسي نميدانستند زيرا نيازي نداشته اند به اندازه اي
کاميونيتي کوبائي ها قوي و با هم بوده اند که اين نياز را حس نکرده و هنگام
قرار مدار با من نوه ده ساله خود را آورده بودند که نامش داماريس بود !!!!
و من با خودم فکر ميکردم که اين کودک بيچاره را اگر در مدرسه نامش را
بچه ها مخفف کنند ميشود دامي !!!
که زياد نام خوشايندي نيست که يک کودک را با آن بنامند !!!!
به هر حال در اين خانه که از همه نظر برايم بد بود يکي دو روز پس از رفتن
متوجه شدم که اي دل غافل اين مردک صاحب خانه زير زمين اين آپارتمان
را به چهار پيرمرد کوبائي اجاره داده که همه چون خودش بوده اند و يکي
يکي زنهاي خود را بر اثر پيري از دست داده اند و چهار تائي در اين زير زمين
تمامي روز ميخوابند و تازه غروب از خواب برخواسته و غذائي دسته جمعي
ميپزند و بعد از کوفت کردنش تازه از ساعت يازده دوازده شب بساط بازي
دومينو را راه انداخته و اين صداي خررررررتي ريختن دامينوها همراه با فرياد
شادي و افسوس و بگير و بروي مشتي پير مرد تن لش !!!!!!!
ابدا امکان خواب به من نميداد !!!!
به هر حال پس از مدتي شروع کردم با چشم دنبال خانه اي گشتن و روزي
که براي کاري به بروکلين رفته بودم متوجه خانه اي دو طبقه درست مانند
خانه هاي ايران شدم که بر روي پنجره طبقه دوم نوشته براي اجاره به چشم
ميخورد
تنها ديدن اين نوشته بدن مرا به لرزه انداخت زيرا خانه از طبقه دوم پنجره هائي
رو به پل بروکلين داشت و من با تصور ديدن عظمت اين بخش و قدمت اين بخش
از خود بيخود شدم
ميداني يعني پل بروکلين را زير برف ٬زير باران ٬در مه٬ روز٬ شب خلاصه که هر لحظه
بخواهي ببيني يعني چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به سرعت خود را به خانه مربوطه رسانده و از چند پله بالا رفته و زنگ را زدم
صداي خشن زني گفت کيست ؟
گفتم براي اجاره آمده ام
گفت : بايست آمدم
پس از چند لحظه زني تيپيکال ايتاليائي بسيار خانم رئيس درب را باز کرد و
پس از کلي بازجوئي که که هستي و از کجا ديدي و !!! و سين جيم مرا با
احتياط به داخل راه داد و به سمت پله ها هدايت کرد
ورود به خانه همان و بوهاي خوش خانه هاي ايتاليائي همان و خنکاي کرکره هاي
کشيده و خلاصه کلام ايتاليا آنجا روان بود
به طبقه بالا رفتيم آپارتماني معقول و تر و تميز با منظره اي بي نظير و خلاصه
که مرگ ميخواستي برو تو اتوبوس کوبائي !!!!!
تنها اشکال سيصد دلار از آن يکي گرانتر بود و من با خجالت و ترس چانه کوچکي
زدم و از آنجا که به من ميگويند نانا خوش شانس اين زن خشن و بد اخلاق به
من گفت :
- بگذار صحت گفته هايت را چک کنم اگر ايرادي در کارت نبود همان را اکنون
ميدهي بده !!!!!!
روي کله من شاخي سبز شد از اين همه دست و دل بازي ( البته بعدا دستگيرم
شد موضوع چي بود براتون وقتش که برسه مينويسم اين همه عجول نباشيد !!!)
با شنگولي و شادي خداحافظي کردم و دنبال کارم رفتم
و شب هنگام با مرد کوبائي هم صادقانه گفتم اهل شکستن قرارم نيستم ولي
شبها خواب ندارم و مستراح در آشپزخانه هم بد جوري آزارم ميدهد که حرفم را
قطع کرد و به دامي گفت که بهم بگويد که راستش او هم بازنشسته شده و
خانه اي در فلوريدا خريده و خيال دارد اينجا را بفروشد و با زنش به فلوريداي
زيبا برود .
يک هفته بعد به خانه مورد ذکر اسباب کشي کرده و همان روز نخست هنگامي
که کارگران رفتند پسر خانواده که يک پسر تپل ايتاليائي هشت ساله بود بالا
آمده مرا براي صرف قهوه و شام به زير زمين دعوت کرد !!!!
خوب دوستان بايد اينجا معماري اين خانه را شرح دهم به شرفم قسم چيزي
که به شما ميگويم عين حقيقت است و ذره اي در آن غلو نميکنم
اين خانه درست دو طبقه اول و دوم داشت که عين هم بود و زير زميني که
نصف هر آپارتماني زيرا نيمي از فضا را پارکينک براي دو ماشين ساخته بودند
بنابراين زير زمين بسيار کوچک بود
اين خانواده الاغ چهار نفره ايتاليائي الاصل که از يک خانم و آقاي حدود چهل
ساله و يک دختر شانزده ساله و يک پسر هشت ساله تشکيل ميشدند
طبقه اول را به جاي زندگي درست تبديل به موزه اي از مجسمه و مبل استيل
و بوفه و النگ و دولنگ نمايشي کرده بودند و در هر دو اطاق خواب هم تخت
خواب باتمامي وسائل داشتند با هزاران کوسن و گلدوزي اصيل ايتاليائي قديمي
ولي تنها اين جا را خاکش را گرد گيري ميکردند
و همگي در آن زير زمين دخمه هم ميخوردند و هم ميريدند و هم ميخوابيدن
در حالي که پاي هر يک در چشم و چال ديگري بود و ناراحت تر از آن نميتوانستي
زندگي کني !!!!!!!!!
خوب مرا براي شام به پائين دعوت کردند و پاستاي اصيلي به من دادند با شراب
و بعد قهوه اي اسپرسو و بعد حرف و حرف و حرف
سرتان را درد نياورم ازآن پس هر گاه از بيرون که صداي کليد در ميچرخيد و وارد
ميشدم صداي
يکي از اين افراد از زير زميني که به راه پله ها راه داشت بلند ميشد که نام مرا
ميخواند و مرا براي قهوه اي چيزي !!!!! به پائين ميخواندند
عليرغم به هم ريختن برنامه و خلوتم به دليل کشف هاي عجيب و غريبي که
در اينان ميکردم به معاشرت تقريبا خانوادگي با اينان ادامه دادم و دوستان
غريبي با هم شديم
در يافتم مرد و زن که هر دو نسل دوم مهاجرين ايتاليائي هستند خانواده مرد
از سيسيل و خانواده زن از کالبريا هستند که گويا قبيله اي با هم دشمند !!!!
و چشم ديدن هم را ندارند
در يافتم مادر زن که نامش آنجي بود و تمامي عمرش را در يک کارخانه لباس
دوزي در نيوجرسي کار کرده و اکنون بازنشسته شده است به عنوان جهيزيه
زن از روز اول به عهده مرد گذارده شده و اگر چه خود خانه اي در نيوجرسي
دارد ولي نفس بي اجازه او نميکشند
دريافتم اينان به شدت از سياه پوستان ميترسند و اين ترس به حدي است
که اين نسل دومي تحصيل کرده ايتاليائي زن که دبير دبيرستان بوده از وحشت
شاگردان سياه پوستي که هي در مدرسه ها زيادتر ميشوند کل کار خود را
ترک کرده و در خانه نشسته !!!!!!!
فهميدم مرد خانواده که يک سالن سلماني داشت و هنرمند قابلي بود سالها
براي محافظتش معلوم نيست از کي ؟ به مافياهاي پسر عمه دورش باج
بيخودي ميدهد
و وقتي گفتم خوب اگر ندهي چه ميشود گفت :
- اين مرتيکه لهستاني اين بغل رو ديدي که پاشو گچ گرفته ؟
گفتم آره
گفت :
زانوشو همين مافياها شکستن چون خبر چيني کرده !!!!!!
فهميدم کل زندگي اينان خوردن و کار و براي بچه ها مشق و درس براي اينان
تلويزيون نگاه کردن و درهم و ناراجت خوابيدن است
نه کسي را مي بينند نه جائي ميروند و خلاصه که هاگ کامل
و از تمامي قسمت ها شوکه آور تر هم براي من و هم اگر بگويم براي شما
اين بود که اينان تمامي اين سالها يعني تمامي عمرشان که در نيويورک
زندگي ميکنند هنوز واشنگتن دي سي را که چهار ساعت راه از يک اتوبان
فوق العاده است و قطار سريع السير هم دارد نرفته اند !!!!
نه آنجا نه هيچ کجاي ديگر امريکا
اينان تنها هر سه سال يکبار سفري دسته جمعي به جنوب ايتاليا براي ديدن
فک و فاميل خود ميکنند و برگشته و در اينجا زندگي ميکنند !!!!!!!!
دوستان تصميم گرفتم کمکشان کنم و تغييرشان دهم از اين ماجراهاي پايان
ناپذيري که از بورينگ بودن زندگيشان برايم گفتند !!!!!
به تلافي از ماجراها و حادثه هائي که برايم پيش آمده بود گفتم و دست از تمسخر
اينان به هر شکلي که ميدانستم برنداشتم و خلاصه مطلب ابتدا وادارشان کردم
به طبقه اول رفته مانند انسان زندگي کنند !!!!!
به آنان گفتم اين زير زمين را بگذاريد براي ميهماناني که ميايند که در واقع شما
ميهماناني نداريد که
به هر حال با شوخي و خنده و تمسخر زندگي اينان را کمي تغيير دادم و روزي که
براي تمديد پاسپورت قصدم رفتن به واشنگتن دي سي بود با مسخره به زن
خانواده گفتم :
- فردا دارم ميرم واشنگتن دي سي براي دو روز ميخوام اين دو تا بچه بيگناه تو
را که محکوم به زندگي در دهات شده اند با خودم ببرم !!!!!
با خنده اي به من نگاه کرد و گفت :
- بايد از جوزف اجازه بگيرم
دردسرتان ندهم شب هنگام کل عقلهاي خود را روي گذارده و تصميم گرفتند
ريسک کرده و همگي با من به واشنگتن دي سي بيايند و به اتکا و پشتيباني من
گردشي کنند !!!!!!
ماشين اس يو وي داشتند و خلاصه که بچه ها جون اينان را که خيال هتل رفتن
داشتند به خانه مشتي ايراني چون خودم بردم و در حالي که دوستي مونث
فداکاري کرد و با بچه ها در خانه ماند اين زن و شوهر ترسوي محافظه کار
را با خود به جرج تاون براي الواتي برديم و نيمه هاي شب مست و لايعقل
به خانه برگشتيم و فردا صبح ساعت شش که چشمانم را گشودم که به
دفتر حفظ منافع ايران بروم پسرکشان را با چشمان باز در رختخوابش ديدم
به او اشاره کردم برود لباس بپوشد و او را با خود به سفارت بردم
در داخل سفارت که تازه سماوري و قند و شکري براي ايراني هاي ضد
انقلاب ساکن امريکا گذارده بودند اين پسر شرور شايد ده چاي براي
خودش ريخت ولي نخورد تنها در آن قند ميريخت و خالي ميکرد
يکي از خانم هاي ايراني منتظر بالاخره خسته شد و به من گفت :
- خانم اين پسرتون اصلا شبيه ايرانيها نيست ؟
-گفتم
- آخه ايراني نيست ؟
گفت
چطو مگه ؟
گفتم
پسر منم نيست !!!!!!!!!!!
به هر حال دوستان بازگشتيم و بچه ها را به اين ور و اون ور برديم و به
نيويورک بازگشتيم و همين سفر ترس اينان را ريخت
به قدري از اين تغيير در زندگيشان لذت برده بودند که دو سه روز بعد به
من پيشنهاد رفتن دسته جمعي به آبشار نياگارا را کردند و با يک شرط
قبول کردم
به آنان گفتم با شما ميايم ولي اين آخرين سفر است من بيکار که نيستم
که به عنوان ضامن امنيتي شما کار و زندگيم را بگذارم !!!!!
با خنده قبول کردند که اگر با انان تا آبشار بروم
سفر بعد خودشان دسته جمعي به مونترال خواهند رفت
به سفر رفته بازگشتيم
و از آن پس اينان دسته جمعي تبديل به زن سعدي شدند مگر ميشد
ديگر در خانه باشند
غذاهاي ايتاليائي اصل هم تعطيل شد و شروع کردند فست فود خوردن
و من هم از دست تعارفهاشان خلاص
ولي دوران خوشي با اين گروه داشتم انسانهاي دوست داشتني و ابلهي
بودند !!!!!!!!!!! نانا
ضميمه لازمه !!!!!
علت کم کردن سيصد دلار اين بود که فکر کرده بودند سيصد دلار ارزش اينو
که يه مرد قلچماقي که نميدونن کيه !!!!!! و ممکنه نصف شب بره يا به
دانيلا دخترشون تجاوز کنه و يا سر کارملا رو ببره و يا ....نداره!!!
دوستان فقط ميزان مثل سگ ترسيدن اينا رو داشته باشيد !!!!! نانا
No comments:
Post a Comment