با درود بر تمامي دوستان عزيزم
جانم برايتان بگويد که يک گرفتاري بسيار شيرين داشتم که
بعد از مدتها بسيار به من چسبيد .
دوستي بسيار عزيز برايم ميهمان رسيد که در مجاورتش
بسياري از ديوانه بازي هاي جواني را دوباره به يادم آورد و
از اين مهمتر حرف و حرف و حرف .....
بسياري از شبها هر يک روي مبلي در اطاق نشمين در حال
حرف زدن ناگهان به خواب ميرفتيم !!!!! درست شايد وسط
جمله اي !!!!!!
يک شب بعد از خالي کردن سه چهار بطر شراب و مطابق
معمول دراز شدنمان روي مبلها هنگامي که داشت برايم ماجرائي
را ميگفت ناگهان وسط جمله ساکت شد !!!! من مدتي صبر
کردم و چون خبري نشد گفتم خوب
با اين کلمه من او بيدار شد و تو دماغي در حال فينق فينق کردن
ادامه داد و باز ساکت شد باز من گفتم خوب و او همان کار را تکرار
کرد
خوب طبيعي بود که من فکر کردم بگذارم بخوابد ديگر
و اين بار ديگر چيزي نگفتم مدتي طول کشيد و ناگهان قبراق شروع
به حرف زدن کرد !!! من گفتم تو که خواب خواب بودي چي شد؟
در پاسخم گفت :
- بدبختي اينه که اگه حرف نزنم خوابم نميبره !!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه که جاي همگي خالي بسيار لذت بردم ولي از آن مهمتر براي
باري ديگر بهم ثابت شد که خصوصي !!! بهتون بگم :
من ديگر حوصله حرف زدن زياد را مطلقا ندارم .
خيلي انرژي ميبرد به جان خودم .
به هر حال بد نيست نکته اي را به اطلاعتان برسانم و آن هم اين بود
که در تمامي مدتي که ننوشتم بسيار به قول امريکائي ها
ريل ..جس ...لي همه شما را ميخواندم و در جريان ماجراها و خبرها
کاملا بودم . نانا
No comments:
Post a Comment