قهقهه هاي ديوانه وار !!!!!!
بسيار خوب دوستان ميخوام تازه ترين اتفاق خنده داري را که برايم
پيش آمده که باعث خنده هاي ديوانه وار برام شد براتون تعريف کنم
دوستي در هوستون دارم که مدتهاست با هم ديداري نميکنيم تنها
گاهي در کافه اي
اين فرد که زني است هم سن خودم و در ايران نرسينگ خونده بود و
نرس بود قبل از انقلاب با دکتري ايراني در ايران ازدواج کرده بود و چون
خود شاهد روابط دکترهاي بيمارستان و نرس ها و پرستارها بود
متوجه شده بوده که شوهرش هم بعله !!! پس عطاي بابا را به لقايش
بخشيده و از او جدا شده بعد از انقلاب به امريکا امده و چون گويا مدرک
نرسينگ تگزاس بسيار معتبر است اينجا امتحان بورد را داده و اکنون
يکي از ناظمه فني هاي بخش جراحي است و ور دست چند جراح
معروف قلب در مرکز قلب هوستون
علت اين که يکديگر را کم و کنترل شده ميبينيم اين است که از سالها
قبل نوعي بيماري رواني خفيف به اين دوست دست داده که قرار و آرام
ندارد و مرتب در حال وول خوردن است يعني اگر در خانه او باشي و يا
به خانه تو آمده باشد بي برو برگرد هزار بار به آشپزخانه ميرود و بر
ميگردد به بهانه اينکه چاي چي شد ؟ و يا صداي شير آب مياد و خلاصه
کلام اين که کون زمين نشستن را نداره و با کارهايش اعصاب آدم را
به قدري کيشميشي ميکنه که ميخواهي کله اش را بکني از خشم
خوب راه اين بود که با تلفن با هم تماس داشته باشيم و از ديدن تا حد
امکان حذر کنيم
و اين برنامه جريان داشت تا اين که اين دوست من که هفته پيش گفتم
به اينجا آمد و نظر به شناختن اون يکي قرار شد شبي با هم به خانه
اوني که برحذرم ازش !!!!! برويم و اين ميهمان هم خبري از جائي نداشت
به هر حال بچه هاي من که شما باشيد يه غروبي شال و کلا کرديم و
رفتيم کلي ميوه و آجيل و شکلات و شيريني روي ميز چيده بود ولي
طبق معمول عينهون نبردبان دزدها هنگامي که ما نشسته بوديم او
ايستاده و کونش را اين ور و اون ور ميجنباند !!!!!
بعد از اين که دو هزار بار به بهانه چاي به آشپزخانه رفت و برگشت و
هي بشقاب جلوي ما را خالي کرد و هي تميز کرد و پر کرد و
اين دوست ميهمان هم با ناز و اداي زني که دوستان صميمي زنش را
سالها است نديده مشغول با قر واطوار تعريف کردن از ششي و پشي
و ژي ژي و خوخوش و سگ و گربه بود !!!!!!!
چاي جاضر شد و او در يک سيني دو چاي مشدي جلوي من
و دوست ميهمان گذارد
من چاي خود را در مهلتي که خنک شود و خودم تعيين کرده ام خوردم
ولي اين ميهمان چون مشغول حرافي بود نخورده بود
و اين دوست بيقرار من شايد هفده دفعه آمد و دولا شد و پرسيد برات
عوضش کنم سرد شده
و اين متکلم دستش را روي ليوان چاي گذارد و گفت - نه باشه ميخورمش
و براي من که در مبلي تکي فرو رفته و با خشم و غيظ به اعمال نا مشروع
اين دوست و وول خوردنهاش و تشويش و باقي حالتشها نگاه ميکردم
و بارهاي رجوع او را به ليوان چاي سرد شده ميشمردم !!!!!!
هنگامي که کار به بار بيستم رسيد و او روي ميهمان دولا شد
مانند آتش فشاني از روي مبل خود برخاستم و با فرياد و دست تکان دادن
با خشم روي به دوست ميهمان کردم و گفتم
-- بابا وردار اين چاي مادر جنده رو بخور خاک بر سر !!!!!!!!!!مگه نميبني اين
منو ميگاد تا تو اين چاي رو بخوري !!!!!!!
که از حالت من دوست ميهمان دستش حتي تو هوا خشک شده بود از بهت
و من و صاحب خانه هريک روي زمين ولو شده و به جان خودم شايد نيم ساعت
ميخنديدم
و هي صداي دوست ميهمان به گوشمان ميخورد که :
- چي شد بابا به منم بگيد يکيتون !!!!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment