بازم پلنگ بازي !!!!!
واي بچه ها جون باز يکي از اون پلنگ صورتي بازيها کردم که گفتم
براتون بنويسم .
ابتدا بذارين يه زن و شهر امريکائي خل و ديونه رو براتون داستانشو
بگم بعد برم سر پلنگيت صوريتيت خوديتم !!!
جونم براتون بگه روز شنبه بعد از تمامي زحمات و شرکت تخمي در
مراسم دانشگاه با يک زن و شوهر استاد از دپارتمان هاي ديگر براي
شام به رستوراني رفتيم و سر ميز غذا بعد از نوشيدن شرابي
هنگامي که سر اين دو گرم شد يک ماجرا برايم گفتند که از خنده
روده بر شدم .
ابتدا زنه گفت :
- ميدوني نانا اين کوين خيلي خل و چله بيست سال پيش رفته بود
امريکاي جنوبي و نميدونم از کجا يه بچه ميمون خريد و به امريکا آورد
و به قدري به اين بچه ميمون آزادي داد که احساس خفقان نکنه که
اين بچه ميمون شروع به نوشيدن آبجو و ويسکي کرد و کارش به
جائي رسيد که يک الکليک به تمامي معني بود و در چهارده سالگي
به دليل بيماري کبد مرد
و اين شوهر خل و چل من به قدري دوستش دارد که اکنون شش
سال است فريزي مخصوص خريده و او را در فريزر نهاده و نگاهش
ميدارد و هر از گاهي به او سري زده و نگاهش ميکند !!!!
به اينجا که رسيد مردک پريد وسط حرف و گفت :
- خوب خانوم خانما چرا خودت را نميگي که پس از ديدن رفتار انساني
ميمون من از خوردن مشروب خودت هم شروع کردي به گربه خود
آبجو و ويسکي دادن و هر روز شاهد رفتار غير گربه اي او بودن و
خنديدن!!!!!!
و اما ديروز که مموريال دي بود در امريکا و قرار است مرده ها آزاد باشند
ولي بسياري از زنده ها براي حراجي نيمه قيمت مردم را به سر کارها
ميکشند !! دوستي سراغم آمد براي کوتاه مدت که قرار شد شام با
هم بخوريم و از آنجا که حال و حوصله آشپزي نداشتم گفتم نظرت راجع
به غذاي ايراني رستوران چيست از آنجا که عاشق چلوکباب ما شده !!
به شدت استقبال کرد .
حوالي پنج بعد از ظهر به او گفتم کمي تلويزيون نگاه کند من رفته و بر
خواهم گشت .
به يک چلوکبابي نزديک خانه که غذايش خيلي خوب نيست ولي بد هم
نيست رفته و نه تنها آن را بلکه کل مغازه هاي ايراني و عرب حوالي
آن را بسته ديدم
رستوراني ايراني چلوکبابي در هوستون است به نام گارسون که اين
رستوران در سطح شهر بسيار معروف شده و بيشترين رقم مشتري
امريکائي را دارد
غذايش عاليست و از آن مهمتر در گوشه اي از رستوران تنوري درست
کرده و همزمان با غذاهاي ايراني نان تافتون به همان سبک ايران سي
سال پيش ميدهد همراه با سبزي و باقي مخلفات
ولي نيم ساعتي راه است با رانندگي
رفتم و هنگامي که رسيدم ديدم کاملا تصادفي باز است و چند گروه
کوچک مشغول صرف نميدانم نهار يا شام ؟
يکي از گارسون ها جلو آمد و هنگامي که درخواست غذا
را با نان گفتم گفت - متاسفانه آشپز ما امروز نيست و ما نميتوانيم
نان درست کنيم
اين مشتري هاي نشسته هم نان ميخواهند بد جوري زيرا عرب هستند
و مانند ما ايراني ها نان زياد ميخورند !!!!!
گفتم صاحبش کجاست ؟
- گفت صاحبش فوت کرده و اکنون اينجا توسط گروه گردانده ميشود .
بسيار متاسف شدم اين مرد بدبخت زحمت کش که همراه آواره گان
ديگر ايراني به امريکا امد با خون دل و رنج بسيار اين رستوران را باز
کرد و معروف شد و تقريبا موقع استراحتش رسيده بوده که بر اثر
سرطان ريه ميميرد و او حتي سيگاري هم نبوده !!!( اينم براي خوش
کردن و گول زدن خودمون سيگاري ها که هرکي از ريه بميره و سيگاري
نباشه ماها مثل اينکه بيا ...بزنيم ...حتما سيگاري نبودنش را مصرانه
و بلا انتزاع اعلام ميکنيم مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟)
به هر حال ديدم که صاحب که مرده و مناسبت روز هم که مموريال دي
است و رستوران هم که پرنده پر نميزند و گارسون ها هم که بولهو و ابله
هستند و منم که نون تازه ميخوام و !!!!!!
نه گذاشتم و نه برداشتم و کيف پولم رو زمين گذاشته و آستين ها را بال
زده و رفتم پشت تنور و در مقابل چشمان حيرت زده مشتريان و گارسونها
کثافت کارئي با خميرهاي آماده کردم که رژيم جانيان اسلامي با ايران
نکرده !٬!!!!!!
هي بهم ميچسبيد و به من ميچسبيد و به وردنه ميچسبيد و منم هي
ميخنديدم و همه با بهت به من نگاه ميکردند
بالاخره با هزار زور و زحمت يک نون را با اين دم کني ها به تنور چسباندم
و وقتي پخت ديگر ابدا نميتوانستم آنرا خارج کنم و تکه تکه شد و من خودم
همانجا پشت تنور اين تکه تکه ها را ميخوردم بس که دوست دارم !!!!!!
ناگهان از گوشه اي از رستوران منيجر اصلي که فردي مکزيکي و احتمالا
مورد اعتماد اين خانواده عزيز از دست داده بوده و اکنون احتمالا از ساعت
دو تا پنج و نيم که من آنجا بودم داشته چرت کوچکي ميزده !!!
سروکله اش با چشمان قرمز خواب آلود
پيدا شد که بسيار قاطع و عصبي به کنار تنور آمد و گفت :
- خانم سريعا از پشت تنور خارج شويد
من هم با خنده در حالي که خرت خرت نون ميخوردم و تمامي دستانم تا
نزديکي هاي مچ خميري بود خارج شدم وگفتم
- وظيفه يک منيجر خوب اين است که ساعت هاي کار کارکنان را به گونه اي
تنظيم کند که در هر زمان متصدي مربوطه اي براي کار خود وجود داشته
باشد تا بتوان گفت اين منيجر کار خود را خوب انجام ميدهد اگر شما اينجا
کسي را براي پختن نان نداريد خطاي شخص شماست
اين دليل عمل غير معمول من بود ورنه خودم ميدانم که نبايد پشت تنور
ميرفتم .
از خشم قرمز شد و به سرعت به آشپزخانه رفته يک کمک آشپز مکزيکي
را که به دليل پختن نان تورتياس که شبيه نان لواش ما است مهارت دارند
آورد و او سريعا نان به همه رستوران و من که عازم بودم داد .
هنگام بازگشت به جان خودم از اين حرکت خود و آني به اوني براي حل
مساله اقدام کردن و نگاه هاي بقيه و احتمالا نظراتشان راجع به اين که
اين زنيکه مث اينکه خله ؟
و ديدن خودم در حال خوردن تکه هاي نان پشت تنور مثل قحطي زده ها
توسط منيجر مکزيکي
تا در خونه ميخنديدم و تازه بعدش هم با اين دوست . نانا
No comments:
Post a Comment