بغداد ئي آر !!!!
بسيار خوب دوستان همان گونه که قول داده بودم برايتان از فيلم
دکومانتري که دو کارگردان معمولي امريکائي با (اين بد )بودن با
قسمت پزشگي ارتش در بغداد تهيه کرده بودند را مينويسم
خدمتتان عرض کنم فيلمي بود بسيار کنترل شده و هنرمندانه
ساخته شده بود
فيلمي بود که سعي تمام کرده بود که مثلني يک طرفه نباشد
ولي در عين حال با تجربيات من از امريکا و امريکائي ها حقيقتا
صادقانه بود و در اين بخش حرف نداشت
يعني تبليغ يا تنقيد خود را کرده بود ولي صادقانه بود کاملا
من نظرات خود را راجع به آن مينويسم ولي هيچ دليلي ندارد که
درست باشد هر کسي ميتواند بعد از ديدن فيلم قضاوت کند .
اولا در قسمتي از بغداد بيمارستاني ساخته بودند که درست به
مجهزي و کاملي مثلني مرکز قلب هوستون بود !!!!!
( اين گونه بيمارستانها طوري ساخته ميشود که يک انسان از بدو
ورود دستش هيچ تماسي با هيچ جا ميتواند نداشته باشد يعني
تمامي درها اتوماتيک حتي فلاش توالت اتوماتيک زده ميشود
و قس عليهذا .....)
و در تمامي راهروها و پيچ هاي اين بيمارستان بزرگ بخشي تا
سقف کارتون هاي دارو و دستکش و وسائل جراحي مدرن چيده
شده بود همان نظم سرمايه داري که برايتان ميگفتم يعني
تينک ا ...هد......
در بخشي يک دکتر اصلي جراح که بازن نرس خود يکسال است که
آنجاست هنگامي که بيمارستان را ترک کرد و در خيابانهاي امن و
محافظت شده به سوي خانه اي عراقي رفت و درب را باز کردند
و به داخل رفتند
براي من اين صحنه متضاد بيمارستان با خانه محقرانه عراقي
که ديدم چون شوکي
برقي از کتاب کلش اف سيويليزيشن را تصوير کرد
حقيقتا مقايسه اين بيمارستان با آن خانه محقر سنتي چون معني
تمدن به فرق سر من خورد
بيخود نيست که ما عليرغم کهنگي و قدمت تاريخي خود اين همه
عقب مانده هستيم ولي اينان با کمتر از حتي يک هزاره حقيقتا
تمدن سازند مگر تمدن در زمان ساسانيان ما ساختن قصرهائي
تاريخي چون پاسارگاد نبوده ؟
خوب پاسارگادهاي امروزه را جايش به بيمارستان در بغداد داده که
غربي ها نرسيده آستين ها رابالا زده و ميسازند
مرد امريکائي کنار ديوار منتظر نمي ماند و خشتک خود را بخاراند
که سانحه به وقوع بپيوندد مرد امريکائي بلافاصله آستين ها را بالا
ميزند و به وسط ميدان پريده سعي در صاف و صوف کردن کارها
ميکند
اين را که پراگماتيزم نام نهاده اند مردان جوان ايراني بايد ياد بگيريند
براي ساخت ايران
به هر حال بيمارستان و دکترها و مريض ها بودند
آن تکه اي که من ازتبليغ ديدم که گفتم صورت دکتر لمس لمس بود
در حقيقت در تمامي گروه يک دکتر و يک دکتر چاپل مذهبي بودند
که بسيار افسرده بودند باقي دکترهائي- که سر عمل قطع پاي
سربازي جوکي براي هم تعريف ميکردند و انگاري نه انگاري که اين
پاي يک انسان از زانو است که چون فيله گوسفند بالا گرفته و خرت
خرت خرت ميبريدند !!!!!!!!!
جوکي که تعريف کرد اين بود :
يه سرباز به هوش مياد و دکتره بهش ميگه برات يه خبر خوب دارم و
يه خبر بد کدومشو اول بگم ؟
سربازه ميگه - خبر بده را اول بگو تا اقل کن آخرش خوشحال بشم
دکتره ميگه - هر دو پاتو از زانو قطع کرديم
رنگ سربازه ميپره و ميگه :
- خوب خبر خوبه ديگه بعد اين چي ميتونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتره ميگه :
- سرباز بغلي کفشهاتو ميخواد بخره !!!!!!!!!!!
به هر حال اينان سر و مرو و گنده در اين بيمارستان ميرفتند و ميامدند و
غروب هم که شد همگي به روي پشت بام اين بيمارستان يک طبقه
پت و پهن رفته دور ميزي نشسته سيگار برگ کشيدند در حالي که همگي
منتظر سر و صداي انفجاري بمبي از اون دورها که به قول خودشون نوار
قرمز بود شدند
و آني به اوني از بالاي درختهاي زيباي نخل پس از صداي دو سه انفجار
دودهاي عظيمي به هوا برخاست
و اينان کرکر و هر هر ميخنديدند
يکي از عجيب ترين چيزهائي که در مکالمه هاي اين گروه در ميگرفت ميل
به نوشيدن آبجو بود
يعني مثلني يک سرباز را به داخل امرجنسي آورده بودند که نيمي از
صورت رفته بود و خون و وضع فجيع دکتره با خنده گفت - يه آبجو بهت بدم
که پسرت زد زير خنده و گفت - آره
دکتره گفت :
- يو ويش !!!!
و شايد ده دوازده بار از زبان زن و مرد و سياه و سفيد اين که کاش الان
يه آبجو داشتيم بود و حتي يک بيمار وخيم را وقتي سوار هليکوپتر کردند
به او گفتند - برو آلمان جاي ماها هم آبجو بنوش !!!!!!
به هر حال کاملا صادقانه اين بيمارستان به دو بخش بزرگ جراحي اختصاص
يافته و يک بخش مال ارتشي هاي امريکا و يک بخش مال ارتشي هاي
عراق است
و اين اولويت امريکائي بودن را مطلقا پنهان نميکنند کما اينکه در شب قبل از
چهارم جولاي که جشن استقلال امريکا است فيلم بردار از عده اي از گروه
پرسيد - براي فردا چه آرزوئي داريد ؟
دکتر جواني گفت - چون زنم حامله است آرزو ميکردم در کنتاکي بودم .
ديگري گفت - آرزو ميکردم که هيچ زخمي يا کشته امريکائي نداشته باشيم
ديگر گفت - آرزو ميکردم ميتوانستيم اينجا آتش بازي راه بيندازيم
و باقي فيلم از روز چهارم جولاي اين بيمارستان تنها دو زخمي عراقي داشت
که به آنان رسيدگي کامل کردند ولي يکي درگذشت
و غروب کسي که ميگفت آرزوي روزي بدون مجروح و کشته دارد
با خنده در حالي که ماسک دکتري خود را به هوا مي انداخت گفت :
من به آرزوم رسيدم !!!!!!!
((زيرا يک مجروح و يک کشته عراقي که داخل آدم
احتمالا نيستند اونا دست دومن در برابر ما !!!!!!!!))
به هر حال از تمامي مکالمه هاي فيلم حرفهاي رئيس بخش جراحي بود که
عاقله مردي بود و يک بار گفت :
- لحظه اي حرکت چاپرها قطع نميشود يا مياورند يا ميبرند به آلمان و هنگامي
که بچه هاي گروه شب هنگام به حياط بيمارستان ميروند براي کمي تمرين
بدني و بازي بسکتبال در حقيقت کورت با نور هليکوبترها که بالاي سرشان يا
ميروند يا مي آيند روشن است
و سپس گفت - براي حفظ عاقل بودن خود مرتبا به خود مي قبولانم که همه
اين کارها بايد دليل و نتيجه و ميوه خوبي داشته باشه وگرنه که اين خشونت
و اين جنگ ديوانگي محض است !!!!!!
به هر حال با شناختي که من از امريکائي ها يافته ام که شايد سر سوزني
باشد فيلم نه تنها تحريک کننده نيست بلکه درست باب دندان اينان است
زيرا تصويري واقعي از خودشان است به عنوان مثال پسري که زخمي بود
و مشغول پانسمانش بودند گفت که سه هفته است آمده و خواست که به
مادرش زنگ بزند تلفني برايش آوردند و زنگ زد و به مادرش گفت :
- من مثلني توني حدس بزن کجا هستم ؟
مادرش که صدايش تقريبا پخش ميشد گفت - کجا
گفت - در بيمارستان
خوب من منتظر صداي جيغ و داد و هوار به سبک ده خودمان ايران بودم که
صداي متين مادر از پشت خط به آرامي شروع به سئوال کرد !!!!!!!!
و در نهايت فيلم هنگامي که سرنوشت هر يک را مينوشتند به اين پسر که
رسيده نوشت
سرباز فلاني که بعد از اين فيلم سه بار ديگر هم زخمي شده و اکنون هنوز
در عراق ميباشد با ميل خود !!!!!!!!!!!!
با خودم گفتم شايد اساسا متين حرف زدن مادرش دليل آرزوي مرگ کردن
است براي اين موجود !!!!
يعني همان ضجه و زاري و هياهوي ما براي يکديگر خودش ميل زندگي را
براي ديگري زياد ميکند مگه نه ؟ نانا
No comments:
Post a Comment