Friday, May 27, 2005
درد دلي با دوست
از روز چهار شنبه که تو اين خبر دردناک را در وبلاگت نوشتي
و من خواندم گوئي روي تپه اي از آتش نشسته ام .
حتي روزي که براي اولين بار عکس ويت کنگي که ژنرال ويتنام
جنوبي کلتي را به کله اش گرفته و لحظه اي بعد شليک ميکند
اگرچه جهاني را تکان داد چنين تاثيري روي من نداشت که
ماجراي اين جواني که در متروي کرج به دست يکي از مزدوران
اين رژيم جاني کشته شد و تو شاهدش بودي
از آن روز مني که مايل ها از ايران دور هستم و دغدغه هاي
اطرافيانم چيزهاي صد در صد متفاوتي است !!! نتوانسته ام
لحظه اي تصوير جواني را که احتمالا به آينده اي روشن براي
خود فکر ميکرده و هزاران نقشه و اميد داشته و سر هيچ و
پوچ به دست جلادي اينگونه نا منصفانه به خون غلطيده را از
خاطرم بزدايم
هر بار به مادر و پدر او فکر ميکنم بغضي چون تکه اي سيمان
راه گلوي مرا ميبندد
تا به کي ظلم و جنايت ؟ تا به کي ؟
و هر بار به تو که اين منظره ضد انساني را از نزديک شاهدش
بوده اي فکر ميکنم با خود ميگويم :
چه رنجي کشيده اي ؟ و هرگز اين ماجرا را فراموش نخواهي
کرد و کابوس حاصله از اين ماجرا هرگز از صفحه ضميرت پاک
نخواهد شد .
برايت صبر و آرامش آرزو ميکنم دوست من . نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment