ريزه درد !!!!
آدم نميدونه بعضي دردها رو به کي بگه ؟
دردهاي ريزه ريزه که آدمو ميخوره و هر وقت که آدم يادش مي افته
يه رعشه اي تنش رو ميگيره براتون يه نمونه ميگم
يکي از بچه هاي کانون نويسندگان که همگي تون هم ميشناسيدش
هست که همون سال اول انقلاب يه تابستوني با هفت هشت ماشين
و عده زيادي از دوستان به شمال رفته بوديم و هنگام بازگشت سر متل
قو را پاسداران بسته بودند و ماشين ها را چک ميکردند دقيقا خاطرم
هست که من در ماشين اين دوست در عقب بهمراه دونفر ديگر نشسته
بودم و دوستي هم کنار او
هنگامي که پاسداري به شدت ابله از نظر قيافه با تفنگي نزديک شيشه
او رفت و با بي ادبي دهاتي وار پرسيد :
- چي کاره هستي ؟
اين دوست ما با آهي گفت :
- يک کارمند دون پايه دولت !
پاسدار ابله که از روي شخم زدن زمين به همت آخوند ده صاحب تفنگي
شده بود رويش را به پاسداري که ماشين ديگري را سين جيم ميکرد کرد
و با هوار گفت :
- دون پايه کدوم اداره ست ...نقي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شبي زمان جنگ که شهر را چون کودتاي نظامي قرق ميکردند ديروقت
ساعت دوي نيمه شب هنگامي که به ورودي بزرگراه شاهنشاهي از
روزولت شدم متوجه بستن جاده توسط همين مادرجندگان پاسدار شدم
ايست داد و ايستادم
يک نکبت عقب مانده با قيافه اي چون لاندو بوزانکا !!!!! به کنار پنجره ام
آمده و با بي ادبي گفت :
- اين وقت شب تو خيابون چيکار ميکني زنيکه ؟
درپاسخ با اخم گفتم
- مگر نشنيده اي که هيچ کجاي جهان اين پائيدني که شما ها روز و شب
از مردم ايران ميکنيد از مردمش نميکند !!!! چه فرقي روز و شب دارد ؟
شما هميشه همه جا ولو هستيد !!!!!!
به جان مادرم لبخندي زشت و ابلهانه به دهان گل و گشادش آمد و کنار
رفت و به من گفت :
- برو
خوب اين که قلب من از درد سنگين ميشود اين سالها نه براي ولو شدن
اين مجريان ظلم و جور در تمامي خيابانها بود بلکه از آن سنگينتر درد
اين بود که اين جاکش تصور کرد من به او کمپيلماني ميگويم !!!!!!!!!
خيلي تفاوته بين اين که تو جاني باشي ٬ تا جاني ابله باشي به جان
خودم بچه ها !!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment