به تو که ميداني مولانا چه ميگويد.هر کرا گشت سر از غايت برگرديدن
ساکنان را همه سرگشته تواند ديدن
هرکي از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خنديدن
هرکي صفرا شودش غالب از شيريني
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاييدن
عقل ميداني او خود خر لنگ افتاده ست
در براق احدي ديد کسي لنگيدن
اي کسي کز حدثان در حدثي افتادي
چون چنيني تو روا نيست ترا جنبيدن
بايد اول ز حدث سوي قدم پيوستن
وانگهان بر قدمش نيمچه اي ببريدن
من علامات گهر گفتم ليکن چه کنم
کورموشي چو ندارد نظر بگزيدن .
No comments:
Post a Comment