
خوب اينم يه عکس از پل بروکلين و اين که چه شبهائي با
شيشه شرابم به همين جائي که اين آقا دراز کشيده
ميرفتم و روي زمين عابر پياده عينهون اين عمو دراز کشيده
و ستاره ها و ماه رو نيگا ميکردم
عجب لذتي داشت بچه ها به جون خودم هميشه هم يه باد
خنکي ميوزيد که نگو و نپرس !!!!!
به هر حال يه چيز کوچکي از اين خانواده عزيز ايتاليائي يادم
رفت براتون بنويسم اونم اين بود که من بعد از مدتي شدم
راز دار اينا
هر کدوم يواشکي بهم يه سري راز گفتند
از بزرگترها که بگذرم
يه روز پسر تپل هشت ساله شون اومد بالا و يه کمي دور وبر
من چرخيد و مثل گربه خودشو بهم ماليد و بالاخره گفت :
- ميخوام يه رازي بهت بگم قول بده به هيچ کي نگي .
منم بهش قول دادم و گفت :
- من از معلم موقتمون که وقتي معلم اصلي مريضه يا کار داره
مياد سر کلاسمون خيلي بدم مياد
چون همش به من و چند تا از بچه هاي ديگه بند ميکنه و هي ميگه
شما مواظب خوردنتون نيستيد و چاق هستيد
منم الان مدتهاست هر وقت ميفهمم که معلم اصلي نمياد يواشکي
ميرم تو حياط و درست زير پنجره کلاسمون اينقده تنهائي ميشينم تا
مدرسه تموم شه
تا حالا هم کسي نفهميده !!!!!
منم بهش گفتم
- بسيار کار خوبي ميکني فقط مواظب باش اگه يه نره غولي کسي
بهت نزديک شد و شروع به حرف زدن کرد فوري برگرد تو ساختمون
و برو تو دفتر !!!!!!!
بعد از آن هر وقت اين کار را کرده بود با لپ هاي سرخ شده از خوشحالي
ميدويد بالا و بهم خبر ميداد !!!
اگه هم نه نه باباش بودن با ابروهاش هي به من از دور اشاره ميکرد
که يعني از اون روزا بود ها ............... نانا
No comments:
Post a Comment